ما آدم ها عادت کرده ایم گودال حفر کنیم دقیقا وسط دلمان؛

بعد تمام حرف های نگفتۀ مان را چال کنیم در آن!

تا جایی که دلمان پر می شود از چاله چوله ها،

آن وقت هر کسی بخواهد گذری به این دلِ ناهموار بیندازد ممکن است پایش گیر کند به یکی از آنها...

این طور می شود که گاهی ناخواسته زمین خوردن را به اطرافیانمان پیش کش می کنیم

و اگر آخی، آهی، وایی از جانشان برآمد؛

بی خبر از خود کرده ی خود که اتفاقا تدبیرها دَرِش نهفته است، حق به جانب می ایستیم و با لبخندی کنج لب می گوییم:

"دندان اسب پیش کشی را که نمی شمارند"

+ دوس دارم هر چی حرف تو دلمه بریزم بیرون و هوار بکشم "آهااااای اینه حرف دلم نه چیزی که شما فکر می کنید..."

+ زمین خوردم و انگشت حقله ی دست چپم شکست!

+ تا حالا 5 جلسه فیزیوتراپی رفتم، بهتره دستم شکر خدا (:

+ دلم براتون تنگ شده...