شب یلدا که شنبه بود رفتیم خونه ی پدر بابام! خلاصه بعد کلی اتلاف وقت من پیشنهاد دادم که فال حافظ بگیریم...  

شروع کردم یکی یکی برای کل اعضای فامیل که اونجا بودن فال گرفتم... اول عمو علی بود که در مورد نحوه ی زندگیش اومده بود... بعدش عمه رقیه که اومده بود عاشقه و خاطرخواست!!!!!!! ما هم زدیم زیر خنده... رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به پدربزرگِ گرام که خیلی وقته دنبال یه همدم واسه خودش می گرده. خب عرض می کردم٬ رسیدیم به بابا جونی که حافظ گفت: به وصال یار می رسی و او را در آغوش خواهی گرفت... تا این جمله رو خوندم همه شروع کردن به قهقهه زدن اما می شد فهمید که بعضیا هم فکر می کردن شاید منظور حافظ زبونم لال مرگ باشه (چون مادربزرگم یعنی یارِ پدربزرگم در قید حیات نیست)... نه، من نمی خوام بابا جونیم... استغفر الله...!

امروز!!! به به امروز سومین امتحانم رو دادم. امتحان ترم زیست! خوب دادم. اگه خانم جهان آبادی یه ۲۵ صدم ناقابل رو بده حله حله...

سر جلسه ی امتحان هنوز بچه ها ننشسته بودن که برگه ها رو پخش کردن. بعضیا شروع کردن به نوشتن که متوجه شدن شماره ی روی برگه با شماره ی صندلیشون یکی نیست و معاون اول مدرسه٬ خانم جعفر زاده٬ برگه ها رو جمع کرد و جاش یکی دیگه بهشون داد و بعد گفت: چه کسایی سوال اولشون حل شده؟ هیچ کس پاسخش مثبت نبود(وا! چرا نوشتم پاسخ؟ خیلی ادبی شد اما زبان پارسی را باید پاس داشت!) خلاصه ما نفهمیدیم اون برگه هایی که پاسخ داده شده بودن چی شدن؟؟؟!!!

بقیه ی برنامه ی امتحانیم:

۹۲/۱۰/۷    شنبه        ریاضی

۹۲/۱۰/۹    دوشنبه     دین و زندگی

۹۲/۱۰/۱۴   شنبه        فیزیک

۹۲/۱۰/۱۶  دوشنبه      زیان فارسی

۹۲/۱۰/۱۸  چهارشنبه   ادبیات

۹۲/۱۰/۲۱   شنبه        شیمی

۹۲/۱۰/۲۲   یکشنبه     زمین شناسی

۹۲/۱۰/۲۴   سه شنبه   عربی

۹۲/۱۰/۲۵   چهارشنبه   زبان خارجه

خب اینم از برنامه ی ما! نوشتم تا یادگاری بمونه...!!!!