۳۸ مطلب با موضوع «دل نگار» ثبت شده است

جام جهانی چشم هایت

به دعوت از جناب آووکادو پنج-شش بار این پست رو با داستان های مختلف (به شیوه ی جامِ جهانی ورزشی) نوشتم اما به دلم نمی نشست و منتشر نمی کردم و حالا هرچند دیره ولی خب... (:

«اولین باری که خودمُ دیدم، یه روزت بود! چشماتُ که باز کردی یکیُ توش دیدم که داره با تعجب نگام می کنه! ازت می ترسیدم؛ فکر می کردم اون یه نفرُ تو چشمات زندونی کردی و اومدی که منم ببری پشت مژه های بلندت!! ازت فرار می کردم و سعی می کردم بهت بی محلی کنم اما تو هم هِی دنبالم میومدی و سعی می کردی باهام حرف بزنی. دیگه بهت عادت کرده بودم؛ به این که هر وقت منُ می دیدی بدویی که بهم برسی و همین که صدای نفسای بلندتُ می شنیدم، یه نفسِ راحت می شد مهم ترین سهم من از اون روز؛ به این که وقتی شبا فکر می کردی خورشید شل شده و از آسمون افتاده، به خیالت بزرگترین مصیبت رخ داده و تندی میومدی زیر دستام و خودتُ توی بغلم مچاله می کردی و در حالی که چشماتُ با بیشترین فشارِ ممکن می بستی، یه لبخندِ خَرَکی می زدی و با گفتنِ "فقط همین یه بار! فقط همین یه بار!" می خواستی که از خودم نرونمت اما من که میدونستم مصیبتی در کار نیست ولی نمیدونستم چرا اینُ هیچ وقت بهت نمی گفتم تا که امروز

  • ۱۵ |
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • مسـ ـتور
    • شنبه ۱۷ شهریور ۹۷

    چطور میشه صداتو نشنوم؟!

    حالیا تنها خدا داند چه خواندی بر دلم

    کاین صدایت بر تپش هایش چه دقَّ الباب شد ã¯ãƒ¼ã¨ã€‚可愛い。 のデコメ絵文字

    لعنَتُ الله مرا، نشنیدمت وقتِ نیاز

    بشکند دستی که بر این گوش هایم خواب شد

    «مستور»

  • ۲۵ |
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷

    دیگر اینجا بوی غربت نمی دهد!

    همیشه یک نفر باید باشد که وقتی از زمین و زمان طلب کار شدی، بشود وکیل مدافع تو و تمامیِ حقوقِ حق و ناحقی را که مطالبه کرده ای، منحصرا به تو تخصیص دهد؛ غیر قابل انتقال به غیر!

    "یک نفر که ترجیح مکررش، اولویت اکیدش به همه ی دنیا فقط و فقط تو باشی."

    یک نفر که حتی دهان باز نکرده با واژه های مَگویش گند بزند به همه ی ناامیدی ها و درد ها و تنهایی ها و خستگی ها و دلتنگی هایت...

    یک نفر که وقتی مانند خاکشیر، بدونِ فوتِ وقت هَم زده می شوی در ظرف دنیا و از ارتفاع به عرض کشانده می شوی؛ در قطر ظرف می نشینی و خیره به افق به سمت شعاع می دوی؛ وقتی هی به دور خودت می چرخی و به مرکزِ ثقلِ ظرف رانده می شوی و جاذبه می خواهد تو را مجاب به سقوط کند، بیاید و تو را سفت در بندِ آغوش بگیرد؛ هرچند عرصه ی نفس کشیدن بر شش هایت تنگ شود ولی کم کم، آرامش شبیخون می زند به شبِ چشم هایت از این سکون و هی برق می زند!

    همیشه یک نفر باید باشد...

    و من سپاسگزارم از شما تمامیِ چندین "یک نفری" که هستید...

    + اینجانب پست "هنوز هم اینجا بوی غربت می دهد!" را پس گرفته و ابراز خوشحالی می نمایم از این که کنار شما هستم 

    + یکی از عزیزانم مشکلی براش پیش اومده، لطفا با دلای مهربونتون دعا بکنید برای حل مشکلش =?utf-8?B?44GE44KN44GE44KN?= のデコメ絵文字

  • ۲۳ |
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

    اردیبهشت یعنی...

    اُردی بهشت یعنی

    من

    اُردو بزنم

    در حصارِ آغوشِ تو... 

  • ۲۲ |
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • مسـ ـتور
    • دوشنبه ۳ ارديبهشت ۹۷

    من از گذرِ بهار می ترسم

    برخلافِ سال های پیشین، کسی در من این بهارِ لعنتی را نمی خواهد؛ چهره ی ارغوانی و غمزه ی غمازه ی فرتوتانِ نوباوه شده ی زمستانِ قبلی بدجوری دلش را می خراشند! می خواهد در پیله ی شبِ غم های خود بماند و تمامِ تار و پودهای روزهای پیشِ رو را به ماهِ نگاهش پیش کش کند تا برایش کلافِ ابریشمیِ اشک ببافد. می خواهد فرار کند از حقیقت -این که یک پنجم از عمر خود را در قمارِ مشتی افکارِ پوچ باخته است- از نوشتن، از خندیدن، از زندگی، از عشق!!

    بهار را نمی خواهد، نمی خواهد، نمی خواهد... بهار برایش چیزی جز ارمغانِ باختنِ دوباره نیست! نه، نباید زمان حرکت کند و او را در مسیرِ مبهمِ مجنونِ اوهامِ خورنده اش تنها بگذارد؛ باید جایی بایستد تا او از تمامِ این  و آن هایی  که وجودش را به بند کشیده اند، خلاص شود؛ از گرزِ افکارِ مریضی که بر سرش کوبیده می شوند، از آتشِ بطالتی که سوزشش در عمقِ جانِ روزهایش رسوخ کرده، از نَمی که پشتِ شیشه ی چشمانش، پرده وار نشسته و نمی بارد تا او بتواند بهار را ببیند اصلا!

    این بهار را نمی خواهد، بهارِ وجودش را می خواهد... کوچ از این همه درد را می خواهد؛ در روزگاری که خسته است، در بهاری که دلگیر است...

  • ۱۷ |
  • نظرات [ ۸ ]
    • مسـ ـتور
    • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

    و من آفریدگاری که از روزیِ شهیدانم ناآگاهم!

    تا وارد جزء به جزء واژه های من نشوید، این پست ها فقط تصوری قریب با الفبا هستند که گاه با آن ها غریبید و گاه قرینِ رغبتِ قرائتِ رقیبانی چون شما واقع می شوند؛ که در قلمرو افکار من رژه می روند و حتی ممکن است آنی تصمیم بگیرند قلمروشان را ویران کنند و از هم فرو بپاشند و خودکشی کنند با گلوله های نقطه های خود!

    اما درست در همین زمان که در دلِ هم پیچ و تاب می خورند و نظمشان از هم گسیخته می شود، هر کدام معنایی شگرف تر و قدرتمندتر از خود و یک کلمه ی چهار حرفی به نام "واژه" پیدا می کنند؛ شروع می کنند به هورت کشیدنِ رشته ی افکارم و مرا هم ناخودآگاه -و شاید خودآگاه- قورت می دهند! و چه چیزی دهشتناک تر از این که حاشیه ای از افکارت تا به ابد در واژه هایِ نامرئیِ ادا نشده بلعیده شده باشند؟!

    برای یافتنِ این پنهانی ها، چاره ای جز ویران شدنِ دوباره و دوباره و دوباره نیست؛ این که خودت را هی بشکافی و در اعماقِ جانت به دنبال افکاری محبوس باشی که شاید تا به حال پوسیده باشند در کنجِ دنجِ رنج!!!

    و کسی چه می داند "افکاری که مفقودالاثر و شاید در راه جهادِ فی سبیلِ صرفِ واژه ها شهید شدند، آیا هنوز زنده اند و از نزد آفریدگارشان روزی می گیرند؟!"

  • ۱۶ |
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • مسـ ـتور
    • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷

    لعنت به تمامِ جیمی ها!

    ... ولی از یک جایی بح بعد، از حَمان جا کح ترجیح دادم پیروِ تمامِ اشتباحاتَم این بار حَم یک غلطِ اضافی کح نح، یک غلطِ جابح جا بکنم؛ از حَمان جا کح بح حَر چح  "هـِ" دو چشم و "هویتِ هارمونیِ هندسه ی هجرتِ هاله ی چشم ها به هم" پشتِ پا زدم کح حَم پای "حـِ" جیمی، جیم شوم لابه لای "حَربِ حراجِ حجمِ حسرتِ حادِ حبسیِ دل"، از حَمان جا خودم را جا گذاشتم؛ جایی میانِ چشم حایش، درست قبل از حَمان سح  نقطح!!!

    + تا 8 تیر بودنم با خداست!

    + ز دست درس و این کنکور فریااااد که اجازه نمیدن تا مدت های طولانی نوشته های قشنگتون رو بخونم؛ ببخشید

    + شروع سال جدید هم پیشاپیش مبارک (:

  • ۱۲ |
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • مسـ ـتور
    • دوشنبه ۲۸ اسفند ۹۶

    راستی! این لباس ها را که می فروشد؟!

    از گرگ و میشِ آسمان واهمه دارم؛

    مرا یادِ آدم هایی می اندازد که نقابِ لبخندشان برای هم کِش می آید

    فارغ از آن که

    رویِ چشم های یکی، چنگال های تیز زوزه می کشد برای دریدن

    و چشم های آن دیگری، ماهی شده در حوضِ ترِ ترس از جهیدن!

    گرگ هایی در لباس میش

    و میش هایی در لباس گرگ!

    یکی اسیر غریزه

    و یکی فراری از غریزه ی آن اسیر!

    همه عوض شدیم

    و همین است که یکدیگر را عوضی می بینیم!!!

  • ۱۴ |
  • نظرات [ ۸ ]
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶

    چه شد که مستور شدم

    تا جایی که ذهنم می تواند به دوردست های زمانی سفر کند، می رسم به همان جا که 8 ساله بودم و یک دفتر نقاشی کوچک داشتم. واضح و مبرهن است که هر برگ از دفتر، دو صفحه را شامل می شد و من هم همیشه روی یک صفحه از یک برگ نقاشی میکردم! یک روز که کار رنگ پاشی به آخرین برگ از دفتر تمام شد، نشستم و کمی اندیشیدم که بر صفحه های سفیدِ پشتِ هر اثر (!) چه اثر دیگری می توانم بنگارم! و همانا همان لامپِ روشنِ معروف، بالای سر اینجانب شروع به واپاشی تشعشعاتِ حاصله (!) کرد!! با توجه به مضمون هر نقاشی شروع کردم به نوشتن چیزهایی شبیه به شعر! اولین چیزِ شعری را خاطرم هست:

  • ۱۸ |
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • مسـ ـتور
    • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۶
    بِسمِ رَبِّ جان
    سلام، مستور هستم (:
    شب گردم،
    میان آب قدم می زنم
    و سر به بالین ماه دارم!
    دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
    شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

    + آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
    yon.ir/sy3Ym
    نویسندگان