می خواستم خاطره ی دیروز را به نوشته های وبلاگ اضافه کنم که متوجه شدم ای به خشکی شانس! نت دود شد، رفت هوا... مجبور شدم برادر گرامی را مجاب کنم تا با صرف هزینه ای از جانب خودم عنایت فرموده و دوباره نتمان را شارژ بفرمایند که همین کار را هم کردند اما به صورت کاملا همین الآن یهویی هایی که در فضاهای مجازی باب شده تصمیم گرفتند تنظیمات وایرلس را تغییر دهند و برداشتن تیک Enable wireless همانا و قطعی نت هم همانا...

خلاصه مجبور شدم که عملیات خطیری انجام دهم تا بتوانم همین امشب که گویا آخرین فرصت اینجانب است برای استفاده از لپ تاپ، خاطراتم را در وبلاگ بگنجانم.
عملیات شب سیاه (به گفته ی برادرم شب سیاه نامیده شد!):
مادرم در اتاق خواهرم بود و پدر عزیز در اتاقشان در حال استراحت بودند... سلانه سلانه و لپ تاپ به دست وارد اتاق پدر و مادر شدم. لپ تاپ را روی صندلی گذاشتم، برق ها خاموش بود و چشمم یارای دیدن اجسام را نداشت. موبایلم را که زیر سجاده ی پدرم قرار داشت برداشتم و چراغ قوه ی آن را روشن کردم (چند وقتی می شود که موبایلم را به آنها سپرده ام) هم چنان آرام قدم برمی داشتم... به کامپیوتر رسیدم، نشستم، گوشی را به دهان گرفتم و با نوری که از چراغ قوه ی گوشی متسع می شد مشغول پیدا کردن سیم زردی شدم که برادرم می گفت به کیس وصل است... نگاه کردم، چشمم به همان سیم زردی افتاد که در پایین ترین قسمت قرار داشت. دست دراز کردم تا آن را بکشم... صدای اندکی به دلیل برخورد سیم ها به هم، به گوش می رسید! دست کشیدم که مبادا پدر بیدار شود؛ خسته بود و نفس های بلندی که می کشید نشانه ای آشکار بود بر این حقیقت... دوباره تلاش کردم وبالاخره موفق شدم. سیم مذکور را به لپ تاپ وصل نموده و به اینترنت دسترسی پیدا کردم و به نَقل از برادرم که دورادور مرا مشاهده می کرد، مانند هکرها شروع کردم به درست کردن خرابکاری ودردسری که ایشان به بار آورده بود! و پس ازچند ثانیه با رضایت از اتمام کار، همانطور که از در وارد شدم، به بیرون راه یافتم و به اتاق برادر پناه آوردم... 
برادر: « این عملیات از عملیات کربلای 7 هم سخت تر بود!!!»
من: لبخند... (: