هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دل افتد

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا فارغم کن برای آنچه خلق کردی مرا و قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز

***
در حال حاضر
اکنون
و همین الآنِ الآن
کمی تا قسمتی ابری نیستم
اما
برمی گردم (:
«إن شاءالله»
___________________________
خواهش نامه: لطفا دست رنج ذهن پرهیاهویم را که در این جا به رشته ی تحریر درآمده بازنویسی نکنید... نگذارید شیشه ی اعتمادم بشکند... باتشکر فراوان (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
http://goo.gl/1XMJuY

74- درگیریِ دوگانگی

دوشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۵۸ ق.ظ

حسش نیست! حس چی را؟ نمی دانم. دل تنگم! دل تنگ چی؟ نمی دانم. آشفته ام! برای چی؟ نمی دانم. نه نه نه، اتفاقا این یکی را کمی می دانم؛ چون.......................................... اصلا ولش کنید همان صحیح تر است که بگویم نمی دانم. 

شده ام مثل سه سال پیش که میان احساسات گوناگون خویش آن چنان غوطه ور بودم که از پیرامون خود و اهدافم غافل!!! آاااااه، من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...
شاید اندکی تری ِ آب که از گوشه ی چشمانم جاری می شود برای تسکین دل کافی باشد، اما نه، کارساز نیست و نخواهد بود. نمی دانم چه می خواهم، دنبال چه می گردم، به چه می اندیشم؟! به قول سهراب:«من در این آبادی پی چیزی می گردم، پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی...»
غم را، ناامیدی را، بدگمانی را کنار باید گذاشت! این چنین کاری از پیش نخواهد رفت. باید قدمی برداشت، باید ایستاد، باید مقاومت کرد، باید رفت... رفت تا موفقیّت... من به جد، دنبال یک "تشویق" می گردم.... بگذریم...
می دانید؟ تابستان من شبیه دوره همی های شبانه ی فیلم های ایرانی نبود! دلیلی ندارد که زیاد دوستش داشته باشم! به کسی زنگ نمی زدم و ساعت ها را پای تلفن به خوش و بش نمی گذراندم و درست موقع قطع تماس، کلی قربان صدقه های تعارفی نمی گفتم. در جواب ِ "چند من خربزه می خوری؟ " های من، هیچ کس نگفت "دل خوشت سیری چند؟ "...من تمام تابستان عزیــــــز را (از همان عزیــــــــز هایی که از صد تا فحش هم بدتر است!) کنار ساحل غرب زده ی شهر سپری نکردم و زیر آفتابی که با تمام قدرت می کوفت مثل بادمجان، پهلو به پهلو و سرخ و سیاه نشدم.
من اکثر تابستان را با تق تق کوبیدن روی صفحه ی لمسی گوشی خود می گذراندم و شکلک های خنده می فرستادم. لایک می کردم و برای مطالبی که از دیدگاه من باری گران داشت، کامنت می گذاشتم. من جواب تمام "خوبی؟ " هایی را که بعد از سلام های اجباری ارسال می شدند را "ممنونم، خوبم. شما چطور؟" های اجباری تر می دادم... وقتی کسی ارسال می کرد "درس ها چطوره؟ " جوابی جز "خوبن، سلام میرسونن" نداشتم!! و من از روزمرگی تابستان عزیــــــز، به دغدغه ی امتحان های هفتگی پاییز و زمستان پناه می برم! بوی "مهر" خوشایندتر است...!!!
می نویسم و این جا اتاق من است. روی صندلی خود نشسته ام و پا روی پا انداخته و در افقی که یکی از قفسه های کتابخانه ام ساخته، محو شده ام و به عاقبت می اندیشم. این جا اتاق من است... نه دریا، نه جنگل، نه آسمان و نه تا پای خدا حتی!
بیزارم از تابستان هایی که مرا مبهوت لبخندهای از سر شوقم نمی کند...!
.
.
.
.
.
دیری دیری دیریدیدیم (:
آن چه تا کنون خوانده اید برگرفته از چرند و پرند های روزانه ی من است :دی و تنها بخش اندک و مبهمی از احساس من...!
باید خدمتتان عرض کنم بنده هم اکنون خوبم و... (اگر بگویم خوب ِ خوب که مطمئنا دارم برایتان زیرآبی می روم! نه؟) و به گزارش "سفرشناسی پدر و خانواده" احتمالا هفته ی آینده یا دو هفته ی آینده نائب الزیاره تان در حرم مطهر حضرت معصومه (س) هستم و این یعـــــــــــــنی آرامـــــــــــــش (((:


والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته(:
بازم...... : دی

  • مسـ ـتور