مـ18o81ـن

کسی مستور در من است که سعی در کشف اسرارش دارم!


119. چه شد که مستور شدم

تا جایی که ذهنم می تواند به دوردست های زمانی سفر کند، می رسم به همان جا که 8 ساله بودم و یک دفتر نقاشی کوچک داشتم. واضح و مبرهن است که هر برگ از دفتر، دو صفحه را شامل می شد و من هم همیشه روی یک صفحه از یک برگ نقاشی میکردم! یک روز که کار رنگ پاشی به آخرین برگ از دفتر تمام شد، نشستم و کمی اندیشیدم که بر صفحه های سفیدِ پشتِ هر اثر (!) چه اثر دیگری می توانم بنگارم! و همانا همان لامپِ روشنِ معروف، بالای سر اینجانب شروع به واپاشی تشعشعاتِ حاصله (!) کرد!! با توجه به مضمون هر نقاشی شروع کردم به نوشتن چیزهایی شبیه به شعر! اولین چیزِ شعری را خاطرم هست:


118. ما آدم ها

هر چه می گذرد

هی گذشته روی گذشته تلنبار می شود

اما خبری از آینده نیست!

و ما آدمهای باگذشتِ بی خبر،

از حالمان چنان می گذریم که انگار تعهد داده ایم به انبوهِ خاطره دست یابیم!

فقط خدا نکند،

خدا نکند که خاطره هامان برسد به آنجا که بارقه های آتشِ زیرِ خاکسترِ یک مهره ی سوخته در چشممان بیفتد؛

به چشم بر هم زدنی هم قناعت نمی کند و هر چه خاطره دیده ایم، تلی از گذشته را

می سوزاند و 

می سوزاند و

می سوزاند...

و خدا نکند، خدا نکند چشم یک بی خبری به ما بیفتد...

و ما می مانیم زیر مشتی از خاکستر که هنوز برقِ شعله در چشم هامان سوسو می زند...

ما آدمهای بی گذشتِ باخبر...

از نوشته های خودم در کانال مستور

+ شعرام رو اینجا بنویسم؟ موافقید؟


117. کانال تلگرام مستور

اینجا کسی می نویسد

که هر وقت رو به روی آینه می ایستم،

می بینم به شکل مرموزی توی ظلمات چشم هایم ایستاده و خیره خیره نگاهم می کند؛

مبهم،

ساکت،

تأثیرگذار

و

رمز آلود!

#مستور می نویسد...

"ممنونم که بدون نام نویسنده نشر نمی دید"

برای عضویت کلیک کنید:  Ma3toor@

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
بِسمِ رَبِّ جان
سلام، مستور هستم؛
شب گردم،
میان آب قدم می زنم
و سر به بالین ماه دارم!
دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
Designed By Erfan Powered by Bayan