هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دل افتد

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز

***
در حال حاضر
اکنون
و همین الآنِ الآن
کمی تا قسمتی ابری نیستم
اما
برمی گردم (:
«إن شاءالله»
___________________________
خواهش نامه: لطفا دست رنج ذهن پرهیاهویم را که در این جا به رشته ی تحریر درآمده بازنویسی نکنید... نگذارید شیشه ی اعتمادم بشکند... باتشکر فراوان (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
http://goo.gl/1XMJuY

۱۰۱ مطلب با موضوع «تجـَـرُّد» ثبت شده است

۲۷
اسفند

یادم نمی آید تا حالا به خاطر درد جسمی گریه کرده باشم یا داد زده باشم از درد شدید! نمونه اش هم همین چند روز پیش؛ برای کشیدن یکی از دندان های عقلم نیاز به یک جراحی کوچک بود. همه میدانند که کشیدن دندان عقل خیلی درد دارد چه رسد به آن که جراحی لازم هم باشد...!

وقتی دست دندانپزشک با توطئه ی انبر، قدرتمندانه به ریشه های دندانم شبیخون می زدند و آنها هم مصرانه از جدایی دندانم جلوگیری می کردند، این من بودم که درد می کشیدم؛ زیاد، خیلـــی زیاد... اما نه تکان خوردم، نه داد زدم و نه اشک ریختم؛ حتی دریغ از گفتن یک آخ! کشاکشِ بین سپاه دست-انبر و سپاه ریشه ها که تمام شد، آقای دندانپزشک سری تکان داد و با لبخند گفت: دختر خوبی هستی، تحمل کردی یعنی صبوری، خیلی هم صبوری......

ولی می دانی؟! نبودنت درد دارد؛ از آن دردهایی که آدم دلش می خواهد تا آنجایی نامت را داد بزند که تارهای حنجره اش از سنگینی حجم نبودنت پاره شوند یا از آن دردهایی که ناخن هایش را حریصانه روی قلب آدمی می کشد و سرخی خون از چشم ها جاری می شود... از آن دردهایی که آدم به قدری مچاله می شود توی خودش که دیگر سیستم بدنی اش هم باورش می شود جسمی که عمری برایش سوخته و ساخته، در حال مرگ است و باید فاتحه ی خودش را بخواند...

درد دارد... درد دارد چون نبودنت، بودنم را از من می گیرد و یادم می رود من همان دخترکی هستم که این همه سال نبودنت را صبر کرده...!

حواست هست؟! "من با نبودنت، بودنم را عزا دارم"

  • مسـ ـتور
۰۹
اسفند
او یک جای دیگر بود؛ نمی دانم کجا! فقط میدانم با من شب ها فاصله داشت! شاید هم خودش فاصله گرفته بود!!!
هرچند دور بود و دیدنش ناممکن اما من میدیدمش!! از پشت پنجره ی دلم... 
انتظارش را با حوصله روی دایره ی تیره ی توی چشمم می کشیدم بلکه انعکاسش روی دایره ی روشن توی چشمش بیفتد...
یک زمانی بود؛ نمی دانم کِی! فقط میدانم از آن دورترها لحظه ای دایره ها با هم تلاقی کردند.
روشنش، شب چشمم را میخواست و تیره ام روز چشمش را... او همیشه روز و من همیشه شب! جز این هم نباید میشد...
داد زد: "می آیم"
داد زدم: "تا کِی؟ تا کجا؟"
نزدیک تر شد: "تا شب، تا شبت"
چقدر باید میگذشت تا او که همیشه در چشم هایش روز دارد، شبی را ببیند تا به شبم برسد؟! نه! نمی شد، نمی توانست مگر این که تا همیشه خواستار شبم میشد... می دانستم اینطور نمی شود، نمی رسد...
مدت ها بعد در حالی که باز هم شب ها فاصله داشتیم فریاد زدم و گفتم:
"توی دیار ما از ساعت 17:43 که آسمان رنگ غریبی به خود می گیرد و خورشید غروب می کند إلی بقیه اش شب محسوب میشود
شب شما کمی با شب ما فرق میکند! آسمان شما دورتر است؛ آن جا خورشید دیرتر سر به بالینش می گذارد
البته از نظر مفهومی هم تعبیر شب برای اشخاص مختلف متفاوت است و حتی ممکن است در یک محدوده ی مکانی یکسان، یک جایی شب کوتاه تر و یک جایی شب بلندتر باشد!
مثلا برای پدربزرگم 8 تا 9 شب، آخر شب است؛ پس شبش کوتاه است
برای پدر و مادرم 11 تا 12 شب، آخر شب است و گه گاهی توی مهمانی ها تا 1 هم! خب شب این اشخاص طول نرمالی دارد
خواهرم هم که میخوابد و بیدار میشود و درس میخواند، میخوابد و بیدار میشود و درس میخواند و به همین منوال تا صبح پیش میرود، فکر نکنم چیزی به نام شب برایش معنای خاصی داشته باشد و از شب چیزی بفهمد!
اما من!
من همیشه برایم شب است چون معنای روز را درک نمیکنم؛ فقط میدانم وقتی هوا روشن است، مردم روز خطابش میکنند وگرنه من همان موقع هم دارم توی شب های گذشته سیر میکنم که چه شد، چرا و چطور هنوز هم به شب چشمم نرسیدید؟!
برای بعضی از آدم ها همیشه شب است!
یا عینی شب است یا ذهنی شب است...
می بینید!
ما خیلی شب داریم...!
حالا میتوانم بپرسم منظورتان از تا شب رسیدن دقیقا کدام شب است؟؟؟!!!"
  • مسـ ـتور
۰۱
مرداد

مثلا سال های فراق را به گل کاری مشغول باشم و عصرها، در همان کوچۀ همیشگی با شاخه های همیشه تازۀ گل، غروب خورشید را التماس کنم که اتفاق نیفتد... که نخواهد باز روشنی را ببرد و یاد نیاورد روزی که باز هم گذشت و بویی از بودنت نبرد....

میدانم که هر چه اصرار کنم، قضای الهی تغییر نمیکند و خورشید همیشه می رود... و تو هم نیستی! خیالم به این خوش است که فردا دوباره خورشید برمی گردد همان جا، همان گوشۀ دنج خودش، همان جا که آغوش آسمان دربرمی گیردش و دوباره منم و گل ها و غروب و التماس های پیاپی که تو هم بیایی در جای خودت، نزدیک به من، آنقدر نزدیک که نفس هایم نفس هایت را حل کند در خون رگ هایم... آن وقت من گل ها را با ذوق کودکانه ای رو به رویت بگیرم و از شرم این که لپ گلی هایم را نبینی، سر به زیر بیفکنم و بگویم: برای توست...

اطمینان دارم از تازگی بیش از حدشان شگفت زده خواهی شد و از رازش خواهی پرسید... و من به آرامی و همراه با لرزش لبانم پاسخت می دهم: این گل ها هر روز با اشک هجر تو غسل داده شدند.......

دست هایت را تکیه گاه چانه ام می کنی و با فشاری اندک می خواهی سرم را بالا بگیری... دست هایت خیس می شوند........

  • مسـ ـتور
۲۷
تیر

من از دور ریختن غذا بدم می آید، مخصوصا وقتی پای برنج در میان باشد، برای همین خانۀ آن ها راحت نیستم. زن دایی ام یکی از زیباترین زن هایی است که می شناسم. بیش تر از 50 سالش است؛ چشم های سبز خوش رنگی دارد و فقط قدش کوتاه است. این روزها موقع راه رفتن می لنگد. دکتر گفته نباید از پله بالا برود اما خانۀ شان دوبلکس است. گفته نباید به آب دست بزند اما او وسواس دارد. وقتی مهمان داشته باشد، بهترین میوه ها را توی ظرف می چیند و به محض رفتن مهمان ها همۀ ظرف را توی سطل آشغال خالی می کند؛ حتی قندهای قندان را!

من از دور ریختن غذا بدم می آید، برای همین کلی ظرف کوچک و بزرگِ دردار دارم که حتی غذاهای اندک باقی مانده را با حوصله توی یخچال می گذارم. زن دایی ام غذاها را دور می ریزد و یک جوری پر از افتخار و غرور به همه اعلام می کند و تهش می گوید هر چیزی را که ممکن است مهمان دست زده باشد را هم می شورم! این است که سال هاست خانۀ شان نرفتم؛ از همان موقع که دایی ام دیگر نیست...

  • مسـ ـتور
۲۵
تیر
صدای آیة الکرسی در فضای ساکت اتاق پیچید.
چشم هایم را بستم و همراه با قاری، یکی یکی تکرار می کردم آیه ها را...
"...اللهُ ولیُّ الذّینَ آمَنوا، یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إلی النّور..."
آرامشی بدست آورده بودم که از خالص بودنش، بغضم التماس می کرد تا اجازه ی ریزش دهم به او.......
صدایی محکم توجهم را به رنگ آبی بسته بندی شدۀ سوالات، معطوف کرد:
"داوطلبان گرامی، شروع کنید"

برخلاف انتظارم، کنکور امسال آسان تر و بهتر از پارسال بود (: اگرچه نتایج مرداد ماه رضایتم را آن طور که می خواهم (و می خواهند!) جلب نخواهدکرد!
دقایقی می شود که کنکور زبان را داده ام (علاقۀ من به زبان، زبانزد است و علاوه بر کنکور تجربی، زبانش را هم داده ام (: ) و مُخم از دو طرف در راستای افق به اندازۀ سینوس همان زاویۀ ایکسی که قرار بود در سؤال اول مبحث آینه های فیزیک به دست آوریم، به سمت درد میل می کند |:  دیشب هم 4 ساعت بیشتر از خوابیدن مشتق نگرفته ام، به شدت اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیکم خواب خوب می خواهند...

+ یک چیزی می گویم بین خودمان باشد، شاید امسال "این رِل" بودنم را با عشق اولم به هم بزنم و بیفتم به جان عشق دوم!!! (یعنی بروم دانشگاه اما با انتخابی دیگر (: )
+ مراقب کنکور تجربی امسال، خانم الیاسی و مراقب کنکور زبان، خانم محمدپور بودند (:
+ خسته ام.......................
  • مسـ ـتور
۲۳
تیر
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام وبلاگِ جانم؛
از حاشیه رفتن بیزارم پس میروم سر اصل مطلب:
راستش را بخواهی در دو سال اخیر (و شاید هم 4 سال)، وقت و انرژیَم را آن چنان صرف رویاپردازی و دادنِ قول های دم دستی و بی ریشه (!) به خودم، تو و دیگران کرده ام که زمانی برای به سرانجام رسیدنشان نماند؛ بنابراین برای آدمی مثل من خیلی غیر طبیعی به نظر نمی آید که بعد از دو سالِ پیاپی، عزمش را جزم کند که قول هایی را که در ذهن خودش، تو و دیگران در حال خاک خوردن هستند، عملی کند. به هر حال چه إمّا شاکراً و چه إمّا کَفورا باشی چاره ای جز قبولِ این توفیق اجباری نداری!
  • مسـ ـتور
۲۱
تیر

حس های زیادی هستند که نه می توان آن ها را به زبان آورد، نه می توان نوشتشان!

یا اگر هم به زبان بیایند یا نوشته شوند باز هم حق مطلب ادا نمی شود؛ مثلا وقت هایی که دلت می خواهد کسی را بدون هیچ ناخالصی و فارغ از همه چیز، در آغوش بگیری.... در آغوش بگیری و چنان به سینه ات بفشاری تا برای تمام روزهای دلتنگی، تنهایی و بی قراری ذخیره داشته باشی...

مجالی برای آغوش هم نداشتی، لب هایت را به پیشانی اش نزدیک کنی، چشمهایت را ببندی و تمام احترامت را به قداست آن آدم در بوسه ای خلاصه کنی...

گاهی اما...

گاهی اما...

گاهی مجال هیچ چیز نمی یابی!

نه آغوشی که ذخیره اش کنی برای روزهای مبادا و نه بوسه ای برای ادای احترام به قداست آدمی...

گاهی فقط باید از دور کسی را تماشا کرد و تمام حسرت ها را توی بقچه ای بپیچد و گذاشت روی طاقچه ی دل...!

  • مسـ ـتور
۱۹
تیر

18o81

"نام عددی من"

8 در ادیان و مذاهب مختلف عددی مقدس است و مترادف شده با خوش اقبالی، تقدیر، کمال و تکامل، به بی نهایت میل نمودن و عشق.

انسان منتخب شده که با توجه به تقدیر، حدود و اندازه ی هرچیزی، انتخاب کند و مسیر زندگی را بپیماید. از طرفی موجودی است کمال طلب و رو به سوی نهایتِ هر چیزی دارد و در عین حال با عشق آفریده شده و عشق در جای جایِ وجودش حضور دارد؛ بنابراین من عدد 8 را با موجودیت انسان یکی می دانم.

توجه کنید که میان"8o8"، عدد صفر نیست بلکه حرف انگلیسی "o" می باشد که "-ُ" تلفّظ می شود و می دانیم که 8 در زبان انگلیسی "اِیت" خوانده می شود؛ حالا 8 اولی را به انگلیسی و 8 دومی را به فارسی بخوانید: "اِیتُ هشت" یا به نوشتاری دیگر "اِی تو هشت" یعنی "ای تو که هشت هستی" یا با توجه به توضیح بالا "ای تو که انسانی (با تمام ویژگی های گفته شده)". در واقع این جمله خطاب به خودم هست.

حالا می رویم سراغ دو عدد یک. عدد 11 أبجد "هو" هست که مقدَّم بر همۀ  99 اسم أعظم الهی قرار می گیرد و قرار گرفتن هریک از اعدادِ یک در پس و پیش عبارت "8o8" نشان دهندۀ حفاظتِ بهترینِ حافظان از انسان است که همچون ستون و تکیه گاهی محکم از بنده اش مراقبت می کند.

هم چنین مجموع عدد 18 و 81 که به ترتیب در کف دست راست و کف دست چپ انسان نوشته شده اند برابر با 99 است که همان 99 اسمِ أعظم را به ما یادآور می شود.

18، 81، 99 همه مضاربی از عدد 9 هستند و حتی:

9=1+8

9=8+1

9=1+8 ، 18=9+9

9 عددی است مربوط به من و باز هم "18o81" به من باز می گردد. (دربارۀ راز عدد 9، اینجا را کلیک کنید)

همان طور که گفته شد، 18 در کف دست راست و 81 در کف دست چپ نوشته شده اما در "18o81" عدد 18 در سمت چپ و عدد 81 در سمت راست قرار دارند. شما هم همین کار را انجام دهید؛ با دست هایتان عدد 18 را به سمت چپ و عدد 81 را به سمت راست ببرید، طوری که دست ها به صورت ضربدری در کنار هم باشند. حالا نوک دو شستِ مخالف را به هم نزدیک کنید تا میانِ دو شست به صورت تقریبی، حرف "o" شکل گیرد (18o81). چه می بینید؟ شبیه چیست؟ 4 انگشت از هر دست را به پرهای بالِ یک پرنده و دو شستِ به هم پیوسته را به سر و بدنه اش می توان تشبیه کرد. پرنده نماد پرواز است و انسان است که پرواز می کند به سوی خالق خود...

اگر به خود "18o81" دقیق تر نگاه کنید، می بینید که چشمانی گریان(دو عدد 8) با دستانی برخاسته به دعا (دو عدد 1)، زبان به فریاد گشوده (حرف o) و این، حالت تضرُّع انسان است در برابر خدای متعال...


+ لازم به ذکر است که "18o81" و تمام توضیحاتی که خواندید به یکباره به ذهنم خطور کردند و نقشه و طرحی از قبل برای آنها نداشتم!!!!!!!!!

  • مسـ ـتور
۱۰
تیر

تا می آییم قوسی به کمر بدهیم و دست ها را به جلو بکشیم و گردنی کج کنیم و چشم ها را ببندیم و خلاصه تکانی به این بدن درمانده بدهیم که از 25 ساعت (!) نشستن پشت کتاب های درسی و علی الخصوص تست های به ظاهر کنکوری و درباطن المپیادی، نفسی دم و بازدم کند؛ صاف صاف این افکار القا شده از قبل، می آیند و در جلوی چشم رژه می روند و مثلا متذکر می شوند که: آهای دختر! وقت کشی می کنی؟! کله ات را فرو کن در جزوه هایت که فردا حرف های به جای مردم (!) دودمانت را بر باد ندهد!

وضع این گونه است... حتی از خودمان هم در امان نیستیم ):

+ آرایۀ اغراق را بسی اغراق گونه تر به کار گرفتیم.
+ جدی نگیرید.
  • مسـ ـتور