هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دلـ❤ــ افتد

با حروف ساده می نویسم و این ها،
شناسنامه ی دل آدمی اند...

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و در قلبم، نیت آن چه را که از نیکی بر زبانم جاری می سازم، قرار بده (قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز)

+ «مستور» نام مستعار و تخلص اینجانب می باشد (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym

۲۱ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

صدای آیة الکرسی در فضای ساکت اتاق پیچید.
چشم هایم را بستم و همراه با قاری، یکی یکی تکرار می کردم آیه ها را...
"...اللهُ ولیُّ الذّینَ آمَنوا، یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إلی النّور..."
آرامشی بدست آورده بودم که از خالص بودنش، بغضم التماس می کرد تا اجازه ی ریزش دهم به او.......
صدایی محکم توجهم را به رنگ آبی بسته بندی شدۀ سوالات، معطوف کرد:
"داوطلبان گرامی، شروع کنید"

برخلاف انتظارم، کنکور امسال آسان تر و بهتر از پارسال بود (: اگرچه نتایج مرداد ماه رضایتم را آن طور که می خواهم (و می خواهند!) جلب نخواهدکرد!
دقایقی می شود که کنکور زبان را داده ام (علاقۀ من به زبان، زبانزد است و علاوه بر کنکور تجربی، زبانش را هم داده ام (: ) و مُخم از دو طرف در راستای افق به اندازۀ سینوس همان زاویۀ ایکسی که قرار بود در سؤال اول مبحث آینه های فیزیک به دست آوریم، به سمت درد میل می کند |:  دیشب هم 4 ساعت بیشتر از خوابیدن مشتق نگرفته ام، به شدت اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیکم خواب خوب می خواهند...

+ یک چیزی می گویم بین خودمان باشد، شاید امسال "این رِل" بودنم را با عشق اولم به هم بزنم و بیفتم به جان عشق دوم!!! (یعنی بروم دانشگاه اما با انتخابی دیگر (: )
+ مراقب کنکور تجربی امسال، خانم الیاسی و مراقب کنکور زبان، خانم محمدپور بودند (:
+ خسته ام.......................
  • مسـ ـتور

پنج شنبه مورخ 95/1/5

+ همسایۀ روبه رویی ما، آقای "ر" و خانواده اش، اصالتا تهرانی اما ساکن شمال هستند. مدتی می شد که به تهران برگشته بودند و چند روز پیش دوباره سر از خانۀ ویلاییشان درآوردند. مادر و پدر تصمیم گرفتند برای عید دیدنی بروند پیششان. بعد از دقایقی و اَندی، برادر به در اتاق بنده، انگشتی کوبید و سرش را به درون آورد: "مستور، من دارم میرم خونۀ آقای ر " (توضیح: عادت برادرم این است که هرجا می رود اولِ اول به من می گوید حتی اگر بخواهد برود سر کوچه و اضافه کنم برادرم از من 6 سال بزرگتر است! |: ) من هم در جواب سری تکان دادم و گفتم: "باشه، برو به سلامت"...

دقایقی بعدتر، برای رفع خستگی رفتم به هال که خواهرم هم روی مبل نشسته بود و با لبخند فیلم می دید. مرا که دید شروع کرد به تعریف که یکهو عینِ کانگورو -البته بلانسبتش- از جا، جستی زد و رفت سوی آشپزخانه... با نگاهی استرس گونه گفت: "مستور غذا سوخت" من هم این شکلی شدم: /: گفتم: "تو که میدونی حواست به فیلمه و یادت میره چرا میخوای سرِ خود بری غذا درست کنی آخه؟!"

- "چی کار کنم، خُب حواسم پرت شد"

من در حالی که در قابلمه را بر می داشتم: "ببین زیاد نسوخته، میشه درستش کرد"

و هردو بیخیال، روانۀ مبل ها شدیم و فیلم دیدیم. غذا هم برای خودش داشت هوا تناول می نمود. همچین آدم های خوشی هستیم ما :دی

+ از چُرتِ عصرگاهی بلند شدم و همین طور خوش خوشان رفتم پیش مادر و پدر که آیفون صدایش درآمد.

مامان: "دایی "ت" هست"

من: "دایی "ت" ؟!"

رفتم جواب بدهم، گفتم: "بله؟"

زن دایی ام صدایش را بچه گانه کرد و گفت: "باز میکنی؟"

من که از این عمل، شاخِ تعجب درآورده بودم، دکمه را فشار دادم و به گمانم در با صدای چیک باز شد... من هم عینِ چی بدو بدو به اتاقم پناه آوردم.

کمی بعد از وارد شدن آن ها، مشغول احوالپرسی و از این در گفتن و از آن در شِنُفتن شدند که دایی گفت: "بچه ها کجان؟"

پدر: "م (برادرم) پایینه داره درس میخونه؛ ف (خواهرم) خوابیده فکر کنم؛ مستور هم تو اتاقشه" (من در اتاقم لباس هایم را عوض می کردم. چون اتاق من دقیقا کنار پذیراییست حرف ها را می توانستم بشنوم)

زن دایی: "آره، زنگ که زدم یه بچه جواب داده بود انگار"

پدر: "مستور بود"

من تو اتاق: "بچه؟ O_o"

 

جمعه مورخ 95/1/6

+ من شب زنده دارم؛ یعنی حداقل تا 3 صبح و حداکثر تا وقت اذان صبح بیدارم. یا کتاب می خوانم یا به وبلاگم سر میزنم و یا گاهی کارهای شخصی ام را انجام می دهم برای همین صبح ساعت 10 إلی 10 و نیم بیدار می شوم.

صبح نمی دانم چه ساعتی بود که مادرم بالای سر من ظاهر شد و مرا تکان می داد: "مستور پاشو، پاشو دیگه... ساعتو نگاه کن" (همه می دانند من شب ها بیدارم اما چون با من مخالفند، زودتر از موعد، مرا بیدار می کنند که عادتم را از بین ببرم و شب ها زود بخوابم)

من با خواب آلودگی: "مامان ول کن تو رو خدا"

مامان: "پاشو مستور، مگه امتحان نداری؟!"

من با یادآوری مکالمۀ تلفنیِ دیروزِ خودم و پشتیبان که گفته هایش حاکی از این بود که شنبه امتحان برگزار می شود، نیشخندی در دل زدم: "نه مامان، امروز نیست!" و پتو را روی سرم کشاندم و تخت خوابیدم... ((((:

+ عصر هم خوشی زد زیر دلمان و بی خیال درس، با خواهر جان نشستیم فیلم دیدیم D:

 

ادامه دارد... (قرار بود ادامه داشته باشد ولی شرایط نوشتن فراهم نبود)

 

  • مسـ ـتور

سه شنبه مورخ 95/1/3

+ عصر، خاله شین همراه با بچه ها آمدند عید دیدنی و این درحالی بود که فیلم "ژوراسیک" می داد D: تقریبا دقایقی به اتمام فیلم مانده بود که شوهرخاله خطاب به خاله جان که در حال صحبت با مامان بنده بود گفت: "بقیۀ حرفای خواهرونه باشه برای بعد، بریم"

خاله با لبخند: "خونۀ برادرات میریم دیگه، وایسا به حسابت می رسم"

من: D:

شوهرخاله: "تسلیم، باشه بشینیم تا هروقت شما گفتین میمونیم بعد میریم"

من در حالی که سعی می کردم صدای خنده ام درنیاید: "D:"

عروسیِ دخترخاله ام هم افتاد برای هفدهم همین ماه و وقت خداحافظی به من گفت: "همونطوری که خوشگل بودی، خوشگل بیا"

من: "اگه نیومدم چی؟"

دخترخاله "سین" در حالی که پشتش را به من می کرد و می رفت به سمت در و این یعنی ختم کلام: "باید بیای"

من در حالی که می دانستم چاره ای جز رفتن ندارم: "(:"

+ هوس کرده بودم به تلگرامم سر بزنم! بدجوری هوایش به سرم خورده بود... (توضیح: حدود 2 ماه می شود که بی گوشی شده ام و اگر گاه گاهی با موبایلم کار داشته باشم آن را در اختیارم می گذارند که تا حالا پیش نیامده [استیکر خندۀ اجباری])

القصه کاملا آرتیستیک نقشه کشیدم برای به چنگ آوردن گوشیِ قدیمی مامان جان که با قراردادن سیم کارت در آن، از طریق لپ تاپ بتوانم کد عبوری را به دست آورم و وارد تلگرام شوم (البته می توانستم خیلی راحت به مادرم بگویم تا گوشی خودم را بدهد ولی من از کارهای هیجانی بیشتر خوشم می آید؛ شیطنت هست دیگر!! :دی)

موقعیت را سنجیدم: مامان در حیاط بود، خواهر و برادرم در اتاق. در هال و پذیرایی مورچه هم نبود. در دل، بشکنی زدم و جستی برخاستم و روی نوک پا دویدم سمت اتاق مامان و بابا... گوشی روی میز بود، سریع برداشتم و آوردم به اتاق خودم... سیم کارت را درونش گذاشتم و تند تند در تلگرامِ لپ تاپ، شماره ام را یادداشت می کردم...

من: بدو، زود باش... اه پس چرا نمیاد... (صدای پای مامان در حیاط به گوش می رسید)

دوباره یادداشت شماره را از سر گرفتم... یوهو، این بار پیام کد ارسال شد. به سرعت شماره را وارد کردم. سیم کارت را درآوردم و گوشی را روی چادر نمازم، در گوشۀ اتاق گذاشتم... همین که خواستم سمت لپ تاپ بروم، مادرم در اتاق را باز کرد و من وسط اتاق خشکم زد...

مامان: "چرا ترسیدی؟"

من: "من؟ ترس؟ نه، واسه چی؟"

مامان: "چیزی نمی خوای؟"

من که سعی می کردم با آرامش روبه روی مادر قرار بگیرم تا گوشۀ اتاق از دیدش خارج باشد، گفتم: "نه (:"

مامان رفت روی مبل نشست و مشغول خوردن آجیل شد همراه با تماشای تلویزیون...

من در دلم: "ای بابا، حالا چطوری از جلوی مامان رد شم و گوشی رو بذارم سرجاش؟! نکنه یهو بره تو اتاق ببینه گوشی نیست!!!"

دل تو دلم نبود که یهو یه لامپ بالای سرم روشن شد (: 

کاپشنم رو پوشیدم و خیلی با اعتماد به نفس از جلوی مامان رد شدم و رفتم به اتاق و خیلی تند گوشی را از جیبم درآوردم و گذاشتم سرجایش و تندتر از آن برق دستشویی را روشن کردم و بلافاصله درش را باز کردم که مامان بداند رفته ام دستشویی... 

من در دلم: "آخیـــــش، تموم شد..." و در آینه به خودم لبخند می زدم... (:

(حالا فاکتور می گیریم که مامان با نوع نگاهش، حتما فکر کرده پاک، خل و چل شدم که کاپشن پوشیدم تو این هوا... مهم نیست ولی می ارزید (; )

چهارشنبه مورخ 95/1/4

+ ساعت یک ربع به سه را نشان میداد. گفتم یک چُرتی بخوابم و خستگی ام برود به در... بیدار شدم دیدم صدای پسرخاله "عین" می آید! ساعت یک ربع به چهار بود... تندی لباس هایم را عوض کردم و صبر کردم؛ حرف هایشان که به نقطۀ مکثی رسید در را باز کردم و بلند سلام کردم... چنان صدایم رسا بود که همه به من خیره شدند....

با خاله میم روبوسی کردم. پرسید: "کجا بودی؟"

با لبخند آکنده از خجالتی گفتم: "خواب بودم"

مامان: "ما فکر کردیم تو اتاقت بودی همین طوری"

من در دلم: "آخه مامان جان، اگه من بیدار بودم نمیومدم لااقل سلام کنم؟! هرچند درسم داشتم..."

برای پایان بحث حرفم را به زبان نیاوردم و به لبخندی اکتفا کردم. روبوسی ها که تمام شد کنار خاله شین -نه آن خاله شینی که دیروز بود- نشستم و قیافه ها را از نگاه می گذراندم که متوجه شدم از اول که در را باز کرده ام تا حالا که محو تماشا شده ام پدرم مرا نگاه می کند... به رویش لبخند زدم... نگاهش را برگرداند... نگاهش برق می زد اما پر از اندوه بود... تفسیر نگاهش را بارها برایم گفته است: "دخترم، تو برای من خیلی عزیزی و دوسِت دارم اما نگران آیندَتَم.........."

و من فقط امیدوارم نتایج کنکور امسال خوب باشد... خوبی که در نگاه پدرم دیگر اندوه نباشد... الهی آمین...

+ مادر، زحمت کشیدند و حنا ریختند بر موهایم... (: از رنگ حنا خوشم می آید...

 

ادامه دارد...

 

  • مسـ ـتور

یکشنبه مورخ 95/1/1

+ با شلیک گلولۀ تأییدیۀ سال نو، پدربزرگ عزیز برخاست و گامی به سوی آشپزخانه برداشت و تَـــــــق!!! استکانِ بیچاره با همان محتوای گرمش یعنی چای، پخشِ زمین گشت و فرشِ گرانقدر سوخت و همه اینگونه صدا دادند: هاهاها... D:

+ عموی جانمان دست در جیب مبارک گذاشتند تا عیدی را به خواهر بنده، تقدیم نمایند و همین که خواهر دستی پیش برد به ناگاه اسکناسی چونان ماهی از دستانش لغزید و بر زمین افتاد و عمو به ظنّ آن که از دستان خودش فرو افتاده، آن را برگرفت و از عیدی sister مان کم شد... [استیکر نیمچه لبخند]

+ ناخنِ انگشتِ شستِ راستم از جانب راست بشکست و به فاصلۀ چند ساعت بعد، ناخنِ انگشتِ اشارۀ چپم از جانب چپ و غمی سترگ بر انگشتان دیگر روا بداشتند! 

چو انگشتی به درد آورد روزگار/ دگر انگشت ها را نماند قرار... هیعییییی... ):

+ گویا شلوارمان گشاد بودندی برایمان، خواستیم از سوی دکمۀ روی کمر خیلی محسوس تنگش بنماییم، زدیم چشمِ شلوار -همان دکمه- را مخدوش نمودیم و خیلی مهدوم تحویل خودمان دادیم... |:

+ نماز می خواندم و دخترعموی کوچولو موچولویم مرا خیره خیره، زل زده بود... خیلی آرام آرام و شیک، تسبیح را از نگاه خودش، یواشکی برداشت و کمی آن طرف تر تسبیح را بر زمین نهاد و دمر خوابید و سجده کرد که این کارش منجر شد پایش هنگام سجده به سر من بخورد.... (((((:  الهی قربانش بروم، مثلا خواست ادای مرا درآورد (خیلی پُر واضح است که من برای سجده دمر نخوابیده بودم ها (; )

+ شام، ماکارونی تناول کردیم (:

+ بعد از شام عزیمت نمودیم سوی خانۀ عمو چنگیز (دوست پدرم که دست کمی از عمو ندارند برایمان). با شوخی ها و بذله گویی های ایشان، شب را با خنده سپری کردیم... بسی خوش گذشت (:

دوشنبه مورخ 95/1/2

+ دو عموی بزرگوار همراه خانواده به اضافۀ پدربزرگ و سه مهمان ناخواندۀ دیگر که عمۀ بزرگ و دختر بزرگترش و پسر کوچکترش بودند، مهمان شب نشین ما شدند.

+ جوان های جمع به دو دسته تقسیم می شدند: آن ها که این ور و آن ور را از نگاه می گذراندند و مدتی بعد با کمی خجالت می پرسیدند "رمز وایرلس رو میشه بگید؟" و آن ها که نیامده، پرمدعا دستی در هوا می چرخاندند و ندا می دادند "فلانی! رمز وایرلستون چیه؟" ... تنها شباهتشان در کلّه ها بود که به یک سو جهت یافته بود: رو به پایین، سوی گوشی... D:

+ با همان دخترعموی کوچولوموچولویم بازی میکردم که دراز کشید و با صدای بچه گانه اش گفت: لالالالایی... (هر وقت شعر لالایی برایش میخوانم ساکت و آرام می شود (:  به گفتۀ دیگران صدایم آرامش خاصی دارد، حالا راست یا دروغش را الله أعلم) و من هم شروع کردم: گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب لالا... چشم هایش را بست، گوش می داد...... ((((:

+ پسرعموی فداکار، شب را پیش ما ماند و تا ساعت 1 و 30 دقیقه در کنار من و مادرم، در حالی که گوشۀ های چشمش قرمز شده بود برای من از نحوۀ درس خواندن و انگیزه و زندگی و تلاش گفت. آن قدر حرف هایش دلسوزانه و از اعماق قلب بود که به دل می نشست. چه قدر از او متشکرم... (:


  • مسـ ـتور

غرق در افکارم بودم و آنها مرا با خود به ناکجاآبادها برده بودند و فارغ از هر چیزی همراهشان سفر می کردم که پچ پچ های اعضای خانواده مرا وادار کرد که از این سفر دل بکنم و گوش فرا دهم به صحبت هاشان! پدر و مادرم قصد داشتند به جشن عقد دختر عمو شهرام (دوست پدرم که ما از بچگی ایشان را عمو صدا می زدیم) بروند و ما را به روستا، زادگاه پدرم ببرند که در نزدیکی تالار درج شده در کارت دعوت بود. همان جای خوش آب و هوا در کنار یک آب بندان بزرگ با درختی خمیده و بیشه زاری در اطرافش که وقتی باد می وزد تمام رایحه ی گل های وحشی را استشمام خواهی کرد و چه دل انگیز و هوسناک!!!.............. با پی بردن به این موضوع، ایستادم به نماز و انجام این کار، همزمان شد با شنیدن صدای خواهرم:«پاشو میخوایم بریم». نماز عصر را اقامه کردم که إن شاءالله قبول حق بوده باشد! (:
هوا گرم بود و دلم میخواست مانتویی گشاد بپوشم. در کمد را باز کردم و یکی یکی مانتوها را از نظر گذراندم اما هیچ کدام به دلم ننشست! (سخت ترین بخش خارج شدن از خانه، انتخاب لباسی مناسب است! حداقل برای من که اینطور به نظر می رسد) از خیر مانتوهای درون کمد گذشتم و رو آوردم به کشوها! مانتویی در آن گوشه و کنار، چشمک می زد؛ گشاد بود و سفیدی آن مانع از جذب زیاد نور خورشید می شد... بالاخره همان را انتخاب کردم و با یک شال سفید و طرح دار و شلوار جین خاکی، پوشش خود را تکمیل کردم. از اتاقم بیرون آمدم و به سمت اتاق خواهرم رفتم. او برخلاف همیشه لباسی فاخرتر پوشیده بود؛ مانتویی سبز با شالی سبز و قهوه ای و شلوار کتان سفید! (معمولا برای رفتن به روستا لباس های راحتی می پوشیم؛ چون تقریبا همه با هم فامیل و آشناییم و نیازی نیست به طور رسمی در آنجا حضور داشته باشیم) پرسیدم:«چی شده؟؟؟ چرا این مانتو رو پوشیدی؟»

  • مسـ ـتور

می خواستم خاطره ی دیروز را به نوشته های وبلاگ اضافه کنم که متوجه شدم ای به خشکی شانس! نت دود شد، رفت هوا... مجبور شدم برادر گرامی را مجاب کنم تا با صرف هزینه ای از جانب خودم عنایت فرموده و دوباره نتمان را شارژ بفرمایند که همین کار را هم کردند اما به صورت کاملا همین الآن یهویی هایی که در فضاهای مجازی باب شده تصمیم گرفتند تنظیمات وایرلس را تغییر دهند و برداشتن تیک Enable wireless همانا و قطعی نت هم همانا...

خلاصه مجبور شدم که عملیات خطیری انجام دهم تا بتوانم همین امشب که گویا آخرین فرصت اینجانب است برای استفاده از لپ تاپ، خاطراتم را در وبلاگ بگنجانم.
عملیات شب سیاه (به گفته ی برادرم شب سیاه نامیده شد!):
مادرم در اتاق خواهرم بود و پدر عزیز در اتاقشان در حال استراحت بودند... سلانه سلانه و لپ تاپ به دست وارد اتاق پدر و مادر شدم. لپ تاپ را روی صندلی گذاشتم، برق ها خاموش بود و چشمم یارای دیدن اجسام را نداشت. موبایلم را که زیر سجاده ی پدرم قرار داشت برداشتم و چراغ قوه ی آن را روشن کردم (چند وقتی می شود که موبایلم را به آنها سپرده ام) هم چنان آرام قدم برمی داشتم... به کامپیوتر رسیدم، نشستم، گوشی را به دهان گرفتم و با نوری که از چراغ قوه ی گوشی متسع می شد مشغول پیدا کردن سیم زردی شدم که برادرم می گفت به کیس وصل است... نگاه کردم، چشمم به همان سیم زردی افتاد که در پایین ترین قسمت قرار داشت. دست دراز کردم تا آن را بکشم... صدای اندکی به دلیل برخورد سیم ها به هم، به گوش می رسید! دست کشیدم که مبادا پدر بیدار شود؛ خسته بود و نفس های بلندی که می کشید نشانه ای آشکار بود بر این حقیقت... دوباره تلاش کردم وبالاخره موفق شدم. سیم مذکور را به لپ تاپ وصل نموده و به اینترنت دسترسی پیدا کردم و به نَقل از برادرم که دورادور مرا مشاهده می کرد، مانند هکرها شروع کردم به درست کردن خرابکاری ودردسری که ایشان به بار آورده بود! و پس ازچند ثانیه با رضایت از اتمام کار، همانطور که از در وارد شدم، به بیرون راه یافتم و به اتاق برادر پناه آوردم... 
برادر: « این عملیات از عملیات کربلای 7 هم سخت تر بود!!!»
من: لبخند... (:

  • مسـ ـتور

تا حدود 4 و نیم بیدار بودم تا ببینم نتیجه ی کنکور چه وقتی می آید. بعد که دیدم کارنامه ی اعمال سه سال تحصیلیم به اضافه ی امتحان ضمیمه ی آن هنوز منتشر نشده؛ لپ تاپ را بستم و چشم هایم را نیز به خاموشی سپردم. نمیدانم چه زمانی خواهرم وارد اتاق شد! از من سوالاتی پرسید درباره ی این که چطور وارد سایت شود و نتیجه ی همان امتحان فرمالیته ای (!) که دادم را ببیند. من هم جسته گریخته در حالت خواب و بیداری جوابی به او می دادم...............
صدای هیاهوی بچه ها در مدرسه پیچیده... روز آخر مدرسه است. هر یک از بچه ها گروه گروه در جایی از مدرسه جمع شده اند. دل تنگی از همین حالا تمام مرا احاطه کرده است. گویی خبری اندوهگین خواهد رسید! به زودی... فاطمه نقدی (هانیه) را می بینم. به سرعت خود را به او می رسانم، در آغوش میفشارمش... هانیه! مرا فراموش نکنی؟! میدانی که چه قدر دلم برایت تنگ می شود.... او می خندد، شاد است! همه شادند، می گویند، می خندند و تنها منم که لبه ی پنجره ی راهروی تاریک مدرسه به منظره ی بیرون، مضطربانه می نگرم... دستی روی شانه هایم کشیده می شود! به آرامی سرم را می چرخانم. از دیدن دوستی دیگر نه خرسند می شوم نه دلگیر... هیچ واکنشی از من نشان داده نمی شود. آهی از اعماق وجودم سر داده می شود که گواه اندوهی فراوان در قلبم می باشد. انگار کسی در اطرافم زمزمه می کند: رتبه ی تو ..... رتبه ی تو........
از خواب بیدار می شوم و با دلهره ای که حاکی از خواب پریشانم است به سایت سنجش سر می زنم...[کلیک] با دیدن نتیجه ام متوجه می شوم که خوابم مثل همیشه درست از آب درآمده...[کلیک] از بچه ها می پرسم که چه کار کرده اند... همه از نتیجه شان راضی اند: فاطمه شفیع زاده 435، نجمه (طاهره) حسینی 963، فاطمه نقدی800، سولماز ذوالفقاری 700، فاطمه آقاجانی (سپیده) 600، پروانه خانجانی200، سمیرا پرویزی عمران 39، زهرا ولی زاده 38(می گویند سهمیه داشته!)، حورا غلامی 403، فاطمه زهرا (پرستو) طلاچی300 و... همه ی این ها حدودی بود ولی خب به هرحال همین است و بس!
فکر نمی کردم بعد از فهمیدن نتیجه ی کارم تا این حد دپرس (معادل فارسی اش را دوست نداشتم حالا استفاده کنم!) شوم چون از قبل می دانستم به خوبی نتوانستم پاسخگوی زحمات پدر و مادر و خانواده و اطرافیانم باشم و آمادگی لازم را برای مواجهه با این حقیقت تلخ داشتم؛ با این حال شوکّی بود که باعث شد الآن به خود واقعی ام برگردم و از خوابی که سه سال در آن فرو رفته بودم بیدار شوم.
امروز تولد 18 سالگی من است و حس می کنم دوباره متولد شدم... از نو... 18 سال پیش، صدای گریه ی کودکانه ی بچه ای تلفیق شد با صدای آرامش بخش اذان ظهر و آن هنگام بود که با تولدش تمام کائنات به او خوش آمد گفتند... گذشته به نحوه های مختلف در زمان های متفاوت دوباره تکرار می شود.... امروز هم همان حکایت بود اما به گونه ای دیگر: اذان، غسل، طهارت، تازگی و...
همان طور که انتظار می رفت همه و همه تماس گرفتند تا بپرسند از رتبه ای که باورم نمی شود مال من باشد! کسانی هم بودند در این بین که تولدم را تبریک بگویند؛ مثل فاطمه، دختر دختر عمه ام؛ همانی که شب قدر باهم بودیم یا هانیه (فاطمه نقدی)، نجمه، فاطمه شفیع زاده، مریم رضا علیزاده و... دوستانی که اکثرشان را باید از حالا خانم دکتر صدایشان کنم (:

برای تک تکشان خوش حالم و از خداوند برایشان توفیق روزافزون را آرزومندم. باشد که سال دیگر، من نیز به جمع دوستانم بپیوندم و با خاطری آسوده به نوشتن ادامه دهم... آمین.
+ از حالا آمدن من برای آپدیت کردن وبلاگ با خداست!

یاعلی...........

  • مسـ ـتور

بالاخره بعد از 30 روز روزه داری یه خسته نباشید جانانه باید خدمت شما عرض کنم و هم چنین خدمت خودم. البته میدونم قبول نکرده اون بالایی! چون همچین بگی نگی به قول بچه ها گفتنی خیلی شیک همشو با گناه محشور کردم (چی گفتم اصن؟؟؟!)

به هر حال عیده و جا داره تبریک بگم به شما هم وطنا و دوستان وبلاگی. امیدوارم که عید خوبی رو پیش رو داشته باشید توأم با تغییرای خوب، اخلاقای خوب، پستای خوب!

شاید اومدم خاطرات امروز رو نوشتم. نمیدونم...

17:55

عیدای فطر معمولا خانواده ی پدریم میان خونه ی ما. دور هم جمع می شیم و خوشیم D: 

امروز یه برنامه ریختن برای دوره های هفتگی یا ماهانه ی خونوادگی. اسم همه رو نوشتن و قرعه انداختن تا به ترتیب مشخص بشه باید بریم خونه ی کی خوش بگذرونیم D: حتی اسم یه عموم رو که تو جمعمون حضور نداشت هم نوشتن! عمو بزرگم...

حدودا یه ربع پیش با خواهرم و فاطمه (دختر دختر عمه م) رفتیم امامزاده ابراهیم[کلیک] همیشه بین راه، روزای عید فطر، یه بازاری به راهه که باید دید! از کیف و کفش و لباس فروشی گرفته تا گیاها و وسایل زینتی خونگی، دست فروشام سمبوسه و یخ در بهشت و ساندویچ میفروختن. (اون قدیم ندیما وقتی که کودک بودیم یادمه یه چیزایی میفروختن به نام جقول بقول (: که هنوزم که هنوزه طرفدارای خودشو داره)

خلاصه پس از گذشت از این بازار، رفتیم تو امامزاده. چند وقتی بود نرفته بودم! داشتن یه حوض وسط حیاط میساختن. هنوز نیمه ساخت بود. از قسمت زنونه که خواستیم داخل بشیم هم کلاسی دوران راهنماییم، مریم ولی زاده رو دیدم. ازدواج کرده بود! (همه ی هم سن و سالام یکی یکی دارن میرن خونه ی بخت!!) بعد از یه احوالپرسی 5 دقیقه ای اون رفت و ما هم زیارت نامه رو خوندیم و پشت ضریح خواسته هامونو برای خدا بیان کردیم که إن شاءالله مستجاب بشه[کلیک]

خواهرم و فاطمه تو حسینیه منتظرم بودن تا من نماز ظهر و عصرمو بخونم. اینم از سجاده ای که امروز استفاده کردم [کلیک] چادر و سجاده رو جمع کردم و راهی شدیم به سمت مقبره ی شهدا[کلیک] شهدای زیادی ردیف به ردیف خاک شده بودن زیر خاک... هر وقت اونجا میرم برام مثل یه مکان مقدسیه که بهم آرامش خاصی میده[کلیک]

از خاطره ی برگشتمون بگم که من و فاطمه پشت دست فروشا گیر افتادیم اما خواهرم با تیزی، از روی ظروف پلاستیکی رد شد که از قضا همشون ریخت  ما دور زدیم از سمت چپ و رسیدیم به همونجا که خواهرم بود اما نمیدونستیم که خواهرم از سمت راست دور زده بود و حالا درست روبه روی ما همون جای قبلیمون گیر کرده بود  بالاخره صبر کردیم تا دوباره دور زد و بهمون رسید. چه دردسرا که نکشیدیم... بماند. خواهرم و فاطمه میخواستن یه ست بخرن که یادگاری داشته باشن اما چیز مناسبی پیدا نکردن...  برگشتیم به خانه و خستگی را به در کردیم. هوا هم بسیار گرم بود... هلاک شدیم.

  • مسـ ـتور
اومدم بنویسم که شاید تا کنکور سال دیگه هم نباشم. میدونم نیومده دارم عزم رفتن میکنم اما مثل اینکه چاره ای برام نمونده!

از طرفی کنایه های برادرم مبنی بر قبول نشدن امسالم یا سرزنشای مادرم بخاطر کوتاهی تو درس خوندن و خواهرمم که جای خود داره و نگاهای آشنا و فامیلم که دیگه گفتن نداره و اینا آزارم میده و از طرف دیگه هم پدرم هست که با این که الآن تلاشی ازم نمیبینه اما پشتیبانیم میکنه و همراهمه و من نباید سرافکنده و ناراحتش کنم. شاید دارم اغراق میکنم تو رفتار دیگران اما به نظر من که اینطوره و یه معضل بزرگ شده برام... نمیدونم، نمیدونم شاید این منم که همیشه مقصرم و اشتباه فکر میکنم... نمیخواستم اینا رو اینجا بنویسم اما خب دلم میخواست که به نوعی خالی شم... شایدم بهتر بود که تو ادامه مطلب مینوشتمشون و براش رمز میذاشتم...

زندگیم پر شده از شاید و کاش و اما و اگر... خسته شدم از اینا اما "هنوز" تأکید میکنم هنوز حال خوشی دارم و حاضر نیستم این خوشی رو از دست بدم چون به سختی به دستش آوردم.

امیدوارم تو دعاهای قشنگتون منو هم سهیم کنید و از یاد نبرید.

22:41

یه اتفاق جالب و کاملا داغ داغ که همین چند دقیقه ی پیش اتفاق افتاد:

تلفن خونه ی ما گوشی بی سیمه که شارژ میشه و نمیدونم چی شده که الان باتریش مشکل دار شده و شارژ نمیشه. وقتی تلفن به صدا دراومد . برادرم گوشی رو برداشت و چون آقای جلالی، دوست بابام، بود گوشیو داد به بابا. خلاصه چند دقیقه ای بابام مشغول صحبت کردن بود که صدای زنگ تلفن خونمون دوباره بلند میشه!!! حالا این در حالیه که بابام گوشی به دست هنوز مشغول حرف زدن با تلفنه...

مامانم تعجب میکنه و از طریق تلفن مادر، جواب میده. آقای جلالی پشت خط میگه: داشتم صحبت میکردم نمیدونم چی شد یهو قط شد؟! مامانمم میگه: آقا... (فامیلیمون) که هنوز داره صحبت میکنه!!! بعد رو میکنه به بابام میگه: قط شده بود نفهمیدی؟

- نه! قط نشده من دارم صحبت میکنم. (بابام به هوای این که آقای جلالی حرفی نمیزنه خودش همین جور رشته ی کلامو به دست گرفته بود و حرف میزد.)

- احتمالا شارژ گوشی تموم شده و قط شده. حواست کجا بود؟؟؟

حالا منم داشتم فیلم "پایتخت" رو می دیدم که تا بو بردم قضیه چیه مردم از بس خندیدم تا حدی که شکمم درد گرفت و از چشمام اشک میومد... (شاید الآن براتون اونقدری خنده دار نباشه که واسه من بوده، باید اون لحظه بودید تا میدیدید بابای گرامی با چه پرستیژی گوشی رو به گوشش نزدیک کرده بود و حرف میزد در صورتی که کسی پشت خط نبود)

+ امروز اعلام شد که 1+5 با ایران به توافق هسته ای رسیدن و متنش به سران کشورها ابلاغ میشه و پس از تأیید همه ی اونا طی 2 ماه آینده تحریم های ایران برداشته میشه و ایران هم میتونه به طور کاملا قانونی به غنی سازی اورانیوم ادامه بده. این موفقیت عظیم رو که صهیونیسم اون رو "بزرگ ترین اشتباه تاریخی" نامیده به شما هم وطنای عزیزم تبریک میگم.

  • مسـ ـتور