مـ18o81ـن

کسی مستور در من است که سعی در کشف اسرارش دارم!


78. اندکی مبهوت، اندکی ترسو، اندکی لرزان!

داشتم به این فکر می کردم که بعد از چندین و چند سالِ دیگر که إن شاءالله تعالی و رحمت خدا بر همه مان باد! از نشیب و فرازهای این دنیای کلنگی و پُر از تپه چاله های خاکی و آسفالت های سولاخ سولاخ، اگرِ اگرِ اگر جان سالم به در بردیم و سرمان به سنگ نخورد و به نوشتن در اینجا ادامه دادیم؛ می شود یکی بیاید و گذری بر این متون بیندازد و بگوید: "هی خانم! من از زمان تجَرُدت تا الآن که پیر و فرتوت و رنجور شده ای خاطراتت را دنبال کرده ام و..." و آن زمان من چقدر بذوقــــم و همان دم جان به جان آفرین تسلیم کنم و روی قبرم بنویسند علت مرگ: ذوق مرگ شدن !!!!!!! دل است دیگر، گاهی چیزهای چنینی و چنانی می خواهد! (;

از نتیجه ی نامطلوب امتحانات آزمایشی و نگرانی خانواده و پچ پچ های اطرافیان و پی گیری مشاور درسی و زنگ زدن های پشتیبانِ همان آزمون های آن تبلیغات -که دانش آموزان را به جایی رسانده که برای اندکی افزایش تراز، دچار بیماری هایی از قبیل میگرن و کم خوابی و افسردگی و... می شوند- و تکراری شدن در و پنجره ی اتاق و خستگی ذهنِ پُر دغدغه و خواب های ناآرام همیشگی و... که بگذریم می رسیم به ساعت شمار و دقیقه شمار و ثانیه شمار ساعتِ رومیزیِ آبیِ کوچکی که یادگار مدرسه ی راهنمایی ام است و گذر عمر را با صدای تیک تاک تیک تاک به من یادآور می شود؛ البته بیشتر روی مخ بنده اسکیِ سرعت می رود، بس که با شتابِ بی نهایت در حال حرکت است!

چه قدر زود گذشت! انگار همین چند صدمِ ثانیه ی پیش بود که تصمیم گرفتم محکم و استوار بنشینم و بخوانم و به موفقیت برسم. باورم نمی شود از آن تصمیم سرنوشت ساز، 7 ماه و 23 روز و 17 ساعت و 10 ثانیه گذشته است! خنده دار است اما با این سن، احساس پیری می کنم... مرا چه می شود؟ نمی دانم. آااااااخ، چقدر دلم می خواهد روی آب دراز بکشم و بخوابم و وقتی بیدار شوم که ببینم تهِ آبم و نفس کم آورده ام و...

آن نتیجه ای را که می خواهم به چنگ نمی آورم. فرصت ها هم چون ماهی از دستم لیز می خورند و من هم چه راحت خواستار آزادی شان هستم. من صیادم و آن ها صید... صیادی چنین دل رحم دیده بودید؟!

از دست خودم پا به فرارم، از غلظت من های قدیمی خبری نیست که نیست... (فی البداهه ی من ): )

+ امشب ثبت نام کنکور سراسری 95 رو انجام دادم. |:

+ برای برگشتن به ورژن قدیمی ام التماس دعا دارم.

+ مرا سر، درد می کند و به گوشه ی اتاق و کنار بخاری پناه برده ام. هیــــس، آرام تر بخوانید؛ دردسر دنبالم می گردد!

من که دیگه نمیتونم اون برآورده کننده اون آرزو باشم چون کامنت نذاشتن برام خیلی سخته :دی
ولی امیدوارم یکی باشه که برآورده کنی ولی ذوق مرگ نشین خدایی نکرده :)
راستش چندبار متوالی کامنتتون رو خوندم تا بفهمم منظورتون از این حرف چیه!
بعد از کسری از ثانیه هم متوجه شدم که بـــــله، قضیه برمیگرده به آنچه دل خواسته بود!!!
اون یکی هم شاید خود شما باشید، خدا رو چه دیدید؟! حادثه خبر نمیکند
روی این که ذوق مرگ بشم یا نه باید بیش از اینها تأمل کنم!
انقد سنگین صحبت میکنین که دیگه من روم نمیشه جواب بدم :))
حق با شماست من خودمم الان کامنتمو خوندم نفهمیدم چی گفتم :دی
من؟!
سنگین؟!
نمک زندگی که میگن همینهاست، عیبی ندارد
سلام
ممنون بابت فی البداهه هایی که توی وب میذارین
من که در حد شما هنرمند نیستم که فی البداهه بگم...حالا یکی از شعرهام رو میگم :)
دوباره قلم به دستم و فریادهایی که...
دوباره مست از بوی باران و بادهایی که...

دوباره لب گشودی و رحمی نکردی به
تمام عسل فروشان و قنادهایی که...

دوباره گیسوان رها، سلام بر پاییز
چه زیبا شده تهرانتان با بادهایی که...

برای وصل استخاره ای کردم و آمد:
امان از بنی اسرائیل و ایرادهایی که...

پدر! استاد! عزیزم! تو پا در میانی کن
بگو از تمام راه و از تندبادهایی که...

به شیر بودنت مغرور نشو که در ره عشق
ز سگ پست تر می بینم این صیادهایی که...

کجای قصه دردناک است؟! شما نمی دانید
ببینم اگر آن عروس و دامادهایی که...

چه شد یکی تو را زایید و یکی من را کشت؟!
درود بر مرداد و لعنت به خردادهایی که...

سه نقطه ها تشکر! چه شعر زیبایی شد
سه نقطه بغض در گلوست و فریادهایی که...

بهنام- 15 آبان 94

برگشتم حتما وبتون رو میخونم
واقعا عالی می نویسید

سلام و  عرض ادب خدمت شما.
فی البداهه همون طوری که از اسمش پیداست فی البداهه هست! تشکر لازم نیست... خودش یهویی میاد، بدون اجازه جا خوش میکنه تو ذهن درهم و برهم من!
شعرتون رو خوندم و بی نهایت لذت بردم. خیلی زیبا کلمات رو در کنار هم قرار دادید و به نوعی حماسه ی قشنگی رو آفریدید... حماسه ای از جنس سه نقطه های پرمفهوم...
میخواستم یکی از ابیات رو به عنوان قشنگ ترین بیت توی این شعر انتخاب کنم اما عاجز موندم که کدوم بهترینه؟!
سادگی و شیوایی بیانتون هم تو ابیات موج میزنه و همین خواننده رو بیشتر جذب میکنه و چقدر من مفتخر بودم که امشب با خوندن شعر شما روحم تازه شده...
باید بگم من در جایگاهی نیستم که بخوام شعرتون رو نقد کنم و ایرادی بهش بگیرم که هنوز راهی دراز در پیش دارم اما به عنوان یه دوست و یه خواننده بهتون پیشنهاد میکنم عروض و وزن رو بیشتر بشناسید و درباره شون مطالعات بیشتری داشته باشید. بعضی از قسمت های شعرتون سکته داشت که البته آن چنان هم لطمه ای به وزن شعر وارد نمیکنه و اگه بعضی از کلمات جا به جا بشن مشکل حل میشه.
عذرخواهی میکنم اگه جسارتی کردم. امیدوارم بنده رو ببخشید

حق نگهدارتون
ممنون بابت پیشنهادتون
قبلا هم چند نفر از دوستان گفته بودند...ولی خب نه ادعا دارم و نه تا الان خواستم که حرفه ای بنویسم و بسرایم...همینجوری واسه دلم میگم... حالا شاید بعدا دنبالش رفتم

حالا که خیلی خوشتون اومد یه شعر نو هم بگم :)
آسمان رنگ دیگری گرفته
رنگی عجیب تر از همیشه
هر چه هست
خدا عاقبتش به خیر کند!
مادرم گفت: بارانی ات را بپوش، هوا ابری است.

رفتم پی قطره ای آگاهی.
ساعت اول،
استاد اما نیامد.
با ساعت بعدی ادغام شد؛ 
هم ریاضیات و هم ادبیات.
درس امروز: تقسیمِ طعم واژه ها
زیر لب زمزمه ام جاری گشت:
شیرین از آن تو تندش برای من

ساعت بعد، طبیعیات داشتیم.
هنگام جواب دادن درس آمد.
کسی صدا زده شد.
این بار از آخر لیست!

بگو از استحاله و ترکیب و امتزاج...

جمع بندی روز قبل حاصلش این شد؛
هنگام امتزاج عناصر، ز کیفیات 
گرمش از آن تو سردش برای من

و اما سهم اعضا از اخلاط اربعه؟
خونش از آن تو دُردش برای من

خلاصه درس جنین چطور؟
از قلب اگر می پرسی،
در حاشیه فصل تکون اعضا چنین نوشته ام:
سالم از آن تو خردش برای من

نه! مثل اینکه خوب خوانده ای.
آخرین سوال جایزه دارد؛
یک عشق اشتباهی و
ذهنی مشوش و
شعرهای مشتعل،
نشانه چیست؟

استاد! سوال بی جواب می پرسی؟!
سال هاست گشته ام میان کتاب طبیبان 
اما ندیده ام چنین اسباب و علائمی.

فردا امتحان طب داریم،
تبش این بار داغ تر.
اهلش نیستم اما
چاره ای جز تقلب نیست!
باید تقسیم کار می کردیم!
به بغل دستی ام گفتم:
درمان از آن تو دردش برای من

شب شده و دعوتیم به عروسی 
در تالار عشق و عقل!
صدای آواز و رقص و پایکوبی
انبوه تاریکی را به تمسخر گرفته است.

مادرم گفت: چقدر هولی! دست خالی زشت است!
حجمی از روشنی و آب و خرد را
کادو کردم،
نوشتم رویش:
میثاقتان غلیظ
لبریز باد زندگیتان از خدا.

به به، دیدی خاتون
شب وصلت چه هوا عالی شد،
آخر ابری نماند و بارانی شد.
پس آرام بگیر و آرامم کن.
مبادا به خیالت آید که با خودم می گویم:
از این حراج بغض آسمان شده،
باران از آن تو رعدش برای من

در این توهم سرد و در این ترنم سبز
به یاد گذشته افتادم،
آن روزها که با خود خیال می بافتم این چنین؛
عیبت نکنم که صد بار تاس قرعه گفت:
زوجی از آن تو فردش برای من

شب به پایان رسید و 
باز کارهای جامانده
مثل همیشه برعکس
من و تنهایی و یک قرآن جیبی.
سوره ی رشد آمد،
تفسیر آیه ها این شد؛
ناله، بس! 
شعر، بس! 
یک سینه حرف هست ولی نقطه چین بس!...
بایست در امتداد تنهایی و
به دنیا و حقارتش بگو:
خسران از آن تو رشدش برای من...

*بهنام- دی ماه 93*

چه شعرهای قشنگی امشب مهمان همیشگی وبلاگم شدن!
ممنونم که من رو قابل دونستید و برام شعرهای زیباتون رو نوشتید...
إن شاءالله بعداهای خیلی نزدیک بیاییم و امضای تان را روی صفحه ی اول کتابتان از خودتان طلب کنیم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بِسمِ رَبِّ جان
سلام، مستور هستم؛
شب گردم،
میان آب قدم می زنم
و سر به بالین ماه دارم!
دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
Designed By Erfan Powered by Bayan