۷ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

فقط آب را نه، هیچ چیز را گل نکنیم

من از دور ریختن غذا بدم می آید، مخصوصا وقتی پای برنج در میان باشد، برای همین خانۀ آن ها راحت نیستم. زن دایی ام یکی از زیباترین زن هایی است که می شناسم. بیش تر از 50 سالش است؛ چشم های سبز خوش رنگی دارد و فقط قدش کوتاه است. این روزها موقع راه رفتن می لنگد. دکتر گفته نباید از پله بالا برود اما خانۀ شان دوبلکس است. گفته نباید به آب دست بزند اما او وسواس دارد. وقتی مهمان داشته باشد، بهترین میوه ها را توی ظرف می چیند و به محض رفتن مهمان ها همۀ ظرف را توی سطل آشغال خالی می کند؛ حتی قندهای قندان را!

من از دور ریختن غذا بدم می آید، برای همین کلی ظرف کوچک و بزرگِ دردار دارم که حتی غذاهای اندک باقی مانده را با حوصله توی یخچال می گذارم. زن دایی ام غذاها را دور می ریزد و یک جوری پر از افتخار و غرور به همه اعلام می کند و تهش می گوید هر چیزی را که ممکن است مهمان دست زده باشد را هم می شورم! این است که سال هاست خانۀ شان نرفتم؛ از همان موقع که دایی ام دیگر نیست...

  • ۱۳ |
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • مسـ ـتور
    • يكشنبه ۲۷ تیر ۹۵

    داوطلبان گرامی شروع کنید

    صدای آیة الکرسی در فضای ساکت اتاق پیچید.

    چشم هایم را بستم و همراه با قاری، یکی یکی تکرار می کردم آیه ها را...
    "...اللهُ ولیُّ الذّینَ آمَنوا، یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إلی النّور..."
    آرامشی بدست آورده بودم که از خالص بودنش، بغضم التماس می کرد تا اجازه ی ریزش دهم به او.......
    صدایی محکم توجهم را به رنگ آبی بسته بندی شدۀ سوالات، معطوف کرد:
    "داوطلبان گرامی، شروع کنید"
     
    برخلاف انتظارم، کنکور امسال آسان تر و بهتر از پارسال بود (: اگرچه نتایج مرداد ماه رضایتم را آن طور که می خواهم (و می خواهند!) جلب نخواهدکرد!
    دقایقی می شود که کنکور زبان را داده ام (علاقۀ من به زبان، زبانزد است و علاوه بر کنکور تجربی، زبانش را هم داده ام (: ) و مُخم از دو طرف در راستای افق به اندازۀ سینوس همان زاویۀ ایکسی که قرار بود در سؤال اول مبحث آینه های فیزیک به دست آوریم، به سمت درد میل می کند |:  دیشب هم 4 ساعت بیشتر از خوابیدن مشتق نگرفته ام، به شدت اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیکم خواب خوب می خواهند...
     
    + یک چیزی می گویم بین خودمان باشد، شاید امسال "این رِل" بودنم را با عشق اولم به هم بزنم و بیفتم به جان عشق دوم!!! (یعنی بروم دانشگاه اما با انتخابی دیگر (: )
    + مراقب کنکور تجربی امسال، خانم الیاسی و مراقب کنکور زبان، خانم محمدپور بودند (:
    + خسته ام.......................
  • ۱۰ |
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • مسـ ـتور
    • جمعه ۲۵ تیر ۹۵

    پیشگو نیستم ولی...

    بسم الله الرحمن الرحیم

     
    سلام وبلاگِ جانم؛
    از حاشیه رفتن بیزارم پس میروم سر اصل مطلب:
    راستش را بخواهی در دو سال اخیر (و شاید هم 4 سال)، وقت و انرژیَم را آن چنان صرف رویاپردازی و دادنِ قول های دم دستی و بی ریشه (!) به خودم، تو و دیگران کرده ام که زمانی برای به سرانجام رسیدنشان نماند؛ بنابراین برای آدمی مثل من خیلی غیر طبیعی به نظر نمی آید که بعد از دو سالِ پیاپی، عزمش را جزم کند که قول هایی را که در ذهن خودش، تو و دیگران در حال خاک خوردن هستند، عملی کند. به هر حال چه إمّا شاکراً و چه إمّا کَفورا باشی چاره ای جز قبولِ این توفیق اجباری نداری!
  • ۹ |
  • نظرات [ ۸ ]
    • مسـ ـتور
    • چهارشنبه ۲۳ تیر ۹۵

    ز دست هجر تو جانم به حسرت می برم

    حس های زیادی هستند که نه می توان آن ها را به زبان آورد، نه می توان نوشتشان!

    یا اگر هم به زبان بیایند یا نوشته شوند باز هم حق مطلب ادا نمی شود؛ مثلا وقت هایی که دلت می خواهد کسی را بدون هیچ ناخالصی و فارغ از همه چیز، در آغوش بگیری.... در آغوش بگیری و چنان به سینه ات بفشاری تا برای تمام روزهای دلتنگی، تنهایی و بی قراری ذخیره داشته باشی...

    مجالی برای آغوش هم نداشتی، لب هایت را به پیشانی اش نزدیک کنی، چشمهایت را ببندی و تمام احترامت را به قداست آن آدم در بوسه ای خلاصه کنی...

    گاهی اما...

    گاهی اما...

    گاهی مجال هیچ چیز نمی یابی!

    نه آغوشی که ذخیره اش کنی برای روزهای مبادا و نه بوسه ای برای ادای احترام به قداست آدمی...

    گاهی فقط باید از دور کسی را تماشا کرد و تمام حسرت ها را توی بقچه ای بپیچد و گذاشت روی طاقچه ی دل...!

  • ۱۰ |
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • مسـ ـتور
    • دوشنبه ۲۱ تیر ۹۵

    راز 18o81

    18o81

    "خطاب به انسان"

    8 در ادیان و مذاهب مختلف عددی مقدس است و مترادف شده با خوش اقبالی، تقدیر، کمال و تکامل، به بی نهایت میل نمودن و عشق.

    انسان منتخب شده که با توجه به تقدیر -حدود و اندازه ی هرچیزی- انتخاب کند و مسیر زندگی را بپیماید. از طرفی موجودی است کمال طلب و رو به سوی نهایتِ هر چیزی دارد و در عین حال با عشق آفریده شده و عشق در جای جایِ وجودش حضور دارد؛ بنابراین من عدد 8 را با موجودیت انسان یکی می دانم.

    توجه کنید که میان"8o8"، عدد صفر نیست بلکه حرف انگلیسی "o" می باشد که "-ُ" تلفّظ می شود و می دانیم که 8 در زبان انگلیسی "اِیت" خوانده می شود؛ حالا 8 اولی را به انگلیسی و 8 دومی را به فارسی بخوانید: "اِیتُ هشت" یا به نوشتاری دیگر "اِی تو هشت" یعنی "ای تو که هشت هستی" یا با توجه به توضیح بالا "ای تو که انسانی (با تمام ویژگی های گفته شده)". در واقع این جمله خطاب به خودم هست.

    حالا می رویم سراغ دو عدد یک. عدد 11 أبجد "هو" هست که مقدَّم بر همۀ  99 اسم أعظم الهی قرار می گیرد و قرار گرفتن هریک از اعدادِ یک در پس و پیش عبارت "8o8" نشان دهندۀ حفاظتِ بهترینِ حافظان از انسان است که همچون ستون و تکیه گاهی محکم از بنده اش مراقبت می کند: «ای انسان! بهترینِ حافظان، تکیه گاه و نگاهبان توست»

    هم چنین مجموع عدد 18 و 81 که به ترتیب در کف دست راست و کف دست چپ انسان نوشته شده اند برابر با 99 است که همان 99 اسمِ أعظم را به ما یادآور می شود.

    18، 81، 99 همه مضاربی از عدد 9 هستند و حتی:

    9=1+8

    9=8+1

    9=1+8 ، 18=9+9

    9 عددی است مربوط به من و باز هم "18o81" به من باز می گردد. (دربارۀ راز عدد 9، اینجا را بخوانید)

    همان طور که گفته شد، 18 در کف دست راست و 81 در کف دست چپ نوشته شده اما در "18o81" عدد 18 در سمت چپ و عدد 81 در سمت راست قرار دارند. شما هم همین کار را انجام دهید؛ با دست هایتان عدد 18 را به سمت چپ و عدد 81 را به سمت راست ببرید، طوری که دست ها به صورت ضربدری در کنار هم باشند. حالا نوک دو شستِ مخالف را به هم نزدیک کنید تا میانِ دو شست به صورت تقریبی، حرف "o" شکل گیرد (18o81).

    4 انگشت از هر دست را به پرهای بالِ یک پرنده و دو شستِ به هم پیوسته را به سر و بدنه اش می توان تشبیه کرد. پرنده نماد پرواز است و انسان است که پرواز می کند به سوی خالق خود...

    اگر به خود "18o81" دقیق تر نگاه کنید، می بینید که چشمانی گریان(دو عدد 8 که دو حفرۀ بالایی تمثالی از دو چشم و دو حفرۀ پایینی تصویری از قطرات اشک هستند) با دستانی برخاسته به دعا (دو عدد 1)، زبان به فریاد گشوده (حرف o) و این، حالت تضرُّع انسان است در برابر خدای متعال...

    + لازم به ذکره که "18o81" و تمام توضیحاتی که درباره اش خوندید ناگهانی به ذهنم خطور کردند و نقشه و طرحی از قبل براشون نداشتم!

  • ۱۳ |
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • مسـ ـتور
    • شنبه ۱۹ تیر ۹۵

    با این اوصاف چه جای نوشتن است؟! نمیدانم

    تا می آییم قوسی به کمر بدهیم و دست ها را به جلو بکشیم و گردنی کج کنیم و چشم ها را ببندیم و خلاصه تکانی به این بدن درمانده بدهیم که از 25 ساعت (!) نشستن پشت کتاب های درسی و علی الخصوص تست های به ظاهر کنکوری و درباطن المپیادی، نفسی دم و بازدم کند؛ صاف صاف این افکار القا شده از قبل، می آیند و جلوی چشم رژه می روند و مثلا متذکر می شوند که: آهای دختر! وقت کشی می کنی؟! کله ات را فرو کن در جزوه هایت که فردا حرف های به جای مردم (!) دودمانت را بر باد ندهد!

    وضع این گونه است... حتی از خودمان هم در امان نیستیم ):
    + آرایۀ اغراق را بسی اغراق گونه تر به کار گرفتیم.
    + جدی نگیرید.
  • ۱۰ |
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • مسـ ـتور
    • پنجشنبه ۱۰ تیر ۹۵

    قصّه ی غصّه ی ما می لنگد

    امروزها دخترکِ قهرمانِ قصّه، سر فرود آورده،

    تعبیر خواب هایش با زندگی جور در نمی آید،
    و بی دلیل گریه می کند و تو می پنداری لبخندی است!
    فرداهایی اما،
    همه جا تلخ خواهد گفت: "حقیقت شیرین است"!
    و من دیروزهایی را می شناسم که مردی می گریست.........
    می گویی یک جایش؟ نه، همه جای این قصّه لنگ می زند!
     
    + خیلی دلم می خواهد برایت طوماری بنویسم از عذرخواهی های شکیل اما ساده می گویم: "بابا جونم منو ببخش"
    + نمیتونم اون طور که پدرم از من میخواد، پاسخگوی محبت های فراوونش باشم ):
    + کنکور لطفا منو نخور!
    + التماس دعا
  • ۱۰ |
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • مسـ ـتور
    • يكشنبه ۶ تیر ۹۵
    بِسمِ رَبِّ جان
    سلام، مستور هستم (:
    شب گردم،
    میان آب قدم می زنم
    و سر به بالین ماه دارم!
    دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
    شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

    + آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
    yon.ir/sy3Ym
    نویسندگان