هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دلـ❤ــ افتد

33- خودم میدونم بده ولی انجامش میدم |:

معدلم خوب شد! فکر می کردم خیلی خوب نمی شم اما فقط چند صدم ناقابل با ۲۰ فاصله داشتم... نمیدونم آینده م قراره چطور رقم بخوره! خوبه یا بده؟؟؟ این آینده بستگی داره به انتخابای من...

از ظهر تا الآن نشستم پای این لپ تاپ تا پروفایلم رو به انگلیسی برگردوندم!!! نه آخه این شد کار که من این همه وقتم رو پاش بذارم؟؟؟ اونم منی که این همه کار عقب مونده دارم!!! خودمم نمی خوام اما اگه من تا یه کاری که تو ذهنمه رو انجام ندم نمی تونم فکرم رو متمرکز کنم برای انجام یه کار دیگه...

بابا اومد خیلی از دستم کلافه ست... می دونم دیگه شاید حق استفاده از لپ تاپ رو نداشته باشم!

امشب می خوایم بریم خونه ی عمو چنگیز... نه این که واقعا عموم باشه ها نه! دوست بابامه اما مثل عمو دوسش دارم...

امیدوارم بابام نخواد من رو از لپ تاپ محروم کنه چون من هنوز خیلی برنامه ها واسه این وبلاگم دارم...!!!

من حتما امتحان قلم چی بعدی رو خوب می دم تا بابام اونطور که می خواد بشه... یعنی من بشم درس خون! مثل قبلم |:


32- خواهرجان یا آرامتر راه برو یا اصلا راه نرو...

امروزم تعطیل بود... تقریبا یه هفته تعطیل بودیم! فردا هم تعطیله... می تونم حسابی درس بخونم...

الآن که دارم می نویسم اعصابم به کل داغونه از دست خواهرم... خیلی داره رو مخم راه میره...!!! حوصله ی نوشتن رو هم ازم گرفته...

فعلا نمی تونم بنویسم تا آروم بشم!!!!

31- برف، برف، برف میباره

آره دیگه بعد این همه برف بایدم یه تعطیلی دیگه رو شاخش باشه...

هنوز شروع به خرخونی نکردم٬ امروز اصلا حسش نیست... امشب می خوایم برای خواهرم تولد بگیریم! وای چه شود... امیدوارم به هممون خوش بگذره...

30- خودکشی با کتاب تست

صبح تقریبا ۲۰ سانت برف نشسته بود بس که برف باریده! 

واسه همین چی شد؟ مدرسه ها تعطیییییییییییییل!!!  خلاصه ما هم که بچه تیزهوشانی٬ نشستیم از صبح مِن الطلوع الشمس تا دقایقی پیش ۵ تا کتاب تست زدیم...  وای! چقد زیاد بود...  دیدم مخم داره زیادی خسته میشه اومدم یه سر بزنم به این وبلاگ!!! ولی یه حس و حال دیگه داره درس خوندن!!!  
دیروز نشد تو کلاس زبان، واسه خواهرم سخنرانی کنم! ولی فردا که تولدشه تلافیش رو سرش در میارم!!!!

امروز رو می خوام کاملا تست بزنم... پیش خودمون بمونه ها، اگه فردا هم تعطیل بود می خوام خرخونی کنم... به هیچکی نگینا! وگرنه رقیبام ازم پیشی می گیرن...


29- شمال و برف؟!

امروز برف اومده بود..

چقد ذوق زده شدیم!!! خدایا مرسی که بازم به فکرم بودی...

دو روز دیگه تولد خواهرمه اما من می خوام امروز تو کلاس زبان بهش کادو بدمو براش سخنرانی کنم...

حالم بهتر از دیروزه...

28- همه چی آرومه به روایتی دیگر!

همه چی آرومه... 

من چقد بدبختم...

توی این دنیا ...

یه کمی خستم...

همه چی آرومه...

 آدما خوابیدن...

شک ندارم دیگه...

به خدا نالیدن...

خیلی روزای سختی رو می گذرونم... همش دارم با خودم کل کل می کنم!!! چرا؟ چطوری؟ تا کی؟ و ... سوالایی که هر لحظه از خودم می پرسم! نمی دونم؛ شاید به خاطر سنمه!!!

إیّاکَ نعبدُ و إیِاکَ نستعین...

27- کارنامۀ اعمال

مثلا می خواستم بهترین معدل رو بیارم

می دونم وقتی چهارشنبه مامان بره معدلم رو ببینه اعدام رو شاخمه... اونم اعدام به روش بابا!!!!!! ممکنه باهام قهر کنه و من باید تو حسرت خوشبختی های گذشته م بسوزم...

خدایا حالا که به خیالت من ایوبم بهم صبر ایوبی هم بده... دیگه دارم می بُرم...!!!

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و در قلبم، نیت آن چه را که از نیکی بر زبانم جاری می سازم، قرار بده (قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز)

***
در حال حاضر
اکنون
و همین الآنِ الآن
کمی تا قسمتی ابری نیستم
اما
برمی گردم (:
«إن شاءالله»

+ «مستور» اسم مستعار و تخلص اینجانب می باشد (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
Designed By Erfan Powered by Bayan