هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دلـ❤ــ افتد

با حروف ساده می نویسم و این ها،
شناسنامه ی دل آدمی اند...

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و در قلبم، نیت آن چه را که از نیکی بر زبانم جاری می سازم، قرار بده (قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز)

+ «مستور» نام مستعار و تخلص اینجانب می باشد (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

اول صبحه. فردا شب٬ شب یلداست... خیلی این شب رو دوس دارم...

کم کم مشکلاتم داره حل میشه و من خیلی خوش حالم...

خدایا شکرت...

برای امروز خیلی انرژی دارم... یه انرژی مثبت زائد الوصف!!!

می خوام با این انرژی درسام رو بخونم. آخ که چقد من کتابام رو دوس دارم...

  • مسـ ـتور

این هفته خیلی خوب درسام رو خوندم. درس خوندن فوق العاده ست...! تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

  • مسـ ـتور

دیروز خیلی خوب درس خوندم و امروزم امتحان ریاضیم رو عالی دادم.نایت اسکین

از خودم که فعلا راضی شدم... به درس علاقه مندتر شدم... هیچی مثل کتابام برام مهم نیست!!!!

چیزی تا امتحانات ترم نمونده! همین چهارشنبه امتحان ترم تاریخ داریم. مطمئنم خوبِ خوب از پس همه ی امتحانام برمیام...

شنبه هفته ی دیگه شب یلداست... منتظر اون شبم...

این مدت نمی تونم زیاد بنویسم ولی بعد امتحان کنکورم (که اگه خدا بخواد از پس اینم به خوبی بر میام) اتفاقای مهم زندگیم رو می نویسم...

به امید موفقیت و پیروزی...

اگر خدا بخواهد...!

  • مسـ ـتور

می دونم خیلی وقته نیومدم....  

تو این مدت اتفاقای زیادی افتاده اما من وقت سر خاروندنم ندارم!!!!! فقط به یه چیز فکر می کنم:

قبولی در بهترین دانشگاه

برام دعا کنین!

خدایا می دونم که تو هم پشت و پناهمی...

  • مسـ ـتور
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۱ آذر ۹۲ ، ۱۸:۴۷
  • مسـ ـتور

الآن کلی چیز نوشته بودم همش پاک شد لعنت به اینترنتی که بی موقع قطع بشه!!! 

زنگ زیست خانم جهان آبادی گفتن در طی زمانی که ۲ سال دانشگاه تدریس می کردن... بقیش رو بعدا می نویسم الان دیرم شده باید برم کانون! با پشتیبانم قرار دارم!!!!

(الآن 29 آذر سال 94 هست و من از بقیه ای که می خواستم بنویسم فقط یه چیزی یادمه! اونم اینه که خانم جهان آبادی حین تدریس گوشی یکی از پسرا رو که حواسش پرت بود و به قولی تو دنیای هپروت سیر می کرد گرفت. بعد از چند دقیقه صدای زنگ گوشی درمیاد و ایشون اسم یه دختری رو مثلا از روی گوشی میخونن و می گن این کیه؟ ( البته به شوخی ) و بعد کل کلاس میره رو هوا... (: )

  • مسـ ـتور

امتحان قلم چی دادم...                         

افتضاح خراب کردم!!! چرا؟ چون نخوندم! درس نخوندنم ارادی نیست! خودمم نمیدونم دقیقا چرا؟!... می ترسم پدرم ترازم رو ببینه و دوباره دعوام کنه... البته می دونم شاید حرفی هم نزنه اما از ته قلبش ناراحت می شه و من این رو نمی خوام... به خدا نمی خوام. دلم می خواد بشینم و درسام رو بخونم. ای خدا! اگه خواستم یه وقت بیراهه برم جلوم رو بگیر نذار طوری بشه که دیگه خودم از خودم زده بشم...

می خوام واسه دو هفته ی دیگه که قلم چی دارم خوبِ خوبِ خوب درسم رو بخونم. امیدوارم بتونم تراز مورد نظرم رو بیارم...

+ «جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم    تا حریفان دغا را به جهان کم بینم»

#حافظ 

  • مسـ ـتور

دلم خیلی گرفته بود... 

از خودم٬ از این که چرا درسام رو نمی خونم٬ از این که کجا بودم و حالا به کجا رسیدم٬ از این که... هیعییی هر چی بگم کم گفتم... من٬ یه دختر ۱۶ ساله و این همه دغدغه؟! کی باورش می شه که همه ی اینا رو دارم به تنهایی به دوش می کشم...!!!

امروز تو مدرسه نرفتم نمازم رو به جماعت بخونم٬ نرفتم تو اولین صف تا تو صف فرشتگان جا داشته باشم... رفتم آخرین  صف... نمازم رو فرادی خوندم... با خدا حرف زدم... گریه کردم... زار زدم... گفتم: خدایا تا حالا حس نکردم که تنهام گذاشتی پس کمکم کن... گفتم: خداوندا! تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری٬ شکسته قلب من٬ جانا! به عهد خود وفا کن... همین طور اشک از چشمام میومد که یهو امام جماعت مدرسمون از جاش بلند شد و روشو برگردوند و گفت: امام صادق گفته هر کسی می خواد قلبشو صیقل بده و به آرامش برسه باید قرآن بخونه... باورم نمی شد!!! امام جماعتمون فقط دو٬سه باری بعد نماز چیزی می گفت اما حالا نه تنها بعد نماز چیزی گفت بلکه دقیقا چیزی رو به زبون آورد که من بهش احتیاج داشتم... هق هقم بیشتر تو گوشم پیچید... به خدا گفتم: خدایا! فکر نمی کردم به این زودی جوابمو بدی! ازت ممنونم... آروم شده بودم٬ حس کردم خودمو پیدا کردم! خیلی وقت بود که خودمو گم کرده بودم...

زنگ اول و دوم ادبیات داشتیم. خانم قنبری٬ معلم ادبیات فارسیمون٬ امروز وزن یکی از شعر حفظی های کتابمون رو که شاعرش حافظ بود بهمون گفت که من خیلی از این مبحث خوشم اومد... شعر و وزنش این بود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند...

فاعلاتن٬ فعلاتن٬ فعلاتن٬ فع لن

دم د دم دم٬ د د دم دم٬ د د دم دم٬ دم دم

تن ت تن تن٬ ت ت تن تن٬ ت ت تن تن٬ تن تن

ها ه ها ها٬ ه ه ها ها٬ ه ه ها ها٬ ها ها

روز خوب و به یاد ماندنی بود...!

 

  • مسـ ـتور
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ آذر ۹۲ ، ۱۹:۵۱
  • مسـ ـتور