من از دور ریختن غذا بدم می آید، مخصوصا وقتی پای برنج در میان باشد، برای همین خانۀ آن ها راحت نیستم. زن دایی ام یکی از زیباترین زن هایی است که می شناسم. بیش تر از 50 سالش است؛ چشم های سبز خوش رنگی دارد و فقط قدش کوتاه است. این روزها موقع راه رفتن می لنگد. دکتر گفته نباید از پله بالا برود اما خانۀ شان دوبلکس است. گفته نباید به آب دست بزند اما او وسواس دارد. وقتی مهمان داشته باشد، بهترین میوه ها را توی ظرف می چیند و به محض رفتن مهمان ها همۀ ظرف را توی سطل آشغال خالی می کند؛ حتی قندهای قندان را!

من از دور ریختن غذا بدم می آید، برای همین کلی ظرف کوچک و بزرگِ دردار دارم که حتی غذاهای اندک باقی مانده را با حوصله توی یخچال می گذارم. زن دایی ام غذاها را دور می ریزد و یک جوری پر از افتخار و غرور به همه اعلام می کند و تهش می گوید هر چیزی را که ممکن است مهمان دست زده باشد را هم می شورم! این است که سال هاست خانۀ شان نرفتم؛ از همان موقع که دایی ام دیگر نیست...

دور ریختن غذا را دوست ندارم چون مرا یاد یکی می اندازد. آن روزها مثل الآن نبود. برای مدرسه رفتن، اولین انتخاب نزدیک ترین مدرسه بود. نه خوب ترینی بود و نه غیرانتفاعی و چیزهای دیگر. همۀ ما مثل هم بودیم یا دست کم من فکر می کردم مثل هم هستیم.

اسمش مژگان بود. تک زبانی حرف می زد و خجالتی بود. درسش افتضاح بود و فقط چون من قد بلندی داشتم کنارش می نشستم. چشم های عسلی و مژه های فر خورده داشت. هر چه بود دوستش داشتم. بعد از این که یک بار او و چندتایی از بچه ها نهار آمدند خانۀ مان، اصرار کرد که من هم باید مهمانشان شوم. خانواده ام به شدت سخت گیر بودند و هنوز نمی دانم چه شد که اجازه دادند!

وقتی خبرش را دادم، ذوق زده بالا و پایین پرید و گفت: آخ جون، به مامانم میگم پلو درست کنه! برای یک لحظه فکر کردم که اشتباه شنیده ام و بعد به خودم گفتم لابد هول شده است. فردا از مدرسه رفتیم خانۀ شان. دور بود. رفتیم، رفتیم، رفتیم. همه چیز برایم مثل فیلم ها بود؛ یک خانۀ کوچک و محقر روستایی، یک اتاق، بچه های قد و نیم قد و موقع نهار... دیگر فهمیده بودم جملۀ آن روزش یعنی چه... ما هر روز پلو میخوریم، هیچ چیز عجیبی نبود. هیچ وقت هم فکر نکرده بودم که باید بخاطرش خوش حال باشم ولی باید ذوق بچه ها را می دیدید که یواشکی و پچ پچ کنان می گفتند به خاطر مهمان، امروز پلو می خورند. موقع دیدن سفره ی غذا چیزی در نگاهشان بود. باید می دیدید، آن وقت می فهمیدید چرا من از دور ریختن غذا بدم می آید....