۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

شاید قصه گوی خوبی نبودم... حلال کنید

اینجا رو بسته بودم ولی فکر کردم بهتره باز بمونه

تا مدتی نمی نویسم

به استراحت نیاز دارم...

  • ۱۵ |
  • نظرات [ ۴ ]
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۲۱ آذر ۹۶

    آنجا که تویی تفرج آنجاست

    دل به سختی می تپد

    وقتی دَرِ چشم ها را نقاب های نه چندان خوشایند می پوشاند

    و دَرِ زبان ها قفلِ قفلِ قفل می شوند...

    اینجا دل،

    تَپیدَن نتواند!

    آنجا چه؟!...

  • ۱۲ |
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • مسـ ـتور
    • چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۶

    یادم تو را فراموش!

    یه کمد دیواری داشتم، از اونایی که عرضش خیلی زیاد بود و کلی چیز میشد توش قایم کرد! پر بود از وسایل جورواجوری که اصلا هم خونی نداشتن با هم!

    کتاب و مداد رنگی و پوشه های رنگی و دفتر خاطرات و شطرنج و پازل و جامدادی و کیف دستی و کیف پول و بلوطی که از اردوی راهنمایی یادگاری برداشته بودم و چند تا تیکه پارچه ای که از کاردستیم باقی مونده بود و از اون مدادای بزرگی که قدش اندازه ی قد آستینم بود و نامه های تلگرافی دوستام سر کلاس و کارت پستالای یادگاری و... همه و همه توی اون کمد چپیده شده بودن؛ کمدی که مال من بود اما تو اتاق من نبود!

    یه قوطی نسبتا بزرگم قاطی بقیه ی وسایل بود! اون کمد تنها جایی از اتاق بود که نظم خاصی نداشت! شاید برای مخفی موندن قوطی!

    یادمه قبلا ها هر وقت از کسی دلخور بودم، هر وقت با کسی حرفم می شد، هر وقت بغض داشتم، هر وقت قهر می کردم، توی یه برگه ی کوچولو تمام حرف دلم رو می نوشتم و با خودم حرف میزدم، با اون آدمی که ازش ناراحت بودم حرف میزدم، با خدا حرف میزدم تا جایی که بغضم میشکست و روی برگه، قطره های اشکم نقش می بست! اونوقت با خودکار دور اشکام رو خط می کشیدم و بعدش برگه رو تا میزدم و خودم رو به اون اتاق می رسوندم! در کمد رو باز میکردم و برگه رو مینداختم تو اون قوطی!

    با خودم عهد کرده بودم که هر برگه ای که وارد قوطی میشه دیگه خونده نشه!

    از لای در اتاق یواشکی نگاه می کردم که ببینم کسی سراغم میاد یا نه؟! بعد دو تا زانوم رو بغل می کردم و می نشستم کنار کمد؛ یا به در خیره می شدم یا به قوطی... گاهی وقتا اینقدر منتظر می نشستم که خوابم می برد، گاهی وقتام وسوسه میشدم و در قوطی رو باز می کردم و عهد شکنی... اونوقت بازم اشک می ریختم... نه بخاطر چیزایی که نوشته بودم، نه بخاطر آدمی که ازش ناراحت بودم، نه بخاطر دیدن اشکای قدیمی! بخاطر بغضی گریه میکردم که انگار هر بار شکستنش، سنگین ترش میکرد!!!

    میدونی؟! من منتظر بودم! آدم که دلش غم دار بشه بی پناه میشه، دلش میخواد توی آغوش یکی پناه بگیره و اون بهش بگه "عزیزم، ببین من پیشتم، دیگه همه چی تموم شد..." هر چند غمش کوچیک باشه، هر چند اگه غمش از نگاه دیگران غم نباشه...

    الانم که گاهی دلم می گیره، دلم میشکنه یا دلم تنگ میشه می نویسم و هنوزم مثل بچگی هام منتظر می مونم!

    می نویسم اما نه برای اون قوطی!

    اینجا می نویسم...

    + تنها چیزی که آدم رو سر پا نگه می داره اینه که بدونه هنوز فراموش نشده...............................

  • ۱۲ |
  • نظرات [ ۶ ]
    • مسـ ـتور
    • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶

    به پیشنهادات داغ نیازمندیم!

    دنبال یه فیلم قشنگ میگردم!

    پیشنهادتون چیه؟

  • ۷ |
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • مسـ ـتور
    • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶
    بِسمِ رَبِّ جان
    سلام، مستور هستم (:
    شب گردم،
    میان آب قدم می زنم
    و سر به بالین ماه دارم!
    دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
    شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

    + آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
    yon.ir/sy3Ym
    نویسندگان