سه شنبه مورخ 95/1/3

+ عصر، خاله شین همراه با بچه ها آمدند عید دیدنی و این درحالی بود که فیلم "ژوراسیک" می داد D: تقریبا دقایقی به اتمام فیلم مانده بود که شوهرخاله خطاب به خاله جان که در حال صحبت با مامان بنده بود گفت: "بقیۀ حرفای خواهرونه باشه برای بعد، بریم"

خاله با لبخند: "خونۀ برادرات میریم دیگه، وایسا به حسابت می رسم"

من: D:

شوهرخاله: "تسلیم، باشه بشینیم تا هروقت شما گفتین میمونیم بعد میریم"

من در حالی که سعی می کردم صدای خنده ام درنیاید: "D:"

عروسیِ دخترخاله ام هم افتاد برای هفدهم همین ماه و وقت خداحافظی به من گفت: "همونطوری که خوشگل بودی، خوشگل بیا"

من: "اگه نیومدم چی؟"

دخترخاله "سین" در حالی که پشتش را به من می کرد و می رفت به سمت در و این یعنی ختم کلام: "باید بیای"

من در حالی که می دانستم چاره ای جز رفتن ندارم: "(:"

+ هوس کرده بودم به تلگرامم سر بزنم! بدجوری هوایش به سرم خورده بود... (توضیح: حدود 2 ماه می شود که بی گوشی شده ام و اگر گاه گاهی با موبایلم کار داشته باشم آن را در اختیارم می گذارند که تا حالا پیش نیامده [استیکر خندۀ اجباری])

القصه کاملا آرتیستیک نقشه کشیدم برای به چنگ آوردن گوشیِ قدیمی مامان جان که با قراردادن سیم کارت در آن، از طریق لپ تاپ بتوانم کد عبوری را به دست آورم و وارد تلگرام شوم (البته می توانستم خیلی راحت به مادرم بگویم تا گوشی خودم را بدهد ولی من از کارهای هیجانی بیشتر خوشم می آید؛ شیطنت هست دیگر!! :دی)

موقعیت را سنجیدم: مامان در حیاط بود، خواهر و برادرم در اتاق. در هال و پذیرایی مورچه هم نبود. در دل، بشکنی زدم و جستی برخاستم و روی نوک پا دویدم سمت اتاق مامان و بابا... گوشی روی میز بود، سریع برداشتم و آوردم به اتاق خودم... سیم کارت را درونش گذاشتم و تند تند در تلگرامِ لپ تاپ، شماره ام را یادداشت می کردم...

من: بدو، زود باش... اه پس چرا نمیاد... (صدای پای مامان در حیاط به گوش می رسید)

دوباره یادداشت شماره را از سر گرفتم... یوهو، این بار پیام کد ارسال شد. به سرعت شماره را وارد کردم. سیم کارت را درآوردم و گوشی را روی چادر نمازم، در گوشۀ اتاق گذاشتم... همین که خواستم سمت لپ تاپ بروم، مادرم در اتاق را باز کرد و من وسط اتاق خشکم زد...

مامان: "چرا ترسیدی؟"

من: "من؟ ترس؟ نه، واسه چی؟"

مامان: "چیزی نمی خوای؟"

من که سعی می کردم با آرامش روبه روی مادر قرار بگیرم تا گوشۀ اتاق از دیدش خارج باشد، گفتم: "نه (:"

مامان رفت روی مبل نشست و مشغول خوردن آجیل شد همراه با تماشای تلویزیون...

من در دلم: "ای بابا، حالا چطوری از جلوی مامان رد شم و گوشی رو بذارم سرجاش؟! نکنه یهو بره تو اتاق ببینه گوشی نیست!!!"

دل تو دلم نبود که یهو یه لامپ بالای سرم روشن شد (: 

کاپشنم رو پوشیدم و خیلی با اعتماد به نفس از جلوی مامان رد شدم و رفتم به اتاق و خیلی تند گوشی را از جیبم درآوردم و گذاشتم سرجایش و تندتر از آن برق دستشویی را روشن کردم و بلافاصله درش را باز کردم که مامان بداند رفته ام دستشویی... 

من در دلم: "آخیـــــش، تموم شد..." و در آینه به خودم لبخند می زدم... (:

(حالا فاکتور می گیریم که مامان با نوع نگاهش، حتما فکر کرده پاک، خل و چل شدم که کاپشن پوشیدم تو این هوا... مهم نیست ولی می ارزید (; )

چهارشنبه مورخ 95/1/4

+ ساعت یک ربع به سه را نشان میداد. گفتم یک چُرتی بخوابم و خستگی ام برود به در... بیدار شدم دیدم صدای پسرخاله "عین" می آید! ساعت یک ربع به چهار بود... تندی لباس هایم را عوض کردم و صبر کردم؛ حرف هایشان که به نقطۀ مکثی رسید در را باز کردم و بلند سلام کردم... چنان صدایم رسا بود که همه به من خیره شدند....

با خاله میم روبوسی کردم. پرسید: "کجا بودی؟"

با لبخند آکنده از خجالتی گفتم: "خواب بودم"

مامان: "ما فکر کردیم تو اتاقت بودی همین طوری"

من در دلم: "آخه مامان جان، اگه من بیدار بودم نمیومدم لااقل سلام کنم؟! هرچند درسم داشتم..."

برای پایان بحث حرفم را به زبان نیاوردم و به لبخندی اکتفا کردم. روبوسی ها که تمام شد کنار خاله شین -نه آن خاله شینی که دیروز بود- نشستم و قیافه ها را از نگاه می گذراندم که متوجه شدم از اول که در را باز کرده ام تا حالا که محو تماشا شده ام پدرم مرا نگاه می کند... به رویش لبخند زدم... نگاهش را برگرداند... نگاهش برق می زد اما پر از اندوه بود... تفسیر نگاهش را بارها برایم گفته است: "دخترم، تو برای من خیلی عزیزی و دوسِت دارم اما نگران آیندَتَم.........."

و من فقط امیدوارم نتایج کنکور امسال خوب باشد... خوبی که در نگاه پدرم دیگر اندوه نباشد... الهی آمین...

+ مادر، زحمت کشیدند و حنا ریختند بر موهایم... (: از رنگ حنا خوشم می آید...

 

ادامه دارد...