هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دلـ❤ــ افتد

با حروف ساده می نویسم و این ها،
شناسنامه ی دل آدمی اند...

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و در قلبم، نیت آن چه را که از نیکی بر زبانم جاری می سازم، قرار بده (قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز)

+ «مستور» نام مستعار و تخلص اینجانب می باشد (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym

۱۶ مطلب با موضوع «تجـَـرُّد :: چهارم دبیرستان» ثبت شده است

اومدم یه ذکر مصیبت بخونم و برم

 

.

.

.

.

.

.

52 روز مونده تا کنکور! ):

  • مسـ ـتور
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۰۸
  • مسـ ـتور

نمی تونستم تو پست قبلی زیاد بنویسم چون وقتشو نداشتم.

 خیلی بی حوصله شدم و حال درس خوندن ندارم. نمی دونم با این وضعم چطور می خوام برای کنکور آماده شم... پدر و برادرم رفتن خونه ی عمو بزرگه و مادر و خواهرم موندن. همش دلم می خواد بیرون باشم. با این که دلم می خواست همراه پدرم بریم اما گفتم نه، تا بعدا عذاب وجدان نداشته باشم چرا رفتم و درسامو نخوندم اما حالا که می بینم اوضام چطوره به این نتیجه رسیدم که باید می رفتم و حال و هوام عوض می شد... خونه موندن و در و دیواری خونه رو همش دید زدن و این که سرت تو کتاب باشه و فشار روحی داشته باشی خیلی اعصاب آدمو به هم میریزه و نمیدونم چطور باید با این مسئله کنار بیام و این خیلی سخته...

اووففففف فقط اومدم این جا بنویسم و خالی شم. وقتی فکر فردای کنکور یا نه حتی خود روز کنکورو می کنم مخم سوت می کشه و سرم درد می گیره و یه ترس خیلی بد منو فراگیر می کنه...

از خیلی چیزا خسته ام که نمیتونم همشو این جا بنویسم. فکرام بدتر از همه منو آزار می ده... ای کاش می شد فکر کردنو متوقف کرد. دوس دارم یکی پا به پای من بیاد و باهام حرف بزنه... از امید بگه، از فرداهای خوب، از این که قرار نیست اتفاقای بدی بیوفته، از این که بالاخره همه چی ختم بخیر میشه... یعنی میشه؟؟؟؟

گریه م گرفته دیگه نمیدونم چطور باید خودمو آروم کنم. میترسم، از خیلی چیزا می ترسم. از آینده م میترسم. آینده ای که دارم با دستای خودم خرابش میکنم و باور دارم که دشمن اصلیم در حال حاضر خودمم.

وای خداااااااا تا حالا هیچ درسی رو کامل نخوندم و همشون تو ذهنم درهم و برهمن و نمیدونم چطوری باید بهشون نظم و ترتیب بدم. تازه خیلی هاشونم مونده که هنوز نخوندم.

بغض داره خفم میکنه. حس میکنم دارم میوفتم تو سرازیری یه باتلاق که بیرون اومدن ازش خیلی سخته و فقط خودمم که میتونم خودمو کمک کنم اما کاری ازم ساخته نیست...

  • مسـ ـتور

سال 93 داره نفسای آخرشو میکشه و بوی عیدی به مشامم می خوره.

لحظه سال تحویل: 2:15:11

اسم حیوون سال 94: بز 

نمی خوام در مورد سال جدید پیش داوری کنم فقط میدونم سالیه که با همه ی سالام فرق داره...


سال نوتون بهاری

 

 


  • مسـ ـتور

... واقعا نمیدونم چطور گذشت! خیلی سریع همه چی به سرعت باد رفت و لحظه های خوش و گاهی بد دبیرستان تموم شد... دلم برای این دوران خیلی تنگ میشه...

خلاصه ای از امروز:

امروز تو مدرسه بچه های چهارم تجربی پایکوبی کردن :دی

منم داشتم فیلم می گرفتم که یهو یکی سیگارت انداخت... وای! قیافه ی اونایی که وسط بودن و قر میدادن دیدنی بود. همه جیغ زدیم اما به همون سرعتی که این اتفاق پیش اومد همه چی به حالت اول خودش برگشت و دوباره روز از نو روزی از نو. ما که خوش میگذروندیم اما این وسط یکی از معاونا _که تو مدرسمون إلی ماشاءالله زیادن_ اومدومیگه برین سر کلاستون! ما همه اینجوری |:

مهشید گفت: ما کلاس نداریم امروز روز آخرمونه و... 

معاون: الان میرم میگم معاون خودتون بیاد.

ما: برید بگید بیاد (آخه نه که میدونستیم معاونمون پایست واسه همین خودمونو زدیم به بی خیالی)

بازم زدیم (منظورم سازه)و کلی شادی کردیم که به طور ناگهانی دیدیم خانم اسماعیل زاده _معاونمون_ اومده میگه برید سر کلاساتون... این دفه ما همه رو سرمون کلی از این علامت تعجبا بود!

همه پیش به سوی کلاسامون حرکت کردیم. زنگ دوم قرار بود خانم کاظمی_ معلم فیزیکمون_ ازمون امتحان بگیره که خدا رو صد هزار مرتبه شکر کنسلش کرد... آخه مگه میشه روز آخر و امتحان؟! البته اینم اضافه کنم که روز اولی هم که وارد دبیرستان شدم یه معلم فیزیک اومد سر کلاسمون _خانم سالارخیلی_ همون زنگ اول میخواست امتحان بگیره... دیگه فرض کنید ما چه شکلی شده بودیم!!!!!!

قرار بود امروز چیپس و ماست موسیر بیاریم که فقط یه تعدادی از بچه ها آوردن. تو اکیپ ما کسی نیاورد (ماست موسیرو می گم ها!) ینی امروز بابام میخواست بگیره ها ولی گفتم نمیخواد بگیره. کلا حسش نبود!

لحظه های پایانی مدرسه همه داشتیم از هم خداحافظی می کردیم... قیافه من دیدنی بود واقعا با اون چشمای گریون... واقعا جدا شدن از کسایی که دوسشون داریم خیلی سخته... خیلی... امیدوارم هیچ وقت هیچ کس این حسو تجربه نکنه.

+ امروز فال حافظم گرفتیم که برای هممون خوب اومد :دی

+ به مداحی قاسم یعقوبی و شعرخونی قاسم اسدی هم گوش دادیم. (اینا ماجرا دارن!!!!!)

 «حافظا تکیه بر ایام چو سهوست و خطا        من چرا عشرت امروز به فردا فکنم»

  • مسـ ـتور

کلی چیز نوشته بودم. همش پاک شد. ینی دستم خورد و همش پاک شد... هممممممممش

 نوشته بودم از این که امشب قراره برن خواستگاری پسرعمه م، رامین... از این که 111 روز مونده به کنکور و من چقدر نگرانم! چقدر میترسم از این که نتونم اونی که ازم توقع دارن بشم... از این که تلاش زیادی برای خواسته هام نکردم و این ترس هر روز داره بیشتر میشه... 

حس میکنم تنهام و نیاز دارم کسی درکم کنه... یکی که بهم بگه پاشو بیا بریم از این قفس! غصه نخور همه چی درست میشه اما دریغ!

تنها خواسته ی قلبیم اینه که این روزا به خوبی و خوشی تموم شه... همین.

از خودم شرمم میاد وقتی خدا رو دارم چرا برای کمک دستم رو به سمت بنده هاش دراز میکنم...هیعیییییی.

  • مسـ ـتور

امتحان فیزیک؟ چطور بود؟ نمیگم! چه معنی داره از همه ی زندگیم بنویسم؟! ولی خب ای بگی نگی بد نبود... توقعم از خودم بیشتر از این بود

 روزا مثل برق و باد داره میاد و میره و من میترسم نکنه به برنامم نرسم و جایی که میخوام قبول نشم. اینه تموم نگرانی من!

با همه ی دغدغه هام میدونم که یکی هست اون بالا که دستمو گرفته و اونقدر بهش اعتماد دارم که میدونم هیچ وقت رهام نمیکنه...

اما الان میخوام گریه کنم نمی دونم چرا ولی بغض گلومو گرفته. دلم از خودم گرفته، یاد گذشته هام که میفتم خیلی ناراحت میشم که چرا بهتر عمل نکردم؟!

میخوام پا به فرار بذارم از دست این فکرای جورواجور...

  • مسـ ـتور

امروز امتحان ریاضیم رو دادم اما... اما با کلی بی دقتی! همه ی بی دقتی هام مسخره و مضحکن. حرصم میگیره از این که بلدم اما اشتباه مینویسم...اه اه اهتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم
 www.pichak.net
 کلیک کنید

باید همه ی تلاشم رو بکنم که امتحانای بعدیم رو خوب بدم و درسا رو به خوبی جمع بندی کنم. میتوانم آیا؟؟؟

خیلی خوش حالم که بالاخره همه چی داره روبه راه میشه و این جمله برای بیان احساس درونیم واقعا چیز کمیه...

 

یاد من باشد فردا دم صبح ،

به نسیم از سر صدق سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا …

زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم در دل ،

لحظه را دریابم …

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم ، عرضه کنم …

یک بغل عشق از آنجا بخرم …!

  • مسـ ـتور

امتحانات ترم شروع شده و باید جبران عقب موندگیام رو بکنم. می دونم این آخرین فرصتیه که دارم و امیدوارم اگه خدا بخواد از دستش ندم...

برنامه ی امتحانیم:

یکشنبه 93/10/7 ریاضی

چهارشنبه 93/10/10 فیزیک

شنبه 93/10/13 شیمی

دوشنبه 93/10/15 ادبیات

چهارشنبه 93/10/17 معارف

شنبه 93/10/20 زیست

دوشنبه 93/10/22 زبان خارجه

چهارشنبه 93/10/24 زمین

ساعت شروع امتحانا ساعت 10 صبحه و نهایتاً تا 12 طول میکشه. 26 دی هم امتحان جمع بندی نیم سال اول قلم چی رو دارم. کلی کار دارم که باید انجام بدم.

چن وقته که دلم رو یه آرامش خاص پر کرده... انگار یکی پیشمه و آرومم میکنه...!

(گوشیم رو گذاشتم کنار... فکرم آزاد شده... ای کاش زودتر این کارو میکردم  ):   )

توکَّلتُ علی الله.

 

  • مسـ ـتور