هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دل افتد

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا فارغم کن برای آنچه خلق کردی مرا و قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز

***
در حال حاضر
اکنون
و همین الآنِ الآن
کمی تا قسمتی ابری نیستم
اما
برمی گردم (:
«إن شاءالله»
___________________________
خواهش نامه: لطفا دست رنج ذهن پرهیاهویم را که در این جا به رشته ی تحریر درآمده بازنویسی نکنید... نگذارید شیشه ی اعتمادم بشکند... باتشکر فراوان (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
http://goo.gl/1XMJuY

56- آخرین روز مدرسه ای بودنم

سه شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۳، ۰۷:۵۶ ب.ظ

... واقعا نمیدونم چطور گذشت! خیلی سریع همه چی به سرعت باد رفت و لحظه های خوش و گاهی بد دبیرستان تموم شد... دلم برای این دوران خیلی تنگ میشه...

خلاصه ای از امروز:

امروز تو مدرسه بچه های چهارم تجربی پایکوبی کردن :دی

منم داشتم فیلم می گرفتم که یهو یکی سیگارت انداخت... وای! قیافه ی اونایی که وسط بودن و قر میدادن دیدنی بود. همه جیغ زدیم اما به همون سرعتی که این اتفاق پیش اومد همه چی به حالت اول خودش برگشت و دوباره روز از نو روزی از نو. ما که خوش میگذروندیم اما این وسط یکی از معاونا _که تو مدرسمون إلی ماشاءالله زیادن_ اومدومیگه برین سر کلاستون! ما همه اینجوری |:

مهشید گفت: ما کلاس نداریم امروز روز آخرمونه و... 

معاون: الان میرم میگم معاون خودتون بیاد.

ما: برید بگید بیاد (آخه نه که میدونستیم معاونمون پایست واسه همین خودمونو زدیم به بی خیالی)

بازم زدیم (منظورم سازه)و کلی شادی کردیم که به طور ناگهانی دیدیم خانم اسماعیل زاده _معاونمون_ اومده میگه برید سر کلاساتون... این دفه ما همه رو سرمون کلی از اینا بود:

همه پیش به سوی کلاسامون حرکت کردیم. زنگ دوم قرار بود خانم کاظمی_ معلم فیزیکمون_ ازمون امتحان بگیره که خدا رو صد هزار مرتبه شکر کنسلش کرد... آخه مگه میشه روز آخر و امتحان؟! البته اینم اضافه کنم که روز اولی هم که وارد دبیرستان شدم یه معلم فیزیک اومد سر کلاسمون _خانم سالارخیلی_ همون زنگ اول میخواست امتحان بگیره... دیگه فرض کنید ما چه شکلی شده بودیم!!!!!!

قرار بود امروز چیپس و ماست موسیر بیاریم که فقط یه تعدادی از بچه ها آوردن. تو اکیپ ما کسی نیاورد (ماست موسیرو می گم ها!) ینی امروز بابام میخواست بگیره ها ولی گفتم نمیخواد بگیره. کلا حسش نبود!

لحظه های پایانی مدرسه همه داشتیم از هم خداحافظی می کردیم... قیافه من دیدنی بود واقعا با اون چشمای گریون... واقعا جدا شدن از کسایی که دوسشون داریم خیلی سخته... خیلی... امیدوارم هیچ وقت هیچ کس این حسو تجربه نکنه.

+ امروز فال حافظم گرفتیم که برای هممون خوب اومد :دی

+ به مداحی قاسم یعقوبی و شعرخونی قاسم اسدی هم گوش دادیم. (اینا ماجرا دارن!!!!!)

 «حافظا تکیه بر ایام چو سهوست و خطا        من چرا عشرت امروز به فردا فکنم»

  • مسـ ـتور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">