هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دلـ❤ــ افتد

با حروف ساده می نویسم و این ها،
شناسنامه ی دل آدمی اند...

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و در قلبم، نیت آن چه را که از نیکی بر زبانم جاری می سازم، قرار بده (قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز)

+ «مستور» نام مستعار و تخلص اینجانب می باشد (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

یادم نمی آید تا حالا به خاطر درد جسمی گریه کرده باشم یا داد زده باشم از درد شدید! نمونه اش هم همین چند روز پیش؛ برای کشیدن یکی از دندان های عقلم نیاز به یک جراحی کوچک بود. همه میدانند که کشیدن دندان عقل خیلی درد دارد چه رسد به آن که جراحی لازم هم باشد...!

وقتی دست دندانپزشک با توطئه ی انبر، قدرتمندانه به ریشه های دندانم شبیخون می زدند و آنها هم مصرانه از جدایی دندانم جلوگیری می کردند، این من بودم که درد می کشیدم؛ زیاد، خیلـــی زیاد... اما نه تکان خوردم، نه داد زدم و نه اشک ریختم؛ حتی دریغ از گفتن یک آخ! کشاکشِ بین سپاه دست-انبر و سپاه ریشه ها که تمام شد، آقای دندانپزشک سری تکان داد و با لبخند گفت: دختر خوبی هستی، تحمل کردی یعنی صبوری، خیلی هم صبوری......

ولی می دانی؟! نبودنت درد دارد؛ از آن دردهایی که آدم دلش می خواهد تا آنجایی نامت را داد بزند که تارهای حنجره اش از سنگینی حجم نبودنت پاره شوند یا از آن دردهایی که ناخن هایش را حریصانه روی قلب آدمی می کشد و سرخی خون از چشم ها جاری می شود... از آن دردهایی که آدم به قدری مچاله می شود توی خودش که دیگر سیستم بدنی اش هم باورش می شود جسمی که عمری برایش سوخته و ساخته، در حال مرگ است و باید فاتحه ی خودش را بخواند...

درد دارد... درد دارد چون نبودنت، بودنم را از من می گیرد و یادم می رود من همان دخترکی هستم که این همه سال نبودنت را صبر کرده...!

حواست هست؟! "من با نبودنت، بودنم را عزا دارم"

  • مسـ ـتور
او یک جای دیگر بود؛ نمی دانم کجا! فقط میدانم با من شب ها فاصله داشت! شاید هم خودش فاصله گرفته بود!!!
هرچند دور بود و دیدنش ناممکن اما من میدیدمش!! از پشت پنجره ی دلم... 
انتظارش را با حوصله روی دایره ی تیره ی توی چشمم می کشیدم بلکه انعکاسش روی دایره ی روشن توی چشمش بیفتد...
یک زمانی بود؛ نمی دانم کِی! فقط میدانم از آن دورترها لحظه ای دایره ها با هم تلاقی کردند.
روشنش، شب چشمم را میخواست و تیره ام روز چشمش را... او همیشه روز و من همیشه شب! جز این هم نباید میشد...
داد زد: "می آیم"
داد زدم: "تا کِی؟ تا کجا؟"
نزدیک تر شد: "تا شب، تا شبت"
چقدر باید میگذشت تا او که همیشه در چشم هایش روز دارد، شبی را ببیند تا به شبم برسد؟! نه! نمی شد، نمی توانست مگر این که تا همیشه خواستار شبم میشد... می دانستم اینطور نمی شود، نمی رسد...
مدت ها بعد در حالی که باز هم شب ها فاصله داشتیم فریاد زدم و گفتم:
"توی دیار ما از ساعت 17:43 که آسمان رنگ غریبی به خود می گیرد و خورشید غروب می کند إلی بقیه اش شب محسوب میشود
شب شما کمی با شب ما فرق میکند! آسمان شما دورتر است؛ آن جا خورشید دیرتر سر به بالینش می گذارد
البته از نظر مفهومی هم تعبیر شب برای اشخاص مختلف متفاوت است و حتی ممکن است در یک محدوده ی مکانی یکسان، یک جایی شب کوتاه تر و یک جایی شب بلندتر باشد!
مثلا برای پدربزرگم 8 تا 9 شب، آخر شب است؛ پس شبش کوتاه است
برای پدر و مادرم 11 تا 12 شب، آخر شب است و گه گاهی توی مهمانی ها تا 1 هم! خب شب این اشخاص طول نرمالی دارد
خواهرم هم که میخوابد و بیدار میشود و درس میخواند، میخوابد و بیدار میشود و درس میخواند و به همین منوال تا صبح پیش میرود، فکر نکنم چیزی به نام شب برایش معنای خاصی داشته باشد و از شب چیزی بفهمد!
اما من!
من همیشه برایم شب است چون معنای روز را درک نمیکنم؛ فقط میدانم وقتی هوا روشن است، مردم روز خطابش میکنند وگرنه من همان موقع هم دارم توی شب های گذشته سیر میکنم که چه شد، چرا و چطور هنوز هم به شب چشمم نرسیدید؟!
برای بعضی از آدم ها همیشه شب است!
یا عینی شب است یا ذهنی شب است...
می بینید!
ما خیلی شب داریم...!
حالا میتوانم بپرسم منظورتان از تا شب رسیدن دقیقا کدام شب است؟؟؟!!!"
  • مسـ ـتور