هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دل افتد

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا فارغم کن برای آنچه خلق کردی مرا و قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز

***
در حال حاضر
اکنون
و همین الآنِ الآن
کمی تا قسمتی ابری نیستم
اما
برمی گردم (:
«إن شاءالله»
___________________________
خواهش نامه: لطفا دست رنج ذهن پرهیاهویم را که در این جا به رشته ی تحریر درآمده بازنویسی نکنید... نگذارید شیشه ی اعتمادم بشکند... باتشکر فراوان (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
http://goo.gl/1XMJuY

67- قرعۀ کنکور به نام من دیوانه زدند

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۱۵ ب.ظ
اومدم بنویسم که شاید تا کنکور سال دیگه هم نباشم. میدونم نیومده دارم عزم رفتن میکنم اما مثل اینکه چاره ای برام نمونده!

از طرفی کنایه های برادرم مبنی بر قبول نشدن امسالم یا سرزنشای مادرم بخاطر کوتاهی تو درس خوندن و خواهرمم که جای خود داره و نگاهای آشنا و فامیلم که دیگه گفتن نداره و اینا آزارم میده و از طرف دیگه هم پدرم هست که با این که الآن تلاشی ازم نمیبینه اما پشتیبانیم میکنه و همراهمه و من نباید سرافکنده و ناراحتش کنم. شاید دارم اغراق میکنم تو رفتار دیگران اما به نظر من که اینطوره و یه معضل بزرگ شده برام... نمیدونم، نمیدونم شاید این منم که همیشه مقصرم و اشتباه فکر میکنم... نمیخواستم اینا رو اینجا بنویسم اما خب دلم میخواست که به نوعی خالی شم... شایدم بهتر بود که تو ادامه مطلب مینوشتمشون و براش رمز میذاشتم...

زندگیم پر شده از شاید و کاش و اما و اگر... خسته شدم از اینا اما "هنوز" تأکید میکنم هنوز حال خوشی دارم و حاضر نیستم این خوشی رو از دست بدم چون به سختی به دستش آوردم.

امیدوارم تو دعاهای قشنگتون منو هم سهیم کنید و از یاد نبرید.

22:41

یه اتفاق جالب و کاملا داغ داغ که همین چند دقیقه ی پیش اتفاق افتاد:

تلفن خونه ی ما گوشی بی سیمه که شارژ میشه و نمیدونم چی شده که الان باتریش مشکل دار شده و شارژ نمیشه. وقتی تلفن به صدا دراومد . برادرم گوشی رو برداشت و چون آقای جلالی، دوست بابام، بود گوشیو داد به بابا. خلاصه چند دقیقه ای بابام مشغول صحبت کردن بود که صدای زنگ تلفن خونمون دوباره بلند میشه!!! حالا این در حالیه که بابام گوشی به دست هنوز مشغول حرف زدن با تلفنه...

مامانم تعجب میکنه و از طریق تلفن مادر، جواب میده. آقای جلالی پشت خط میگه: داشتم صحبت میکردم نمیدونم چی شد یهو قط شد؟! مامانمم میگه: آقا... (فامیلیمون) که هنوز داره صحبت میکنه!!! بعد رو میکنه به بابام میگه: قط شده بود نفهمیدی؟

- نه! قط نشده من دارم صحبت میکنم. (بابام به هوای این که آقای جلالی حرفی نمیزنه خودش همین جور رشته ی کلامو به دست گرفته بود و حرف میزد.)

- احتمالا شارژ گوشی تموم شده و قط شده. حواست کجا بود؟؟؟

حالا منم داشتم فیلم "پایتخت" رو می دیدم که تا بو بردم قضیه چیه مردم از بس خندیدم تا حدی که شکمم درد گرفت و از چشمام اشک میومد... (شاید الآن براتون اونقدری خنده دار نباشه که واسه من بوده، باید اون لحظه بودید تا میدیدید بابای گرامی با چه پرستیژی گوشی رو به گوشش نزدیک کرده بود و حرف میزد در صورتی که کسی پشت خط نبود)

+ امروز اعلام شد که 1+5 با ایران به توافق هسته ای رسیدن و متنش به سران کشورها ابلاغ میشه و پس از تأیید همه ی اونا طی 2 ماه آینده تحریم های ایران برداشته میشه و ایران هم میتونه به طور کاملا قانونی به غنی سازی اورانیوم ادامه بده. این موفقیت عظیم رو که صهیونیسم اون رو "بزرگ ترین اشتباه تاریخی" نامیده به شما هم وطنای عزیزم تبریک میگم.

  • مسـ ـتور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">