۱۳۳ مطلب توسط «مسـ ـتور» ثبت شده است

چی یادداشت می کنم؟

به دعوت از جناب سراسر گنگ برای چالش "چی یادداشت می کنم" (: 

من سه تا دفتر و دو تا دفترچه برای یادداشت دارم (مدیونید اگه فکر کنید بیشتر از اینه! D: )! یه دفتر مخصوص خاطرات، یکی مخصوص شعرها و دل نوشته هام و دیگری هم مخصوص بیت ها و متن هایی که برام دل نشینن؛ از دفترچه هام هم یکی برای نوشتن کارهاییه که باید با فاصله ی زمانی انجام بدم و ممکنه یادم بره و اون یکی هم برای نوشتن خصوصیات اشخاصی که تو زندگیم نقش دارن و خب کی می خواد ببینه من چه کارهایی برای انجام دارم و این که دومی هم خیلی خصوصیه و نمی تونم منتشرش کنم پس این دو تا رو فاکتور می گیرم (((:

  • ۱۷ |
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    وقتی نهال بودم

    خیلی دیر است اما به دعوت از جناب آووکادو (:

    قدرت تخیلم آن قدر زیاد بود که موجوداتِ عجیب الخلقه ی ذهنم را با وضوح HD در حالِ رفت و آمد، خوابیده، پرواز و غیره و ذلک می دیدم. گاهی هم می آمدند یقه ام را سفت می چسبیدند و چیزهایی را به زبانِ نامفهوم الحالِ خودشان زمزمه می کردند که ازشان سر در نمی آوردم تا بدانم دلیل این خشونتِ نابه جا چیست! حداقلش این بود که من خالقشان بودم؛ نبودم؟! تنبیهی بالاتر از این بلد نبودم که دیگر تصورشان نکنم و بگذارم در ناکجاآبادِ ذهنم بپوسند!! با این حال من عاشق تخیل و خلق بودم؛ یعنی هنوز هم هستم ولی آن زمان ها ذهنم درگیرِ محدودیت ها و چارچوب ها نبود! یکی از عقاید و فرضیه هایم این بود که آینه، شیءِ اسرارآمیزی است و شب ها -مخصوصا وقتی همه خوابند- دریچه ای می شود برای سفر در زمان و مکان، کلیدی هم که باعثِ باز شدنِ این دریچه می شود چیزی جز یک چوبِ جادویی نیست و آن چوبِ جادویی چیزی نبود جز یک شیرازه ی آبی! آن را می گرفتم و چشمانم را می بستم و در دل آرزو می کردم که الآن گربه ای در پشت خانه ظاهر شود و جالب این جاست که واقعا هم اتفاق می افتاد، می شد!! همین باعث شده بود که من آن شیرازه را به عنوان یک چوب جادویی بپذیرم اما هیچ وقت جرأت نکردم شبی -وقتی که همه خوابند- بروم رو به روی آینه و دریچه را باز کنم؛ از این می ترسیدم که آینه مرا ببرد به همان ناکجاآبادِ ذهنم...!

  • ۹ |
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • مسـ ـتور
    • شنبه ۳۰ تیر ۹۷

    پایانِ دوره ی چهارساله ی ریاست کنکوری؛ علی برکت الله

    طولانی است ولی لطفا بخوانید، مخصوصا شما دوست عزیز! (:

    گاهی وقت ها ما آدم ها سوارِ زمان می شویم و با فکر این که زمان "همه چیز" را حل می کند، بر خیالِ تختِ خود می خوابیم. این میان ممکن هست خیلی چیزها تغییر کند چرا که زمان متبوع تغییر است و تغییر تابعِ آن و ممکن است خیلی چیزها هم هیچ تغییری نکند و هم چنان ساکن و ثابت بماند؛ مانند خودِ ما که در خوابِ غفلتیم! این وقت ها آدم هِی خودش و افکارش را می جَوَد که چرا هیچ چیز باب میلِ او تغییر نمی کند؟! حقیقتِ امر اینست که وقتی چیزی که اصالتش "حرکت و جریان" است راکد بماند، می گندد و کدام تغییرِ خوشایند و مساعدی در اطرافش می تواند جبرانِ گندیدگیِ درونش باشد؟! 

  • ۲۹ |
  • نظرات [ ۵۶ ]
    • مسـ ـتور
    • شنبه ۹ تیر ۹۷

    آمین دعاهایتان شدم

    امام علی علیه السلام

    «بدان خدایی که گنجینه های آسمان ها و زمین به دست اوست

    به تو اجازه ی دعا داده و اجابت آن را به عهده گرفته

    و تو را فرمان داده که از او بخواهی تا به تو ببخشد

    و از او رحمت طلب کنی تا تو را رحمت آورد»

    نهج البلاغه، نامه ۳۱

    همین چند دقیقه ی پیش نشستم دونه دونه اسم کسایی که دنبالم میکنن و دنبالشون میکنم رو آوردم و برای تک تکتون دعا کردم... خواستم بگم به یاد همه تون بودم و هستم ...

    چهارشنبه ۱۶ خرداد، ۱:۲۱ شب بیست و یکم 

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    امشبم برای همه تون دعا کردم، اختصاصی تر...

    جدا از این که اسماتون رو از روی لیست اینجا خوندم، دعای جوشن هم که میخوندم یکی یکی یادتون می افتادم 

    انگار خدا هم کمکم می کرد...

  • ۳۲ |
  • نظرات [ ۶۲ ]
    • مسـ ـتور
    • جمعه ۱۸ خرداد ۹۷

    حکایتِ منِ پشتِ کنکوری

    درس درمان است و من سهرابم و کنکور تیر

    نـوشدارو بعدِ مرگـم می دهد دستـانِ عقـل

    «مستور»

     

  • ۳۸ |
  • نظرات [ ۵۱ ]
    • مسـ ـتور
    • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷

    هر مستوری که من نیست!

    ای حداقلی که شیفتۀ (!) وبلاگ اینجانب هستید و ایمان آورده اید؛ بدانید و آگاه باشید که هر مستوری که در بیان پدید می آید، بنده نیست؛ یعنی من نیست!

    + ما رو با هم اشتباه نگیرید. اگه دقت بکنید اسم بنده مسـ ـتور هست و اسم ایشان مستـ ـور!! (جای "ت" ها فرق می کنه (: )

    + عزیزان! لطفا اگه قراره با نام مستعار بلاگر شوید، نامِ تکراری انتخاب نکنید که مابقیِ بلاگرهای ارجمند سردرگم نشن، ممنون (:

    + انتخابِ نامِ مختص به خودمون برای بهتر شناخته شدنِ هویت خودمون و محترم شمردنِ هویت هایی با نام مشابه بهتره

  • ۲۸ |
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • مسـ ـتور
    • چهارشنبه ۲ خرداد ۹۷

    چطور میشه صداتو نشنوم؟!

    حالیا تنها خدا داند چه خواندی بر دلم

    کاین صدایت بر تپش هایش چه دقَّ الباب شد ã¯ãƒ¼ã¨ã€‚可愛い。 のデコメ絵文字

    لعنَتُ الله مرا، نشنیدمت وقتِ نیاز

    بشکند دستی که بر این گوش هایم خواب شد

    «مستور»

  • ۲۵ |
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷

    می توانم این بار جانانه برقصم

    یادم نمیاد چه مجلسی بود اما خاطرم هست که همه شاد بودن. یه گوشه ایستاده بودم و با یه دوست صحبت می کردم، چشمم افتاد به آسمونِ شب. میونِ اون همه ستاره، یه چیزِ تماما سفیدی انگار خیره شده بود به من؛ شبیه روح! نترسیدم، دست از دید زدنش نکشیدم. لبخند زد، لبخندش از اون لبخندایی نبود که تهِ دلت بشینه و بخوای باهاش بیخیالِ عالم و آدم بشی ولی منم لبخند زدم، بازم نترسیدم. اون بالا بود، خیلی دورتر از این که بغلِ گوشم زمزمه کنه "من فرشته ی مرگتم، امشب می میری" اما این جمله دقیقا از بیخِ گوشم رد شد!! هنوز می خندید، من اما لبخند رو لبم ماسیده بود! چی کار باید می کردم؟ خشکم زده بود! بر خلاف عقاید بعضی ها، زندگیم مثل یه فیلم از جلو چشمام رد نشد؛ نه اصلا مرگ که وقتِ تماشای گذشته و از دست رفته هات نیست، خودت داری از دست می ری!! نمی دونستم چی کار کنم! اجلت که برسه مگه میتونی فرار کنی؟ ولی یهو وسط جمع دوئیدم!! دوستم گفت "کجا؟" گفتم "من امشب می میرم" و همین طور می دوئیدم و فقط به این فکر می کردم که "من هنوز هیچ کاری تو زندگیم نکردم، هی چیزایی رو که دوس داشتم انجام بدم موکولشون کردم به فرداها و پس فرداها و پس از اون فرداها..."

    سرم رو بلند کردم، دیدم از آسمون با لبخند داره با سرعت میاد زمین. با خودم گفتم تا برسه من دورتر میشم اما همین که سرم رو پایین آوردم روبه روم بود و محکم من رو گرفته بود. این بار دیگه واقعا ترسیده بودم، نه از لبخندِ تلخش، نه از مرگ، ترسیده بودم از وقتی که دیگه نبود، از مهلتی که نداشتم، از علاقه هایی که دیگه خبری ازشون نمی شد...! داشت نفسام رو می بلعید، داشتم می مردم... با تمومِ وجودم داد زدم "من زندگی نکردم، بذار زنده بمونم"...

    بیدار شدم. چشمام به سقفِ تاریکِ اتاقم بود. چشمام رو بستم و در عینِ حال بلند شدم و نشستم. چشمام رو باز کردم، رو به روم بود. بازم همون لبخندِ لعنتی... به سمتم خیز برداشت و جیغ زدم و... چشمام رو به سقفِ تاریکِ اتاقم باز شد. رو به روم رو دیدم، هیچ کسی نبود به جز فرصت هایی که دوباره بهم داده شد...

    «شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص» چارلی چاپلین

    + پست خودکشی عقل از آقای هشت حرفی رو بخونید

  • ۳۴ |
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • مسـ ـتور
    • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷

    دیگر اینجا بوی غربت نمی دهد!

    همیشه یک نفر باید باشد که وقتی از زمین و زمان طلب کار شدی، بشود وکیل مدافع تو و تمامیِ حقوقِ حق و ناحقی را که مطالبه کرده ای، منحصرا به تو تخصیص دهد؛ غیر قابل انتقال به غیر!

    "یک نفر که ترجیح مکررش، اولویت اکیدش به همه ی دنیا فقط و فقط تو باشی."

    یک نفر که حتی دهان باز نکرده با واژه های مَگویش گند بزند به همه ی ناامیدی ها و درد ها و تنهایی ها و خستگی ها و دلتنگی هایت...

    یک نفر که وقتی مانند خاکشیر، بدونِ فوتِ وقت هَم زده می شوی در ظرف دنیا و از ارتفاع به عرض کشانده می شوی؛ در قطر ظرف می نشینی و خیره به افق به سمت شعاع می دوی؛ وقتی هی به دور خودت می چرخی و به مرکزِ ثقلِ ظرف رانده می شوی و جاذبه می خواهد تو را مجاب به سقوط کند، بیاید و تو را سفت در بندِ آغوش بگیرد؛ هرچند عرصه ی نفس کشیدن بر شش هایت تنگ شود ولی کم کم، آرامش شبیخون می زند به شبِ چشم هایت از این سکون و هی برق می زند!

    همیشه یک نفر باید باشد...

    و من سپاسگزارم از شما تمامیِ چندین "یک نفری" که هستید...

    + اینجانب پست "هنوز هم اینجا بوی غربت می دهد!" را پس گرفته و ابراز خوشحالی می نمایم از این که کنار شما هستم 

    + یکی از عزیزانم مشکلی براش پیش اومده، لطفا با دلای مهربونتون دعا بکنید برای حل مشکلش =?utf-8?B?44GE44KN44GE44KN?= のデコメ絵文字

  • ۲۳ |
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷
    بِسمِ رَبِّ جان
    سلام، مستور هستم (:
    شب گردم،
    میان آب قدم می زنم
    و سر به بالین ماه دارم!
    دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
    شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

    + آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
    yon.ir/sy3Ym
    نویسندگان