هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دل افتد

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز

***
در حال حاضر
اکنون
و همین الآنِ الآن
کمی تا قسمتی ابری نیستم
اما
برمی گردم (:
«إن شاءالله»
___________________________
خواهش نامه: لطفا دست رنج ذهن پرهیاهویم را که در این جا به رشته ی تحریر درآمده بازنویسی نکنید... نگذارید شیشه ی اعتمادم بشکند... باتشکر فراوان (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
http://goo.gl/1XMJuY

98- فقط آب را نه، هیچ چیز را گل نکنیم

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۴ ق.ظ

من از دور ریختن غذا بدم می آید، مخصوصا وقتی پای برنج در میان باشد، برای همین خانۀ آن ها راحت نیستم. زن دایی ام یکی از زیباترین زن هایی است که می شناسم. بیش تر از 50 سالش است؛ چشم های سبز خوش رنگی دارد و فقط قدش کوتاه است. این روزها موقع راه رفتن می لنگد. دکتر گفته نباید از پله بالا برود اما خانۀ شان دوبلکس است. گفته نباید به آب دست بزند اما او وسواس دارد. وقتی مهمان داشته باشد، بهترین میوه ها را توی ظرف می چیند و به محض رفتن مهمان ها همۀ ظرف را توی سطل آشغال خالی می کند؛ حتی قندهای قندان را!

من از دور ریختن غذا بدم می آید، برای همین کلی ظرف کوچک و بزرگِ دردار دارم که حتی غذاهای اندک باقی مانده را با حوصله توی یخچال می گذارم. زن دایی ام غذاها را دور می ریزد و یک جوری پر از افتخار و غرور به همه اعلام می کند و تهش می گوید هر چیزی را که ممکن است مهمان دست زده باشد را هم می شورم! این است که سال هاست خانۀ شان نرفتم؛ از همان موقع که دایی ام دیگر نیست...

دور ریختن غذا را دوست ندارم چون مرا یاد یکی می اندازد. آن روزها مثل الآن نبود. برای مدرسه رفتن، اولین انتخاب نزدیک ترین مدرسه بود. نه خوب ترینی بود و نه غیرانتفاعی و چیزهای دیگر. همۀ ما مثل هم بودیم یا دست کم من فکر می کردم مثل هم هستیم.

اسمش مژگان بود. تک زبانی حرف می زد و خجالتی بود. درسش افتضاح بود و فقط چون من قد بلندی داشتم کنارش می نشستم. چشم های عسلی و مژه های فر خورده داشت. هر چه بود دوستش داشتم. بعد از این که یک بار او و چندتایی از بچه ها نهار آمدند خانۀ مان، اصرار کرد که من هم باید مهمانشان شوم. خانواده ام به شدت سخت گیر بودند و هنوز نمی دانم چه شد که اجازه دادند!

وقتی خبرش را دادم، ذوق زده بالا و پایین پرید و گفت: آخ جون، به مامانم میگم پلو درست کنه! برای یک لحظه فکر کردم که اشتباه شنیده ام و بعد به خودم گفتم لابد هول شده است. فردا از مدرسه رفتیم خانۀ شان. دور بود. رفتیم، رفتیم، رفتیم. همه چیز برایم مثل فیلم ها بود؛ یک خانۀ کوچک و محقر روستایی، یک اتاق، بچه های قد و نیم قد و موقع نهار... دیگر فهمیده بودم جملۀ آن روزش یعنی چه... ما هر روز پلو میخوریم، هیچ چیز عجیبی نبود. هیچ وقت هم فکر نکرده بودم که باید بخاطرش خوش حال باشم ولی باید ذوق بچه ها را می دیدید که یواشکی و پچ پچ کنان می گفتند به خاطر مهمان، امروز پلو می خورند. موقع دیدن سفره ی غذا چیزی در نگاهشان بود. باید می دیدید، آن وقت می فهمیدید چرا من از دور ریختن غذا بدم می آید....

  • مسـ ـتور

دیگران نوشت

نظرات  (۱۶)

  • سرباز شیعه
  • افرین

  • ریحانه. الف :)
  • زهرا ....
    :(
    خی لی بده دوستت هم باشه و هیچ کاری هم براش از دستت بر نیاد ...
    وای ! چقدر بده که ماها هیچوقت قدر داشته هامونو نمی دونیم!همون قندی که زن داییت دور میریزه رو خی لی ها ندارنش و از میون آشغالا بیرون میارن تا بخورن ...
    چقدر بده این صحنه هارو می بینی و همش لعنت می فرستی به این روزگار مسخره که آدمایی رو صدر نشین می کنه و آدمایی رو ...
    :(
    کاش اینقدر اسراف نکنیم ...
    پاسخ:
    اهوم، خیلی بده ):
    برای همین این پست رو گذاشتم که قدر داشته هامون رو بدونیم و همیشه شاکر باشیم و در حد توانمون دست گیر دیگران...

    ای کاش...

    + نکته ای که باید بگم اینه که این پست از زبان شخص دیگه ایه؛ نه اون خانم زن دایی من هستن، نه مژگان خانم دوستم... زیر پست هم نوشتم: دیگران نوشت
  • آبان دخت ...
  • وای زهرا :(


    + واقعا اسراف بده...دور ریختن برکت خدا بده...مثلا همین زنداییت میتونه میوه هایی که اضافه اومدن و سالمه ... یا غذاهای دست نخورده ی توی قابلمه رو جمع کنه بده به یه خانواده ای مثل خانواده ی دوستت... اینجوری هم نعمت خدا حروم نمیشه و هم شکم یه گرسته ای سیر میشه...ثوابش هم میره اون بالاها...

    خیلی غم انگیز بود این پست...کاش حواسمون به اطرافمون و داشته هامون باشه...
    پاسخ:
    ):

    + پیشنهاد میکنم جوابی که به ریحانه جان دادم مطالعه کنی آبان دخت عزیز
  • ریحانه. الف :)
  • :|
    نه عزیزم جرم نیست خی لی هم قشنگه ^___^
    پاسخ:
    ^ــ^
  • ریحانه. الف :)
  • آره یه لحظه حس کردم متن ماله خودت نبوده :|
    پاسخ:
    چه حس ششم خوبی (:
    من به این قشنگی نمی نویسم...
  • مهدی ایکس
  • :) عجب زن دایی ای :|
  • آبان دخت ...
  • عه! اون "دیگران نوشت " رو ندیدم! :)

    + خب ادیت کامنت قبل به جای زنداییت بشه زنداییش و دوستت دوستش :))
    پاسخ:
    باشه ((:
    ): خیلی بده اسراف خیلی به خدا
    پاسخ:
    اهوم ):
  • ریحانه. الف :)
  • غلط کردی که به این قشنگی نمی نویسی :| :)
    تازه تو خی لی هم از این چیزا قشنگ تر می نویسی زهرا جان :)
    پاسخ:
    0_o
    باشه ریحانه جان، تسلیم (:
    ممنونم
  • فاطمه نظری
  • خیلی ممنون بابت کمک در اصلاح بیت سوم شعر لحظه های بی کسی 
    با اصلاح کردنش خیلی عالی تر شده
    :)
    پاسخ:
    خواهش میکنم
    خوشحالم تونستم کمکی کنم (:
    متاسفانه الان خیلیا اسراف میکنن قدرنعمتای خدا رو نمیدونن
    متن خوبی بود
    پاسخ:
    بله، حتی از دست خودمون هم گاهی در میره و اسراف می کنیم.
    امیدوارم روزی همه به این موضوع توجه خاص داشته باشن
    (:
    متن زیبا و پراحساسی بود.
    واقعا تو این زمونه بی دلیل ترین تجملات احمقانه رو ما ایرانی ها داریم به کار میبندیم توی زندگیمون
  • | پریســآتیـــس | (:
  • چقدر خوب بود این نوشتہ ...
    پاسخ:
    (:
    کاملا موافقم... و مخالفِ اسراف...
    پاسخ:
    فکر نمی کنم کسی ذاتا از اسراف خوشش بیاد... به قول مادرا تو دوران بچگی: "شیطون گولمون میزنه"...
  • محمد آذرکار
  • اسراف رو به زبون زیبایی نکوهش کردید ، آفرین.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">