دیروز می خواستم بیام تا خاطره ی دیروز رو بنویسم اما باید سوالای امتحانی بابام رو تایپ می کردم...

خب حالا برمی گردیم به عقب و در مورد دیروز حرف می زنیم!

وقتی آقای طهماسبی٬ راننده سرویسمون٬ با ماشین وَنِشون رفته بود دنبال حانیه و بهاره، یه آقایی با ماشین پرایدش اومد براش بوق زد! حالا بوق نزن کی بزن...!!! از ماشینش پیاده شد و اومد گفت: آقا این خانمایی که داری سوار می کنی باید تو ماشین من سوار شن نه ماشین شما که وَنه... ماشین شما نباید این خانما رو سوار کنه و... با لهجه ی غلیظی هم حرف می زد! آقای طهماسبی هم برگشت بهش گفت: یه نگا به تو ماشین بنداز٬ می فهمی من سرویسم... اون راننده هم به قدری ضایع شد که خدا می دونه!!!! ما هم اینقد خندیدیم که ماشین رفت  رو هوا...

خدایا هیچ بنده ای رو اینجوری خجالت زده نکن...

الآنم که اول صبحه و فردا هم امتحان ادبیات دارم. من هیچ وقت نرسیدم ادبیات رو تا آخر بخونم! چون وقتی بازش می کنم و می خونمش حس نوشتنم گل می کنه و بقیش دیگه با خداست... حالا ببینم این بار می تونم از پس احساساتم بربیام...؟؟؟!!!

باعلی یاعلی