هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دلـ❤ــ افتد

70- روز قبل از اعلام نتایج اولیۀ کنکور

خب از کجا شروع کنم؟!

اممممم از صبح امروز می گم که تا ساعت 11 ونیم سر بر بالش خویش گذارده بودم و هم چنان در خواب صبحگاهی یا بهتر است بگویم خواب دم ظهری به سر می بردم...!!! پس از کمی اینور و آنور شدن و با غرولندهای خواهرجان که پاشو دیگه چقد میخوابی؟ عزمم را جزم کردم تا بلند شوم و از سرزنش های خواهر کوچکتر رها. جای بسی نگرانیست که چرا این همه می خوابم! گویا به دلیل بیدار ماندن های تا سحر در ماه رمضان ریتم خوابم به هم خورده، نمی دانم شاید به استناد حرف مادرم آهنم کم شده، دیگر واقعیتش را الله أعلم!
امروز دوشنبه است و پیشگویان این روز را روز شانس من می دانند و چه روز شانســــــــی!!!! داشتم نظرات یکی از دوستان را می خواندم که متوجه شدم می توانم تمام مطالب وبلاگم را منهای ادامه ی مطالبی که رمز داشتند از طریق این سایت بدست آورم [کلیک]آدرس وبلاگم را نوشتم و بعد گزینه ی آرشیو (به انگلیسی نوشته شده) را زدم و یوهوووووو، مطالب وبلاگم را دوباره مشاهده کردم و سریعا همه را کپی و پیست نمودم. خاطراتم برگشته. جا دارد یک نفس راحت بکشم.......... 
فردا هم که نور علی نور است و روز تولد اینجانب و دقیقا روزیست که جواب اولیه ی کنکور 94 اعلام می شود! یعنی از زمین و آسمان برایم می بارد... فرداست که از زنگ تلفن خانه بگیر تا زنگ تلفن همراه پدر و مادر همواره صدایشان در گوشم طنین انداز خواهد شد و این منم که باید سردرد شدیدی وبال افکار نامتناهی و نامنظمم شود. شاید بهتر است پا به فرار بگذارم و در پستوی خانه، خویشتن را بگنجانم یا به اصطلاح قایم شوم. (چه افکار نا به جایی!) فقط خدا کند روز به دنیا آمدنم برایم زهرمار نشود. آمین. کاش فردا روز شانسم بود تا لااقل معجزه ای، چیزی رخ می داد و مرا از این همه .... (نمی دانم کلمه ی درست چیست! شاید دغدغه) بله میگفتم، و مرا از این همه دغدغه نجات می داد. می شود آیا؟؟؟
کاش بازیگوشی را کنار گذاشته بودم....
کاش مرغم یک پا نداشت و حرف های پدرم را جدی می گرفتم...
کاش درسم را با برنامه ریزی درست می خواندم....
کاش.....
اگر تمام این "کاش" ها اتفاق می افتاد الآن این قصه جور دیگری نوشته می شد ولی به قول پدرجان: « در اگر نتوان نشست...» هیعیییی، گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست.... 
تمام امیدم به فرصتیست که امسال در اختیارم قرار می گیرد، آخرین برگه ی شانس، آخرین زمان جبران، آخرین ضربه به توپ کنکور... امیدوارم در این دور مسابقه کارت قرمز نگیرم که اگر بگیرم از دور خارج خواهم شد.
فردا در حال آمدن است همراه با هدیه ای از جنس کنکور... خدا بخیر بگذراند!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و در قلبم، نیت آن چه را که از نیکی بر زبانم جاری می سازم، قرار بده (قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز)

***
در حال حاضر
اکنون
و همین الآنِ الآن
کمی تا قسمتی ابری نیستم
اما
برمی گردم (:
«إن شاءالله»

+ «مستور» اسم مستعار و تخلص اینجانب می باشد (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
Designed By Erfan Powered by Bayan