هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دل افتد

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز

***
در حال حاضر
اکنون
و همین الآنِ الآن
کمی تا قسمتی ابری نیستم
اما
برمی گردم (:
«إن شاءالله»
___________________________
خواهش نامه: لطفا دست رنج ذهن پرهیاهویم را که در این جا به رشته ی تحریر درآمده بازنویسی نکنید... نگذارید شیشه ی اعتمادم بشکند... باتشکر فراوان (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
http://goo.gl/1XMJuY

۱۸ مطلب با موضوع «دست و دل نوشته های من» ثبت شده است

۰۹
اسفند
او یک جای دیگر بود؛ نمی دانم کجا! فقط میدانم با من شب ها فاصله داشت! شاید هم خودش فاصله گرفته بود!!!
هرچند دور بود و دیدنش ناممکن اما من میدیدمش!! از پشت پنجره ی دلم... 
انتظارش را با حوصله روی دایره ی تیره ی توی چشمم می کشیدم بلکه انعکاسش روی دایره ی روشن توی چشمش بیفتد...
یک زمانی بود؛ نمی دانم کِی! فقط میدانم از آن دورترها لحظه ای دایره ها با هم تلاقی کردند.
روشنش، شب چشمم را میخواست و تیره ام روز چشمش را... او همیشه روز و من همیشه شب! جز این هم نباید میشد...
داد زد: "می آیم"
داد زدم: "تا کِی؟ تا کجا؟"
نزدیک تر شد: "تا شب، تا شبت"
چقدر باید میگذشت تا او که همیشه در چشم هایش روز دارد، شبی را ببیند تا به شبم برسد؟! نه! نمی شد، نمی توانست مگر این که تا همیشه خواستار شبم میشد... می دانستم اینطور نمی شود، نمی رسد...
مدت ها بعد در حالی که باز هم شب ها فاصله داشتیم فریاد زدم و گفتم:
"توی دیار ما از ساعت 17:43 که آسمان رنگ غریبی به خود می گیرد و خورشید غروب می کند إلی بقیه اش شب محسوب میشود
شب شما کمی با شب ما فرق میکند! آسمان شما دورتر است؛ آن جا خورشید دیرتر سر به بالینش می گذارد
البته از نظر مفهومی هم تعبیر شب برای اشخاص مختلف متفاوت است و حتی ممکن است در یک محدوده ی مکانی یکسان، یک جایی شب کوتاه تر و یک جایی شب بلندتر باشد!
مثلا برای پدربزرگم 8 تا 9 شب، آخر شب است؛ پس شبش کوتاه است
برای پدر و مادرم 11 تا 12 شب، آخر شب است و گه گاهی توی مهمانی ها تا 1 هم! خب شب این اشخاص طول نرمالی دارد
خواهرم هم که میخوابد و بیدار میشود و درس میخواند، میخوابد و بیدار میشود و درس میخواند و به همین منوال تا صبح پیش میرود، فکر نکنم چیزی به نام شب برایش معنای خاصی داشته باشد و از شب چیزی بفهمد!
اما من!
من همیشه برایم شب است چون معنای روز را درک نمیکنم؛ فقط میدانم وقتی هوا روشن است، مردم روز خطابش میکنند وگرنه من همان موقع هم دارم توی شب های گذشته سیر میکنم که چه شد، چرا و چطور هنوز هم به شب چشمم نرسیدید؟!
برای بعضی از آدم ها همیشه شب است!
یا عینی شب است یا ذهنی شب است...
می بینید!
ما خیلی شب داریم...!
حالا میتوانم بپرسم منظورتان از تا شب رسیدن دقیقا کدام شب است؟؟؟!!!"
  • مسـ ـتور
۰۱
مرداد

مثلا سال های فراق را به گل کاری مشغول باشم و عصرها، در همان کوچۀ همیشگی با شاخه های همیشه تازۀ گل، غروب خورشید را التماس کنم که اتفاق نیفتد... که نخواهد باز روشنی را ببرد و یاد نیاورد روزی که باز هم گذشت و بویی از بودنت نبرد....

میدانم که هر چه اصرار کنم، قضای الهی تغییر نمیکند و خورشید همیشه می رود... و تو هم نیستی! خیالم به این خوش است که فردا دوباره خورشید برمی گردد همان جا، همان گوشۀ دنج خودش، همان جا که آغوش آسمان دربرمی گیردش و دوباره منم و گل ها و غروب و التماس های پیاپی که تو هم بیایی در جای خودت، نزدیک به من، آنقدر نزدیک که نفس هایم نفس هایت را حل کند در خون رگ هایم... آن وقت من گل ها را با ذوق کودکانه ای رو به رویت بگیرم و از شرم این که لپ گلی هایم را نبینی، سر به زیر بیفکنم و بگویم: برای توست...

اطمینان دارم از تازگی بیش از حدشان شگفت زده خواهی شد و از رازش خواهی پرسید... و من به آرامی و همراه با لرزش لبانم پاسخت می دهم: این گل ها هر روز با اشک هجر تو غسل داده شدند.......

دست هایت را تکیه گاه چانه ام می کنی و با فشاری اندک می خواهی سرم را بالا بگیری... دست هایت خیس می شوند........

  • مسـ ـتور
۲۳
تیر
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام وبلاگِ جانم؛
از حاشیه رفتن بیزارم پس میروم سر اصل مطلب:
راستش را بخواهی در دو سال اخیر (و شاید هم 4 سال)، وقت و انرژیَم را آن چنان صرف رویاپردازی و دادنِ قول های دم دستی و بی ریشه (!) به خودم، تو و دیگران کرده ام که زمانی برای به سرانجام رسیدنشان نماند؛ بنابراین برای آدمی مثل من خیلی غیر طبیعی به نظر نمی آید که بعد از دو سالِ پیاپی، عزمش را جزم کند که قول هایی را که در ذهن خودش، تو و دیگران در حال خاک خوردن هستند، عملی کند. به هر حال چه إمّا شاکراً و چه إمّا کَفورا باشی چاره ای جز قبولِ این توفیق اجباری نداری!
  • مسـ ـتور
۱۰
تیر

تا می آییم قوسی به کمر بدهیم و دست ها را به جلو بکشیم و گردنی کج کنیم و چشم ها را ببندیم و خلاصه تکانی به این بدن درمانده بدهیم که از 25 ساعت (!) نشستن پشت کتاب های درسی و علی الخصوص تست های به ظاهر کنکوری و درباطن المپیادی، نفسی دم و بازدم کند؛ صاف صاف این افکار القا شده از قبل، می آیند و در جلوی چشم رژه می روند و مثلا متذکر می شوند که: آهای دختر! وقت کشی می کنی؟! کله ات را فرو کن در جزوه هایت که فردا حرف های به جای مردم (!) دودمانت را بر باد ندهد!

وضع این گونه است... حتی از خودمان هم در امان نیستیم ):

+ آرایۀ اغراق را بسی اغراق گونه تر به کار گرفتیم.
+ جدی نگیرید.
  • مسـ ـتور
۰۶
تیر
امروزها دخترکِ قهرمانِ قصّه، سر فرود آورده،
تعبیر خواب هایش با زندگی جور در نمی آید،
و بی دلیل گریه می کند و تو می پنداری لبخندی است!
فرداهایی اما،
همه جا تلخ خواهد گفت: "حقیقت شیرین است"!
و من دیروزهایی را می شناسم که مردی می گریست.........
می گویی یک جایش؟ نه، همه جای این قصّه لنگ می زند!

+ خیلی دلم می خواهد برایت طوماری بنویسم از عذرخواهی های شکیل اما ساده می گویم: "بابا جونم منو ببخش"
+ نمیتونم اون طور که پدرم از من میخواد، پاسخگوی محبت های فراوونش باشم ):
+ کنکور لطفا منو نخور!
+ التماس دعا
  • مسـ ـتور
۲۹
خرداد
خودم را شکافتم، اضافات و زائده های سنگینِ سنگ درونم را بُریدم و برداشتم و مجسمه ی دلخواهم را ساختم.
حس خوبی بود یافتنِ خودم میان آن چه سه سال و چهار ماه مرا از «خودم بودن» باز می داشت.
سه سال و چهار ماهی که محروم بودم از این که خودم باشم، خودِ خودم، نه خودِ متعارفی! 
رنج که نه، عذاب هم نه، انتقام بزرگی بود که من، از من گرفته بود!!
به گناهِ خواستنِ ناخواسته های خواسته شده از جانبِ «الَّذی أنزَلَ السَّکینةَ فی قُلوبِ المؤمِنین لِیَزدادُوا إیماناً مَعَ إیمانِهِم»1 و من این سَکینَة2 را چنان در هم کوفته بودم که به سانِ کودکی آزرده، مرا قهر گفت و رفت. قهر گفت و رفت و تمام مرا با خود برد...
از سختی هایش بگذریم، حالا حالِ زندگی ام خوب است و توصیه می کنم گاهی عاقلانه بی پروا زیستن را تجربه کنی.
حرف های دلت را روی هم تلنبار نکن، یکهو می بینی خودشان به یکباره حجیم شدند و آن چنان ناگهانی تِلِپی از لبه های سخنانت لبریز شدند که هجومِ سرزده ی شان لالت می کند و تنها می توانی اصواتی چنین بر زبان آوری: "آه..." و این حسرت است که می ماند بر جای؛ خودت آن ها را قطره قطره سر ریز کن و آن زمانی خواهد بود که جانانه خواهی گفت: "آخیـــــش، خالی شدم..." و حس دل انگیزیست ذره ذره پُر شدن از خالی های تو دلی.
از من به تو نصیحت: وقتی می توانی سَکینَة های قلبت را نگاهبان خوبی باشی که نگذاری حرف ها و احساسات نابه جایِ نابه هنجارِ وسوسه های دروغین، جایشان را تنگ کنند که اگر تنگ کنند به دردی مبتلا خواهی شد که به این آسانی ها درمان نخواهد داشت.
امتحان کرده ام که می گویم...

1- «کسی که آرامش را در قلب های مؤمنان نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان افزوده شود» فتح/ 4
2- آرامش
  • مسـ ـتور
۱۵
ارديبهشت

نمی خواستم بنویسم... لااقل تا وقتی که وجودم به موجودیّتِ دلخواه تبدیل نشده...! اما حادثه خبر نمی کند، هیچ گاه خبر نکرده و این بار هم خبر نکرد! آن قدر تقدیر، دستِ این اتفاق را ناگهانی رها کرد که اتفاق افتاد... افتاد از شیبِ بومِ حیات به آغوشِ نقاشِ مرگ! به پلک زدنی هم قانع نشد حتی!!! دیگر چه بگویم از ناگهانی بودنش؟!...

خداوندا! مگر "ألَّذی خَلقَ فَسَوّی و الَّذی قدَّر فَهَدی" نیستی؟! پس چرا تقدیر و اندازه ها از دستت در رفته و حالا که عبای قضایت را به تنم کرده ای، قواره ی دلم را این چنین تنگ دوخته ای؟!!! خدایا دلم تنگ است برای گلستان و بوستانم، همان دانه دانه گل های رنگی رنگی پیراهنش را می گویم که سر بگذارم به رویش و غرق شوم در عطرِ خوشایندِ مهرِ خدا گونه اش... بارالها! دیگر حتی این گلستان و بوستان، صوت قناری وَشَش را به خود نمی بیند چه رسد به من، به دخترکِ سربه هوایِ گم گشته در اوهامش!!

خدایا می بینی؟! دست هایم هِی می نویسند و هِی پاک می کنند، هِی میلرزند و هِی آه میکنند... دست هایم میفهمند، می دانند، آگاهند... آخر دست هایم لمس کرده اند صورت سرد و بی جانش را، دیده اند اندام نحیف و نیلی اش را، شنیده اند سکوت نفس ها و چشم هایش را... و چه سنگین بود هوای خالی از استنشاقش...

ای خاکِ کفِ پایِ تو من! بدان اگرچه "درگذشته" ای و ساده در "گذشته" ای اما یادت همواره استمراری مطلق خواهد بود و حال به یاد اشعار کودکی این گونه زمزمه میکنم: "خونه ی مادربزرگم دیگه قصّه نداره..........................."


+ آغاز غصه ی ما: 1395/2/3

+ لطفا برای شادی روحش "فاتحة مع الصلوات"

+ نوشتنی ها را نوشتم و خواندنی ها را خواندید اما کشیدنی ها را فقط دلم می داند و دلم... کشیدنی هایی که فقط درد دارد... "درد من و دل من، خرابه منزل من"...

  • مسـ ـتور
۰۹
فروردين

سکانس اول:

هنری: «اگه گفتی اون چیه که برای هر کسی واجبه، حتی واجب‏ تر از نون شب؟»
الین: «خوشبختی؟»
هنری: «البته که خوشبختی! امّا کلید خوشبختی چیه؟»
الین: «ایمان به خدا؟ امنیت نیست؟ سلامتی چی عزیزم؟»
هنری: «توی نگاهِ غریبه‏ هایِ توی خیابون که دقیق می‏شی، به هرجا که چشم می‏گردونی تو نگاه‏ا چه حسرتی می‏بینی؟»
الین: «خودت بگو هنری، من دیگه عقلم به جایی قد نمی‏ده»
هنری: «یکی که آدم باهاش درددل کنه! کسی که آدم رو درک کنه! همین»

- قصه از این جا شروع می شود، کسی نیست درک کند! کسی نیست مسلط باشد به اندازه گیری ابعاد تفکراتم!! کسی نیست زاویۀ دیدم را بلد باشد!! ... دل از این هاست که می گیرد و این رنج است...

سکانس دوم:

پیرمرد: «دلت گرفته، آره؟ دلِ همه می‏گیره، دل داشته باشی می‏گیره دیگه... یا رفیقَ مَن لارفیقَ له... ای رفیق کسی که...»
سرباز: «رفیقی نداره...»
پیرمرد: «توئم قشنگیا... از خودی... خب حالا می‏خوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه؟ توئم چشماتو ببند... دِ ببند دیگه... خب، چی می‏بینی؟»
سرباز: «هیچکس»
پیرمرد: «هیچکس... خب هیچکس قشنگه دیگه... هیچکس همه کسه، همه کس هیچکسه. حالت خوب شد؟»

- شاید باید چشم ها را بست و هیچ دید! ... می بندم ... هیچ نمی بینم ... حتی توان هیچ دیدن هم در من نیست دیگر!

سکانس سوم:

توماس: «توی این چهار سال هر بار که رقص تو رو دیدم، انگار داری زور میزنی که تمام حرکاتو کامل و درست انجام بدی. امّا تا حالا هیچوقت ندیدم که خودتو رها کنی. این همه انضباط واسه چیه؟»
نینا: «من فقط می‏خوام بی عیب و کامل باشم»
توماس: «کمال این نیست که همش خودتو کنترل کنی. یه وقتایی لازمه که خودتو رها کنی. خودتو غافلگیر کن تا بتونی بقیه رو غافلگیر کنی»

- پس به ناچار باید رفت! باید بشکنم خود را، خُرده هایم را برگیرم و آن چنان بسابم که خاک شوم... و خدا دوباره از نو بدمد خودش را در من... !!! با این روح آزرده زندگی نتوان کردن ... روحی که هیچ می بیند و نمی بیند هیچ را...

«می گریزم از تمام بی کسی/ می روم تا راه را هم گم کنم/ شهر تنهایی سراغم را گرفت/ می روم تا اوج تنها سر کنم»...

 

+ می روم تا باز یابم خود را...! خودی که بتواند به پهنای افق برای آدمیان آفتاب و مهتاب ندیده، قد خم کند و  به درازای زباِن نیشگونِ بعضی ها سیلیِ محکمی بزند به زبانش! نه تنها زبان بزرگ که زبان کوچک هم... خلاصه خودی را میگویم که با قوانین اینجا سر تضاد نداشته باشد! نه قوانینِ تشریفاتیِ سازمان دنیا که قوانینِ تعلیقاتیِ سازوکارِ اذهان را می گویم؛ همان ها که آدم را بالقوه تا عرش می برد و بالفعل میان زمین و آسمان معلق نگه می دارد... 

+ فقری در سینه دارم: محتاجم به تنهایی... کمی تنهایی حواله ام کنید...

+ حرف دلم با صدای احسان خواجه امیری:

 

+ شاید نبودنم به طول انجامید، التماس فراموش نشدن و دعا.........................................

 

  • مسـ ـتور
۲۸
اسفند

اصلا اسفند یک جور دیگر است! از همان ابتداهایش چنگ می نوازد در دل آدم... مانند پنج شنبۀ قبل از جمعه می ماند که از درز پنجره ها بوی بهار به دَماغت می خورد و دِماغ را سر شوق می آورد... از همان پنج شنبه هایی که قند توی دلت آب می شود از خریدهای رنگارنگ سال نو... حالا توی همین اسفندِ پنج شنبه ای، چهارشنبه ای به پاست که سور و سوزی دارد برای خودش!!! گفتنی و نوشتنی نیست پنجمین شنبه ای از هفته که چهارشنبه می خوانندش! باید خودت باشی و ببینی و حظ کنی...

اما امان از آخرهای اسفندهای پنج شنبه ای! انگار اواخرش چنگ می اندازد به دل آدم... توی گلو گیر می کند! نه می شود قورتش داد، نه می توان بالا آوردش! هی میکوبی زیر گلویت بلکه خوب شود، نمی شود... خوب نمی شود... همان جا کِز می کند  نه بالا می رود، نه پایین می آید...! هی ناخن هایش را می کشد به حنجره، صدا در نمی آید؛ هی میکوبد به دلت، ضربان دل بیشتر می شود... آنقدر جا خوش می کند و حجم بودنش زیاد می شود که جای همه چیز، پُر به گمان می رسد؛ جای حرف، جای دم، جای بازدم، جای خنده، جای گریه، جایِ... لامذهب ترکیدن هم نمی داند! فکر میکنم ترکیدنی هم نباشد اما شاید شکستنی چرا! عینهو شیشه... از آن شیشه های کریستال قیمتی که اگر بشکند، وای که اگر بشکند، خیلی از دار و ندارهای شکستنی ات با آن می شکند... از گذشته های نزدیکِ دلگیر بگیر تا آینده های مجهولِ دور......!!! از بغض های نشکستۀ سال بگیر تا دلی که با چسب، تکه هایش را به هم چسبانده بودی.......!!! که اگر بشکند تکه های برّنده اش تمام جسمت را زخمی می کند، خونی می شوی... سرخ سرخ.... رسما انگار غروب جمعۀ سال، همین اواخرِ اسفند آخرش هست..........! و پایان هر جمعه ای، شنبه ای رو به راه ... نگران نباش! فروردین شنبه ای که بیاید دوباره جان می گیری......

اسفند، بیا قول بده که می روی! اما برگرد... اگر نروی همه چیز خراب می شود!!! من به این خو کرده ام که از من دور باشی به اندازۀ فروردین تا تو و نزدیک باشی به اندازۀ تو تا فروردین... باید بروی و دلتنگ شوم و باید برگردی و مرا درهم شکنی تا نو شوم، تازه شوم، پاک شوم از هرچه بود و نابودست و خلاصه شوم در سپیدی برف و زلالی بارانت... برو و بدان به انتظار می نشینم تو را............. مبادا دیر کنی!!!


+ پیشاپیش رسیدن سال نو مبارک (:  [کلیک]

  • مسـ ـتور