هـ ـاجـ ـِ ـس - آنچه در دلـ❤ــ افتد

با حروف ساده می نویسم و این ها،
شناسنامه ی دل آدمی اند...

«اللهُمَّ فَرِّغنی لِما خَلَقتَنی لَه و إجعَل صالِحَ ما أقولُ بِألسِنَتی نیَّة فی قَلبی»
پروردگارا به من فرصت بده تا به آنچه مرا بخاطر آن خلق کردی بپردازم و در قلبم، نیت آن چه را که از نیکی بر زبانم جاری می سازم، قرار بده (قلب و زبانم را [به نیکی] یکرنگ ساز)

+ «مستور» نام مستعار و تخلص اینجانب می باشد (:

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym

۷ مطلب با موضوع «دیگران نوشت» ثبت شده است

آدم ها همدیگر را پیدا می کنند؛ از فاصله های خیلی دور، از ته نسبت های نداشته...!

انگار جایی نوشته بودند که این ها باید کنار هم باشند...!

می شوند همدم، می شوند رفیق، می شوند دوست... اصلا می شوند جانِ شیرینِ هم...!

درست می نشینند روی طاقچه ی دل هم!

حرف هایشان یک جور خوبی دلنشین است؛ دل برای خنده هاشان ضعف می رود!

اصلا بودنشان شیرین است...

وقتی هم که نیستند؛ هی همدیگر را مرور می کنند و مدام گوش به زنگ آمدنِ هم هستند...!

خدایا این آدم ها را نگیر از هم....

+ خدایا دوستان بلاگر را هم نگیر از من...

+ شدین برام از این دوستا (:

+ ممکنه دیگه کم تر اینجا باشم؛ اگه با من کاری داشتید به آی دی Ma3toor@ پیام بدید.

  • مسـ ـتور

می دونی مرد؟!

از یه جایی به بعد دوره ی این جور عشقا می گذره! فلان ریمل و فلان خط چشم و کدوم لباسم با کدوم شالم سِته و وقتی نشستم رو به روش دستمو چجور بذارم زیر چونم و با کدوم زاویه بخندم که بیشتر دلش بلرزه!

قشنگ بودن خوبه ها ولی تهِ تهش اونی میمونه که داغون و خسته و لهتم دیده...

تو عرق ریزون تابستون با آرایش ریخته و موهای فر خورده و صورت خیس و کلافه باهاش دوئیدی، باهاش خندیدی، باهاش غر زدی به هر چی گرما و آفتاب کوفتیه...

و برف ریزون زمستونم با صورت سرخ و سفید پیچیده شده لای شالگردن که ازش فقط دو تا چشم مونده، دلت گرم شده کنارش...

می دونی مرد؟!

آدم مگه چی میخواد از این دنیا جز این که یه نفر داغون و له و خستشو بخواد؟! که داغون و له و خستم که باشه بتونه باهاش بخنده و مهم نباشه اگه ریملش ریخته یا رنگ رژش رفته یا لباسش لک شده و یا با معشوقه های با پرستیژ تو کتابا زمین تا آسمون فرق داره!

آدم تهِ تهش تنهاییشو با اونی تقسیم می کنه که خیالش راحته کنارش هر جوری هم که باشه "خودشه"... وگرنه خیابونا پره از آدمایی که انگار بازیِ "کی از همه قشنگتره؟ من من من من" راه انداختن!!!

حالا تو با آروم ترین صدایی که از خودت سراغ داری بپرس "کی از همه ی دنیا بیشتر منو میخواد؟" به شرفم قسم اگه بلند تر از همه داد نزدم:

"من"...

  • مسـ ـتور

من از دور ریختن غذا بدم می آید، مخصوصا وقتی پای برنج در میان باشد، برای همین خانۀ آن ها راحت نیستم. زن دایی ام یکی از زیباترین زن هایی است که می شناسم. بیش تر از 50 سالش است؛ چشم های سبز خوش رنگی دارد و فقط قدش کوتاه است. این روزها موقع راه رفتن می لنگد. دکتر گفته نباید از پله بالا برود اما خانۀ شان دوبلکس است. گفته نباید به آب دست بزند اما او وسواس دارد. وقتی مهمان داشته باشد، بهترین میوه ها را توی ظرف می چیند و به محض رفتن مهمان ها همۀ ظرف را توی سطل آشغال خالی می کند؛ حتی قندهای قندان را!

من از دور ریختن غذا بدم می آید، برای همین کلی ظرف کوچک و بزرگِ دردار دارم که حتی غذاهای اندک باقی مانده را با حوصله توی یخچال می گذارم. زن دایی ام غذاها را دور می ریزد و یک جوری پر از افتخار و غرور به همه اعلام می کند و تهش می گوید هر چیزی را که ممکن است مهمان دست زده باشد را هم می شورم! این است که سال هاست خانۀ شان نرفتم؛ از همان موقع که دایی ام دیگر نیست...

  • مسـ ـتور

حس های زیادی هستند که نه می توان آن ها را به زبان آورد، نه می توان نوشتشان!

یا اگر هم به زبان بیایند یا نوشته شوند باز هم حق مطلب ادا نمی شود؛ مثلا وقت هایی که دلت می خواهد کسی را بدون هیچ ناخالصی و فارغ از همه چیز، در آغوش بگیری.... در آغوش بگیری و چنان به سینه ات بفشاری تا برای تمام روزهای دلتنگی، تنهایی و بی قراری ذخیره داشته باشی...

مجالی برای آغوش هم نداشتی، لب هایت را به پیشانی اش نزدیک کنی، چشمهایت را ببندی و تمام احترامت را به قداست آن آدم در بوسه ای خلاصه کنی...

گاهی اما...

گاهی اما...

گاهی مجال هیچ چیز نمی یابی!

نه آغوشی که ذخیره اش کنی برای روزهای مبادا و نه بوسه ای برای ادای احترام به قداست آدمی...

گاهی فقط باید از دور کسی را تماشا کرد و تمام حسرت ها را توی بقچه ای بپیچد و گذاشت روی طاقچه ی دل...!

  • مسـ ـتور
کشیش: هرگز مرتکب جرم نشو به خاطر این جمله ای که الآن میگم: خدا گفت "انتقام از آن من است"
ادموند دانتز: من به خدا اعتقاد ندارم
کشیش: مهم نیست، اون به تو اعتقاد داره...

+ The Count of Monte Christo
+ دلم از خودم گرفته بود این پست رو گذاشتم  )':
  • مسـ ـتور

زن در ایران، پیش از این گویــی که ایرانــی نبود           پیشه اش، جز تیره روزی و پریشانی نبود

بهــــر زن، تقلـــــید تـیه فـتنه و چــــاه بلاســت           زیرک آن زن، که او رهش این ظلمانی نبود

آب و رنگ از عـــلم می بایســت، شــــرط برتری          با زمرد یاره و لعــــــــــــــل بدخشانی نبود

جلوه ی صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست          عزت از شایستگـی بود، از هوسرانی نبود

ارزش پوشــنده، کفــش و جامــه را ارزنده کــرد           قدر و پستی، با گرانــی و به ارزانــی نبود

سادگــی و پاکــی و پرهیــز، یـک یـک گــوهرند           گوهــــــــــــر تابنده، تنها گوهــر کانی نبود

از زر و زیور چه سود، آن جا که نادان است زن!           زیور و زر، پرده پــوش عـــیب نادانـــی نبود

عیب ها را جامه ی پرهیز پوشانده است و بس          جامه ی عجب و هوی بهتر ز عریانــی نبود

زن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و پاک           پاک را آسیبی از آلوده دامـــــــــانـــی نبود

زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز، درد         وای اگر آگه ز آیــــــــیــــــــن نگهبانی نبود!

 اهرمن بر سـفره ی تقوا نمــی شد میــهمان             زآنکه می دانست که آنجا جای مهمانی نبود

پا به راه راست باید داشت، که اندر راه کـــج               توشه یی و رهنوردی، جز پشیمانـــــی نبود

چشم و دل را پرده می بایست، اما از عفاف               چـــــادر پوســــیده، بنیاد مســــلمانی نبود

«پروین اعتصامی با اندکی تلخیص»

  • مسـ ـتور

این متن انشا ی خواهرمه :

دخترکی بود تنها، بدون یار، غافل از احوال دنیا. زیر سایه ی درختی افتاده، نشسته بود و به خورشید تابان می نگریست. دخترک بی کس بود و به دنبال مونس و همدمی؛ به دنبال خدا. دخترک به راه افتاد. رفت به جنگلی پر از غم. خواست خدایش را در بین تاریکی ها پیدا کند. قدم در قدم گذاشت، از لابه لای گل های وحشی گذشت. شبی در راه بود. شبی بارانی، گویا دوست مهربانش به یمن قدم او همه ی دنیا را آب پاشی می کرد. دیگر آن جنگل تهی از سیاهی بود و دخترک تهی از غم ولی خالی از یک پناه؛ پناه از تاریکی شب.

نوری دید؛ روشن تر از آفتاب. گفت:« تو که هستی ای نور؟ »

نور پاسخ داد:« نوری از معرفت هستم، نامم شب تاب است. »

دخترک باری فریاد زد:« ای شب تاب! یاری ام کن. بی پناهم، بی یار، هم سفری ندارم. »

- غصه مخور. پناهت می شوم، یارت می شوم، هم سفرت می شوم.

دخترک شاد گشت و همراه با شب تاب به سوی پناهی زیر باران رفت. شب تاب روشنایی دخترک شده بود. دخترک روی خاک خیس نشست. صدایی شنید:« دخترک! پیراهن گُلی ات، کفش های مخملی ات خیس شده اگر پناهی می خواهی بیا با برگ هایم پیراهنی به خودت بپوشان شاید تو را از قطره ی باران مصون بدارد. »

دخترک با برگ های درخت پیراهنی به خود پوشاند و رفت. اندکی نگاه کرد به این سمت و به آن سمت. سایه ای از غم و اندوه دید. فریاد زد:« تو کیستی سایه ی اندوهگین؟ »

سایه گفت:« مردی خسته و درمانده ام. آلونکی دارم. اگر پناه می خواهی تو را پناه دهم. »

دخترک پرسید:« تو می دانی خدا کجا زندگی می کند؟ او نزد تو نیست؟ »

- نمی دانم او کیست. فردا به جایی دیگر برو شاید او را پیدا کردی.

دخترک شب را در کلبه ی مرد خسته گذراند و صبح زود هنگام طلوع خورشید به راه افتاد. دخترک آن قدر رفت تا به خیابانی طولانی رسید. دستانش را تکان داد؛ راننده ای ایستاد و از پشت پنجره گفت:« اگر مسافری سوار شو تو را به مقصد خواهم رساند. »

دخترک سوار شد راننده رفت و رفت ولی دخترک باز هم به مقصد نرسید. دخترک در گوشه ای بالای کوه نوری دید که می درخشید و توجهش را جلب می کرد. راننده ایساد و گفت:« این جاست. خدایت این جا زندگی می کند. » دخترک پیاده شد و حین عبور از خیابان راننده ای به سمت دخترک می آمد نزدیک و نزدیک تر. تا این که دخترک ناپدید شد. او رفته بود، رفته بود تا عشق، تا پای خدا...

  • مسـ ـتور