رفتم یه سری به ایمیلم بزنم که یهو یاد این وبلاگم افتادم! نمی دونم الآن کار درستی می کنم که دارم می نویسم یا نه؟! آخه به خودم قول دادم مرد و مردونه بشینم پای درسم (البته هر چند که مرد نیستم!)

خیلی از ابهاماتی که تو ذهنم بوده رفع شده... به چیزی رسیدم که شاید درکش برای اطرافیانم مشکله اما این رو خوب می دونم که اگه هر کس به نوبه ی خودش بتونه این حس رو با تموم وجود بپذیره زندگی براش مثل بهشتی می شه که تا حالا اون رو نداشته! در واقع این خود ماییم که بهشت یا جهنم خودمون رو می سازیم...!

مطالبی که تو ذهنم برای گفتن دارم پراکنده ست و برای مُدَوَّن کردنشون به زمان احتیاج دارم. گاهی زندگی اونقدر من رو درگیر خودش می کنه که خودم رو از یاد می برم! چرا من نتونم زندگی رو درگیر خودم کنم...؟(タイトルなし) のデコメ絵文字