خودم را شکافتم، اضافات و زائده های سنگینِ سنگ درونم را بُریدم و برداشتم و مجسمه ی دلخواهم را ساختم.
حس خوبی بود یافتنِ خودم میان آن چه سه سال و چهار ماه مرا از «خودم بودن» باز می داشت.
سه سال و چهار ماهی که محروم بودم از این که خودم باشم، خودِ خودم، نه خودِ متعارفی! 
رنج که نه، عذاب هم نه، انتقام بزرگی بود که من، از من گرفته بود!!
به گناهِ خواستنِ ناخواسته های خواسته شده از جانبِ «الَّذی أنزَلَ السَّکینةَ فی قُلوبِ المؤمِنین لِیَزدادُوا إیماناً مَعَ إیمانِهِم»1 و من این سَکینَة2 را چنان در هم کوفته بودم که به سانِ کودکی آزرده، مرا قهر گفت و رفت. قهر گفت و رفت و تمام مرا با خود برد...
از سختی هایش بگذریم، حالا حالِ زندگی ام خوب است و توصیه می کنم گاهی عاقلانه بی پروا زیستن را تجربه کنی.
حرف های دلت را روی هم تلنبار نکن، یکهو می بینی خودشان به یکباره حجیم شدند و آن چنان ناگهانی تِلِپی از لبه های سخنانت لبریز شدند که هجومِ سرزده ی شان لالت می کند و تنها می توانی اصواتی چنین بر زبان آوری: "آه..." و این حسرت است که می ماند بر جای؛ خودت آن ها را قطره قطره سر ریز کن و آن زمانی خواهد بود که جانانه خواهی گفت: "آخیـــــش، خالی شدم..." و حس دل انگیزیست ذره ذره پُر شدن از خالی های تو دلی.
از من به تو نصیحت: وقتی می توانی سَکینَة های قلبت را نگاهبان خوبی باشی که نگذاری حرف ها و احساسات نابه جایِ نابه هنجارِ وسوسه های دروغین، جایشان را تنگ کنند که اگر تنگ کنند به دردی مبتلا خواهی شد که به این آسانی ها درمان نخواهد داشت.
امتحان کرده ام که می گویم...

1- «کسی که آرامش را در قلب های مؤمنان نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان افزوده شود» فتح/ 4
2- آرامش