هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دل افتد

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز

***
در حال حاضر
اکنون
و همین الآنِ الآن
کمی تا قسمتی ابری نیستم
اما
برمی گردم (:
«إن شاءالله»
___________________________
خواهش نامه: لطفا دست رنج ذهن پرهیاهویم را که در این جا به رشته ی تحریر درآمده بازنویسی نکنید... نگذارید شیشه ی اعتمادم بشکند... باتشکر فراوان (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
http://goo.gl/1XMJuY

نمی خواستم بنویسم... لااقل تا وقتی که وجودم به موجودیّتِ دلخواه تبدیل نشده...! اما حادثه خبر نمی کند، هیچ گاه خبر نکرده و این بار هم خبر نکرد! آن قدر تقدیر، دستِ این اتفاق را ناگهانی رها کرد که اتفاق افتاد... افتاد از شیبِ بومِ حیات به آغوشِ نقاشِ مرگ! به پلک زدنی هم قانع نشد حتی!!! دیگر چه بگویم از ناگهانی بودنش؟!...

خداوندا! مگر "ألَّذی خَلقَ فَسَوّی و الَّذی قدَّر فَهَدی" نیستی؟! پس چرا تقدیر و اندازه ها از دستت در رفته و حالا که عبای قضایت را به تنم کرده ای، قواره ی دلم را این چنین تنگ دوخته ای؟!!! خدایا دلم تنگ است برای گلستان و بوستانم، همان دانه دانه گل های رنگی رنگی پیراهنش را می گویم که سر بگذارم به رویش و غرق شوم در عطرِ خوشایندِ مهرِ خدا گونه اش... بارالها! دیگر حتی این گلستان و بوستان، صوت قناری وَشَش را به خود نمی بیند چه رسد به من، به دخترکِ سربه هوایِ گم گشته در اوهامش!!

خدایا می بینی؟! دست هایم هِی می نویسند و هِی پاک می کنند، هِی میلرزند و هِی آه میکنند... دست هایم میفهمند، می دانند، آگاهند... آخر دست هایم لمس کرده اند صورت سرد و بی جانش را، دیده اند اندام نحیف و نیلی اش را، شنیده اند سکوت نفس ها و چشم هایش را... و چه سنگین بود هوای خالی از استنشاقش...

ای خاکِ کفِ پایِ تو من! بدان اگرچه "درگذشته" ای و ساده در "گذشته" ای اما یادت همواره استمراری مطلق خواهد بود و حال به یاد اشعار کودکی این گونه زمزمه میکنم: "خونه ی مادربزرگم دیگه قصّه نداره..........................."


+ آغاز غصه ی ما: 1395/2/3

+ لطفا برای شادی روحش "فاتحة مع الصلوات"

+ نوشتنی ها را نوشتم و خواندنی ها را خواندید اما کشیدنی ها را فقط دلم می داند و دلم... کشیدنی هایی که فقط درد دارد... "درد من و دل من، خرابه منزل من"...

  • مسـ ـتور

نظرات  (۶)

  • سیّد محمّد جعاوله
  • خوب بود
    لایک
  • عرفـــــ ـــان
  • خدا بیامرزشون ...
    امیدوارم قدرتتون برای کنار اومدن با این موضوع روز به روز بیشتر بشه ...
    من اینطور وقتا حرف زدن بلد نیستم ببخشید !
    چون به نظرم حرف ها تکراریه اینطور وقتا ...
    مثلا غم آخرتون باشه به نظرم حرفه احمقانه ای است و هیچ وقت همچین اتفاقی نمیفته که غم آخر ادم باشه مگر اینکه خدایی نکرده خودش بمیره و غم ها تموم بشه !
  • اگه خدا قبول کنه .. ... یه بنده خدا
  • سلام


    عالی و بی نظیر


    به این پست هم سر بزنید و

    و تو این ثواب بزرگ شرکت کنید:


    http://bankmazhabi.blog.ir/1395/02/15/%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AC%DB%8C

    اگر دوست داشتید توی وبلاگتون این پست رو تیلیغ کنید تا همه ثواب ببرند

    آدرس و نحوه تبلیغات هم در نظرات همین پست ↑ هست....
    الهم صل علی محمد و آل محمد + فاتحه

    در دل شب‏هاى تار

    در دامن غم‏ها

    خوشى ‏ها برایم متولد شدند

    ،

    خوشى‏ ها رشد کردند

    ناخوشى‏ ها شکسته شدند

    ،

    خوشى‏ ها به بلوغ رسیدند

    عاقبت ناخوشى شدند

    ،

    خوشى، چیزى جز ناخوشى نبود

    خوشى، چیزى جز ناخوشى نشد

    #عین صاد


    خوشی ها همیشه ناپایدارند

    خوبی هایتان برقرار


    + اول گفتید مادر با هول و بلا داشتم می خوندم..تا اینکه رسیدم آخر.. گرچه در دنیای احتمالات....

    خدا رحمتشون کنه...
    همه گفتنی هارو همش رو گفتی... 
    اینقدر هم قلمتون زیبا بود که من فقط هاج و واج موندم.... 
  • پریســـآتیـــــس : )
  • روحشون شاد :(

    روح مادربزرگ عزیزتون شاد و سایه مادرتون بالای سرتون ، سالم و سلامت 

    چقدر خوب گفتید و چقدر تونستم همزادپنداری کنم
    پاسخ:
    متشکرم
    إن شاءالله سایه ی مادر و پدر شما هم مستدام باشه

    نظر لطف شماست (:

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">