پنج شنبه مورخ 95/1/5

+ همسایۀ روبه رویی ما، آقای "ر" و خانواده اش، اصالتا تهرانی اما ساکن شمال هستند. مدتی می شد که به تهران برگشته بودند و چند روز پیش دوباره سر از خانۀ ویلاییشان درآوردند. مادر و پدر تصمیم گرفتند برای عید دیدنی بروند پیششان. بعد از دقایقی و اَندی، برادر به در اتاق بنده، انگشتی کوبید و سرش را به درون آورد: "زهرا، من دارم میرم خونۀ آقای ر " (توضیح: عادت برادرم این است که هرجا می رود اولِ اول به من می گوید حتی اگر بخواهد برود سر کوچه و اضافه کنم برادرم از من 6 سال بزرگتر است! |: ) من هم در جواب سری تکان دادم و گفتم: "باشه، برو به سلامت"...

دقایقی بعدتر، برای رفع خستگی رفتم به هال که خواهرم هم روی مبل نشسته بود و با لبخند فیلم می دید. مرا که دید شروع کرد به تعریف که یکهو عینِ کانگورو -البته بلانسبتش- از جا، جستی زد و رفت سوی آشپزخانه... با نگاهی استرس گونه گفت: "زهرا غذا سوخت" من هم این شکلی شدم: /: گفتم: "تو که میدونی حواست به فیلمه و یادت میره چرا میخوای سرِ خود بری غذا درست کنی آخه؟!"

- "چی کار کنم، خُب حواسم پرت شد"

من در حالی که در قابلمه را بر می داشتم: "ببین زیاد نسوخته، میشه درستش کرد"

و هردو بیخیال، روانۀ مبل ها شدیم و فیلم دیدیم. غذا هم برای خودش داشت هوا تناول می نمود. همچین آدم های خوشی هستیم ما :دی

+ از چُرتِ عصرگاهی بلند شدم و همین طور خوش خوشان رفتم پیش مادر و پدر که آیفون صدایش درآمد.

مامان: "دایی "ت" هست"

من: "دایی "ت" ؟!"

رفتم جواب بدهم، گفتم: "بله؟"

زن دایی ام صدایش را بچه گانه کرد و گفت: "باز میکنی؟"

من که از این عمل، شاخِ تعجب درآورده بودم، دکمه را فشار دادم و به گمانم در با صدای چیک باز شد... من هم عینِ چی بدو بدو به اتاقم پناه آوردم.

کمی بعد از وارد شدن آن ها، مشغول احوالپرسی و از این در گفتن و از آن در شِنُفتن شدند که دایی گفت: "بچه ها کجان؟"

پدر: "م (برادرم) پایینه داره درس میخونه؛ ف (خواهرم) خوابیده فکر کنم؛ زهرا هم تو اتاقشه" (من در اتاقم لباس هایم را عوض می کردم. چون اتاق من دقیقا کنار پذیراییست حرف ها را می توانستم بشنوم)

زن دایی: "آره، زنگ که زدم یه بچه جواب داده بود انگار"

پدر: "زهرا بود"

من تو اتاق: "بچه؟ O_o"

(توضیح: همه می گویند چهره ام به سنم نمی خورد! حتی اکثر اوقات غریبه ها فکر می کنند خواهرم بزرگتر از من است!! صدایم هم که می گویند به بزرگسالان نمی آید!...)

جمعه مورخ 95/1/6

+ من شب زنده دارم؛ یعنی حداقل تا 3 صبح و حداکثر تا وقت اذان صبح بیدارم. یا کتاب می خوانم یا به وبلاگم سر میزنم و یا گاهی کارهای شخصی ام را انجام می دهم برای همین صبح ساعت 10 إلی 10 و نیم بیدار می شوم.

صبح نمی دانم چه ساعتی بود که مادرم بالای سر من ظاهر شد و مرا تکان می داد: "زهرا پاشو، پاشو دیگه... ساعتو نگاه کن" (همه می دانند من شب ها بیدارم اما چون با من مخالفند، زودتر از موعد، مرا بیدار می کنند که عادتم را از بین ببرم و شب ها زود بخوابم)

من با خواب آلودگی: "مامان ول کن تو رو خدا"

مامان: "پاشو زهرا، مگه امتحان نداری؟!"

من با یادآوری مکالمۀ تلفنیِ دیروزِ خودم و پشتیبان که گفته هایش حاکی از این بود که شنبه امتحان برگزار می شود، نیشخندی در دل زدم: "نه مامان، امروز نیست!" و پتو را روی سرم کشاندم و تخت خوابیدم... ((((:

+ عصر هم خوشی زد زیر دلمان و بی خیال درس، با خواهر جان نشستیم فیلم دیدیم D:


ادامه دارد... (قرار بود ادامه داشته باشد ولی شرایط نوشتن فراهم نبود)

اگر نوشته هایم بر مزاجتان خوش است، می توانید به صفحۀ شخصی من در سایت وبلاگی ها بروید و مرا لایک کنید. [کلیک] با تشکر (: