۱۳۵ مطلب با موضوع «تجـَـرُّد» ثبت شده است

رسیدن، مثل یه حس خوب

بعد مدت ها تلاش و کوشش حالا دارم نتیجه ی تمام زحماتم رو می بینم. خیلی خوش حالم که دارم به چیزی می رسم که می خواستم. یه حس خوب، یه شادی مطلق که امیدوارم هیچ وقت از دستش ندم...

 

  • ۶ |
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۲۰ اسفند ۹۲

    من و این رنگ پریشان

    حالم خوب نیست و به طرز بدی مریض شدم! امروز به سختی لباس پوشیده بودم تا برم مدرسه!!! سوار سرویس شدم و با اون حالم کتاب زمین شناسیم رو باز کردم تا برای امتحان یه دوره ای داشته باشم... بعد یه مدت کوتاهی دوستام بهم گفتن چرا اومدی؟ باید بری خونه استراحت کنی٬ امروزم که درس خاصی نداریم... منم اینقدر حالم آشفته و درهم بود که نمی تونستم به درستی جوابشون رو بدم...! خلاصه اونا به راننده سرویسمون گفتن که منو برگردونه خونه...☆はてな★ のデコメ絵文字

     

    + نمی دونم چرا حس می کنم یه چیزی رو گم کردم!!!

  • ۷ |
    • مسـ ـتور
    • دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۲

    احساسات متضاد

    همه چی خیلی عالی داره پیش می ره....  همه خوش حالیم... عید نزدیکه و شروع کردیم به خونه تکونی...  با تغییراتی که انجام دادم اتاقم خیلی ناز و خوشگل شده...!!!

    شایعه شده لحظه ی تحویل سال ۹۳ ساعت ۲۰ و ۲۰ دقیقه و ۲۰ ثانیه است!!!! امیدوارم سال ۹۳ سال بیستی برای هممون باشه...=?utf-8?B?44OH44Kj44K644OL44O8?= のデコメ絵文字=?utf-8?B?44OH44Kj44K644OL44O8?= のデコメ絵文字

     

    + دلم گرفته و این روزا خیلی تو فکر می رم...

     

  • ۷ |
    • مسـ ـتور
    • پنجشنبه ۸ اسفند ۹۲

    خودم میدونم بده ولی انجامش میدم |:

    معدلم خوب شد! فکر می کردم خیلی خوب نمی شم اما فقط چند صدم ناقابل با ۲۰ فاصله داشتم... نمیدونم آینده م قراره چطور رقم بخوره! خوبه یا بده؟؟؟ این آینده بستگی داره به انتخابای من...

    از ظهر تا الآن نشستم پای این لپ تاپ تا پروفایلم رو به انگلیسی برگردونم!!! نه آخه این شد کار که من این همه وقتم رو پاش بذارم؟؟؟ اونم منی که این همه کار عقب مونده دارم!!! خودمم نمی خوام اما اگه من تا یه کاری که تو ذهنمه رو انجام ندم نمی تونم فکرم رو متمرکز کنم برای انجام یه کار دیگه...

    بابا اومد خیلی از دستم کلافه ست... می دونم دیگه شاید حق استفاده از لپ تاپ رو نداشته باشم!

    امشب می خوایم بریم خونه ی عمو چنگیز... نه این که واقعا عموم باشه ها نه! دوست بابامه اما مثل عمو دوسش دارم...

    امیدوارم بابام نخواد من رو از لپ تاپ محروم کنه چون من هنوز خیلی برنامه ها واسه این وبلاگم دارم...!!!

    من حتما امتحان قلم چی بعدی رو خوب می دم تا بابام اونطور که می خواد بشه... یعنی من بشم درس خون! مثل قبلم |:

  • ۶ |
    • مسـ ـتور
    • پنجشنبه ۱۷ بهمن ۹۲

    خواهرجان یا آرامتر راه برو یا اصلا راه نرو...

    امروزم تعطیل بود... تقریبا یه هفته تعطیل بودیم! فردا هم تعطیله... می تونم حسابی درس بخونم...

    الآن که دارم می نویسم اعصابم به کل داغونه از دست خواهرم... خیلی داره رو مخم راه میره...!!! حوصله ی نوشتن رو هم ازم گرفته...

    فعلا نمی تونم بنویسم تا آروم بشم!!!!

  • ۵ |
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۱۵ بهمن ۹۲

    برف، برف، برف میباره

    آره دیگه بعد این همه برف بایدم یه تعطیلی دیگه رو شاخش باشه...

    هنوز شروع به خرخونی نکردم٬ امروز اصلا حسش نیست... امشب می خوایم برای خواهرم تولد بگیریم! وای چه شود... امیدوارم به هممون خوش بگذره...
  • ۵ |
    • مسـ ـتور
    • دوشنبه ۱۴ بهمن ۹۲

    خودکشی با کتاب تست

    صبح تقریبا ۲۰ سانت برف نشسته بود بس که برف باریده! 

    واسه همین چی شد؟ مدرسه ها تعطیییییییییییییل!!!  خلاصه ما هم که بچه تیزهوشانی٬ نشستیم از صبح مِن الطلوع الشمس تا دقایقی پیش ۵ تا کتاب تست زدیم...  وای! چقد زیاد بود...  دیدم مخم داره زیادی خسته میشه اومدم یه سر بزنم به این وبلاگ!!! ولی یه حس و حال دیگه داره درس خوندن!!!  
    دیروز نشد تو کلاس زبان، واسه خواهرم سخنرانی کنم! ولی فردا که تولدشه تلافیش رو سرش در میارم!!!!

    امروز رو می خوام کاملا تست بزنم... پیش خودمون بمونه ها، اگه فردا هم تعطیل بود می خوام خرخونی کنم... به هیچکی نگینا! وگرنه رقیبام ازم پیشی می گیرن...

     
  • ۶ |
    • مسـ ـتور
    • يكشنبه ۱۳ بهمن ۹۲

    شمال و برف؟!

    امروز برف اومده بود...

    چقد ذوق زده شدیم!!! خدایا مرسی که بازم به فکرم بودی...

    دو روز دیگه تولد خواهرمه اما من می خوام امروز تو کلاس زبان بهش کادو بدمو براش سخنرانی کنم...

    حالم بهتر از دیروزه...

  • ۶ |
    • مسـ ـتور
    • شنبه ۱۲ بهمن ۹۲

    همه چی آرومه به روایتی دیگر!

    همه چی آرومه... 

    من چقد بدبختم...

    توی این دنیا ...

    یه کمی خستم...

    همه چی آرومه...

     آدما خوابیدن...

    شک ندارم دیگه...

    به خدا نالیدن...

    خیلی روزای سختی رو می گذرونم... همش دارم با خودم کل کل می کنم!!! چرا؟ چطوری؟ تا کی؟ و ... سوالایی که هر لحظه از خودم می پرسم! نمی دونم؛ شاید به خاطر سنمه!!!

    إیّاکَ نعبدُ و إیِاکَ نستعین...

  • ۶ |
    • مسـ ـتور
    • جمعه ۱۱ بهمن ۹۲
    بِسمِ رَبِّ جان
    سلام، مستور هستم (:
    شب گردم،
    میان آب قدم می زنم
    و سر به بالین ماه دارم!
    دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
    شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

    + آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
    yon.ir/sy3Ym
    نویسندگان