هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دلـ❤ــ افتد

با حروف ساده می نویسم و این ها،
شناسنامه ی دل آدمی اند...

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و در قلبم، نیت آن چه را که از نیکی بر زبانم جاری می سازم، قرار بده (قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز)

+ «مستور» نام مستعار و تخلص اینجانب می باشد (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym

۲۲ مطلب با موضوع «دست و دل نوشته های من» ثبت شده است

- با خیالاتت زندگی میکنی!

- حرف دلت رو راحت بیان میکنی!

- خیلی ریسک پذیری!

- اصلا از تصمیمات کوتاه نمیای!

- خیلی کلمات رو برای خودت تفسیر میکنی!

- نازک دلی!

- خیلی ساده دلی!

- خیلی زود به همه اعتماد میکنی!

- ذاتا عاشقی!

- دیوونه ای تو بخدا!

- عجیب الخلقه!

- رفتارت با بقیه آدما فرق داره!

و

...

جوری این حرف ها را می زنند که نهی کنند آدم را از این ها! مگر می شود؟! مگر می شود شخصیت آدمی را از او گرفت؟!

می گویند این ها خوب نیست، بد است، زشت است و گوشزد می کنند که اگر همین طور پیشروی کنی در زندگی شکست میخوری و تا ابد مزه ی تلخ آن با تو خواهد ماند!!!

اما من می خواهم همین طور زشت بمانم خدا!

چون دلم مدام زیر گوشم میخواند:

"من همینت را دوست دارم

من همینت را میخواهم

و فقط من می دانم که چه زیبا زشت آفریده شدی!"

+ دوستی گفت "اینجوری نباش دیگه، خودتو دوس داشته باش"... اومدم خودمو دوس بدارم مثلا D:

+ خوشحالم که مولود ماه ربیع الاولم (:

+ عیداتون پیشاپیش مبارک (((:

  • مسـ ـتور

دیشب خیلی شب بدی بود! اونقدر بد که فقط می خواستم ازش فرار کنم. فکر می کردم اگه چشمامو ببندم شاید همه چی تغییر کنه ولی واقعیت اینه که هیچ چیز فقط بخاطر این که ما چشمامونو بستیم تغییر نمی کنه و ناپدید نمی شه... در واقع وقتی باز چشمامونو باز کنیم اوضاع حتی خیلی بدتر جلوه می کنه و من اینو دیشب به وضوح حس کردم! وقتی چشمامو دوباره باز کردم چیزی جز گزنده بودن اتفاقات به یادم نمی اومد و این منو خیلی اذیت می کرد... اصلا نمیدونم یهو چی شد که اون حرفو بهت زدم؛ شایدم می دونم و نمیخوام بگم...!!!

می دونی؟! خیلی وقتا آدم نمی خواد یه چیزایی رو باور کنه، نمی خواد یه چیزایی رو بشنوه، نمی خواد یه چیزایی رو ببینه! شاید منم نمی خواستم باور کنم دیشب بی قرار شنیدن صدات بودم، شاید نمی خواستم بشنوم که حتی برای صدم ثانیه هم نمی تونی باهام حرف بزنی، شاید نمی خواستم ببینم که نیستی... واسه همین از سرِ لجِ نبودنت داد زدم که "چرا نیستی؟! هیچ وقتم نبودی، برووووو" میدونستم ناراحتت می کنه، میدونستم حرف قشنگی نیست، اصلا هم قشنگ نیست ولی شاید دلم می خواست عصبانی بشی! نه برای این که بگی نسبت به هیچ احدی تعهدی نداری؛ عصبانی بشی برای این که سرم داد بکشی که دیگه از این زرا نزن، که میفهممت، که بلدمت، که تندی خودتو به من میرسوندی و بغلم میکردی و توی گوشم میگفتی "هیچی هم که بینمون نباشه قدر همون بوسه های پشت تلفنی بهت تعهد دارم"... ولی می دونی چی شد؟ نشد، اینطوری نشد...

اولش پیش بینی میکردم که لابد تو هم سرم داد میکشی که "باشهههه میرم" و بعدِ یه مکث کوتاه ادامه میدادی "ولی قربون شماااا"... آخه میدونی؟! همیشه همین جور بودی! اذیتم میکردی و بعدش خنده رو مهمون لبام... ولی تنها چیزی که من اون موقع شنیدم بوق ممتدی بود که شلاق زنان پرده ی گوشمو می درید و صدای ریخته شدن خرده های دلم... و نهایتا پشیمونی بود که موج میزد توی اشکام..........

این که بخشیدن و آشتی کردن واژه های ریاکارانه ایه و آدم فقط باید فراموش کنه حرف قشنگیه و قابل تأمل! اما من نمی خوام تو فقط دیشبو فراموش کنی؛ می خوام ببخشی حتی اگه ریاکارانه باشه... این یه بارو لطفا بخاطر دلخوشی دلم ریاکارانه عمل کن...

+ چرا این روزا هوای نوشته هام دونفره ست؟!!! هر کی میدونه بگه تا منم بفهمم موضوع از چه قراره...!!!

  • مسـ ـتور

ما آدم ها عادت کرده ایم گودال حفر کنیم دقیقا وسط دلمان؛

بعد تمام حرف های نگفتۀ مان را چال کنیم در آن!

تا جایی که دلمان پر می شود از چاله چوله ها،

آن وقت هر کسی بخواهد گذری به این دلِ ناهموار بیندازد ممکن است پایش گیر کند به یکی از آنها...

این طور می شود که گاهی ناخواسته زمین خوردن را به اطرافیانمان پیش کش می کنیم

و اگر آخی، آهی، وایی از جانشان برآمد؛

بی خبر از خود کرده ی خود که اتفاقا تدبیرها دَرِش نهفته است، حق به جانب می ایستیم و با لبخندی کنج لب می گوییم:

"دندان اسب پیش کشی را که نمی شمارند"

+ دوس دارم هر چی حرف تو دلمه بریزم بیرون و هوار بکشم "آهااااای اینه حرف دلم نه چیزی که شما فکر می کنید..."

+ زمین خوردم و انگشت حقله ی دست چپم شکست!

+ تا حالا 5 جلسه فیزیوتراپی رفتم، بهتره دستم شکر خدا (:

+ دلم براتون تنگ شده...

  • مسـ ـتور

دلم میخواهد بنویسم اما اماهای زیادی مصرند برای قفل کودک شدنِ ذهنم!

شاید دیگر مرا طفلی نوپا می دانند که توانایی تزریق کلمات به صفحه ی کیبورد از دستانش خارج شده و باید کسی خارج از محدوده ی ذهن بیاید و درِ مربوطه را برایش باز کند بلکه این قفل کودک های ناهنجار دست از پندارهای مارکسیسمی خود بردارند!

شاید هم تلقین خوبی باشد! شاید حقیقتا من طفیلی شده ام!

غنچه ی وجودم را حس می کنم که پس از آبیاری اشک های پی در پی، می خندد...

با تمام اماها و اگرها و ای کاش ها

من

زاده ی

لبخند

شدم

...

+ مدتی نبودم و امکانش هست که باز هم مدتی نباشم!

+ کنکور هم خوب بود الحمدلله

+ از همه ی کسانی که به یادم بودند و جویای احوالم شدند صمیمانه تشکر میکنم (:

+ عذرخواهی میکنم بابت این که نتونستم دل نوشته های قشنگتون رو بخونم، ان شاءالله سر فرصت برمیگردم (:

  • مسـ ـتور
او یک جای دیگر بود؛ نمی دانم کجا! فقط میدانم با من شب ها فاصله داشت! شاید هم خودش فاصله گرفته بود!!!
هرچند دور بود و دیدنش ناممکن اما من میدیدمش!! از پشت پنجره ی دلم... 
انتظارش را با حوصله روی دایره ی تیره ی توی چشمم می کشیدم بلکه انعکاسش روی دایره ی روشن توی چشمش بیفتد...
یک زمانی بود؛ نمی دانم کِی! فقط میدانم از آن دورترها لحظه ای دایره ها با هم تلاقی کردند.
روشنش، شب چشمم را میخواست و تیره ام روز چشمش را... او همیشه روز و من همیشه شب! جز این هم نباید میشد...
داد زد: "می آیم"
داد زدم: "تا کِی؟ تا کجا؟"
نزدیک تر شد: "تا شب، تا شبت"
چقدر باید میگذشت تا او که همیشه در چشم هایش روز دارد، شبی را ببیند تا به شبم برسد؟! نه! نمی شد، نمی توانست مگر این که تا همیشه خواستار شبم میشد... می دانستم اینطور نمی شود، نمی رسد...
مدت ها بعد در حالی که باز هم شب ها فاصله داشتیم فریاد زدم و گفتم:
"توی دیار ما از ساعت 17:43 که آسمان رنگ غریبی به خود می گیرد و خورشید غروب می کند إلی بقیه اش شب محسوب میشود
شب شما کمی با شب ما فرق میکند! آسمان شما دورتر است؛ آن جا خورشید دیرتر سر به بالینش می گذارد
البته از نظر مفهومی هم تعبیر شب برای اشخاص مختلف متفاوت است و حتی ممکن است در یک محدوده ی مکانی یکسان، یک جایی شب کوتاه تر و یک جایی شب بلندتر باشد!
مثلا برای پدربزرگم 8 تا 9 شب، آخر شب است؛ پس شبش کوتاه است
برای پدر و مادرم 11 تا 12 شب، آخر شب است و گه گاهی توی مهمانی ها تا 1 هم! خب شب این اشخاص طول نرمالی دارد
خواهرم هم که میخوابد و بیدار میشود و درس میخواند، میخوابد و بیدار میشود و درس میخواند و به همین منوال تا صبح پیش میرود، فکر نکنم چیزی به نام شب برایش معنای خاصی داشته باشد و از شب چیزی بفهمد!
اما من!
من همیشه برایم شب است چون معنای روز را درک نمیکنم؛ فقط میدانم وقتی هوا روشن است، مردم روز خطابش میکنند وگرنه من همان موقع هم دارم توی شب های گذشته سیر میکنم که چه شد، چرا و چطور هنوز هم به شب چشمم نرسیدید؟!
برای بعضی از آدم ها همیشه شب است!
یا عینی شب است یا ذهنی شب است...
می بینید!
ما خیلی شب داریم...!
حالا میتوانم بپرسم منظورتان از تا شب رسیدن دقیقا کدام شب است؟؟؟!!!"
  • مسـ ـتور

مثلا سال های فراق را به گل کاری مشغول باشم و عصرها، در همان کوچۀ همیشگی با شاخه های همیشه تازۀ گل، غروب خورشید را التماس کنم که اتفاق نیفتد... که نخواهد باز روشنی را ببرد و یاد نیاورد روزی که باز هم گذشت و بویی از بودنت نبرد....

میدانم که هر چه اصرار کنم، قضای الهی تغییر نمیکند و خورشید همیشه می رود... و تو هم نیستی! خیالم به این خوش است که فردا دوباره خورشید برمی گردد همان جا، همان گوشۀ دنج خودش، همان جا که آغوش آسمان دربرمی گیردش و دوباره منم و گل ها و غروب و التماس های پیاپی که تو هم بیایی در جای خودت، نزدیک به من، آنقدر نزدیک که نفس هایم نفس هایت را حل کند در خون رگ هایم... آن وقت من گل ها را با ذوق کودکانه ای رو به رویت بگیرم و از شرم این که لپ گلی هایم را نبینی، سر به زیر بیفکنم و بگویم: برای توست...

اطمینان دارم از تازگی بیش از حدشان شگفت زده خواهی شد و از رازش خواهی پرسید... و من به آرامی و همراه با لرزش لبانم پاسخت می دهم: این گل ها هر روز با اشک هجر تو غسل داده شدند.......

دست هایت را تکیه گاه چانه ام می کنی و با فشاری اندک می خواهی سرم را بالا بگیری... دست هایت خیس می شوند........

  • مسـ ـتور
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام وبلاگِ جانم؛
از حاشیه رفتن بیزارم پس میروم سر اصل مطلب:
راستش را بخواهی در دو سال اخیر (و شاید هم 4 سال)، وقت و انرژیَم را آن چنان صرف رویاپردازی و دادنِ قول های دم دستی و بی ریشه (!) به خودم، تو و دیگران کرده ام که زمانی برای به سرانجام رسیدنشان نماند؛ بنابراین برای آدمی مثل من خیلی غیر طبیعی به نظر نمی آید که بعد از دو سالِ پیاپی، عزمش را جزم کند که قول هایی را که در ذهن خودش، تو و دیگران در حال خاک خوردن هستند، عملی کند. به هر حال چه إمّا شاکراً و چه إمّا کَفورا باشی چاره ای جز قبولِ این توفیق اجباری نداری!
  • مسـ ـتور

تا می آییم قوسی به کمر بدهیم و دست ها را به جلو بکشیم و گردنی کج کنیم و چشم ها را ببندیم و خلاصه تکانی به این بدن درمانده بدهیم که از 25 ساعت (!) نشستن پشت کتاب های درسی و علی الخصوص تست های به ظاهر کنکوری و درباطن المپیادی، نفسی دم و بازدم کند؛ صاف صاف این افکار القا شده از قبل، می آیند و در جلوی چشم رژه می روند و مثلا متذکر می شوند که: آهای دختر! وقت کشی می کنی؟! کله ات را فرو کن در جزوه هایت که فردا حرف های به جای مردم (!) دودمانت را بر باد ندهد!

وضع این گونه است... حتی از خودمان هم در امان نیستیم ):

+ آرایۀ اغراق را بسی اغراق گونه تر به کار گرفتیم.
+ جدی نگیرید.
  • مسـ ـتور
امروزها دخترکِ قهرمانِ قصّه، سر فرود آورده،
تعبیر خواب هایش با زندگی جور در نمی آید،
و بی دلیل گریه می کند و تو می پنداری لبخندی است!
فرداهایی اما،
همه جا تلخ خواهد گفت: "حقیقت شیرین است"!
و من دیروزهایی را می شناسم که مردی می گریست.........
می گویی یک جایش؟ نه، همه جای این قصّه لنگ می زند!

+ خیلی دلم می خواهد برایت طوماری بنویسم از عذرخواهی های شکیل اما ساده می گویم: "بابا جونم منو ببخش"
+ نمیتونم اون طور که پدرم از من میخواد، پاسخگوی محبت های فراوونش باشم ):
+ کنکور لطفا منو نخور!
+ التماس دعا
  • مسـ ـتور