مـ18o81ـن

کسی مستور در من است که سعی در کشف اسرارش دارم!


89. قلمم راست بایست! واژه ها گوش به فرمان قلم، صاحب پست عزیزیست به نام "مادر"

نمی خواستم بنویسم... لااقل تا وقتی که وجودم به موجودیّتِ دلخواه تبدیل نشده...! اما حادثه خبر نمی کند، هیچ گاه خبر نکرده و این بار هم خبر نکرد! آن قدر تقدیر، دستِ این اتفاق را ناگهانی رها کرد که اتفاق افتاد... افتاد از شیبِ بومِ حیات به آغوشِ نقاشِ مرگ! به پلک زدنی هم قانع نشد حتی!!! دیگر چه بگویم از ناگهانی بودنش؟!...

خداوندا! مگر "ألَّذی خَلقَ فَسَوّی و الَّذی قدَّر فَهَدی" نیستی؟! پس چرا تقدیر و اندازه ها از دستت در رفته و حالا که عبای قضایت را به تنم کرده ای، قواره ی دلم را این چنین تنگ دوخته ای؟!!! خدایا دلم تنگ است برای گلستان و بوستانم، همان دانه دانه گل های رنگی رنگی پیراهنش را می گویم که سر بگذارم به رویش و غرق شوم در عطرِ خوشایندِ مهرِ خدا گونه اش... بارالها! دیگر حتی این گلستان و بوستان، صوت قناری وَشَش را به خود نمی بیند چه رسد به من، به دخترکِ سربه هوایِ گم گشته در اوهامش!!

خدایا می بینی؟! دست هایم هِی می نویسند و هِی پاک می کنند، هِی میلرزند و هِی آه میکنند... دست هایم میفهمند، می دانند، آگاهند... آخر دست هایم لمس کرده اند صورت سرد و بی جانش را، دیده اند اندام نحیف و نیلی اش را، شنیده اند سکوت نفس ها و چشم هایش را... و چه سنگین بود هوای خالی از استنشاقش...

ای خاکِ کفِ پایِ تو من! بدان اگرچه "درگذشته" ای و ساده در "گذشته" ای اما یادت همواره استمراری مطلق خواهد بود و حال به یاد اشعار کودکی این گونه زمزمه میکنم: "خونه ی مادربزرگم دیگه قصّه نداره..........................."

 

+ آغاز غصه ی ما: 1395/2/3

+ لطفا برای شادی روحش "فاتحة مع الصلوات"

+ نوشتنی ها را نوشتم و خواندنی ها را خواندید اما کشیدنی ها را فقط دلم می داند و دلم... کشیدنی هایی که فقط درد دارد... "درد من و دل من، خرابه منزل من"...


85. مینیمال های نوروز- قسمت اول

یکشنبه مورخ 95/1/1

+ با شلیک گلولۀ تأییدیۀ سال نو، پدربزرگ عزیز برخاست و گامی به سوی آشپزخانه برداشت و تَـــــــق!!! استکانِ بیچاره با همان محتوای گرمش یعنی چای، پخشِ زمین گشت و فرشِ گرانقدر سوخت و همه اینگونه صدا دادند: هاهاها... D:

+ عموی جانمان دست در جیب مبارک گذاشتند تا عیدی را به خواهر بنده، تقدیم نمایند و همین که خواهر دستی پیش برد به ناگاه اسکناسی چونان ماهی از دستانش لغزید و بر زمین افتاد و عمو به ظنّ آن که از دستان خودش فرو افتاده، آن را برگرفت و از عیدی sister مان کم شد... [استیکر نیمچه لبخند]

+ ناخنِ انگشتِ شستِ راستم از جانب راست بشکست و به فاصلۀ چند ساعت بعد، ناخنِ انگشتِ اشارۀ چپم از جانب چپ و غمی سترگ بر انگشتان دیگر روا بداشتند! 

چو انگشتی به درد آورد روزگار/ دگر انگشت ها را نماند قرار... هیعییییی... ):

+ گویا شلوارمان گشاد بودندی برایمان، خواستیم از سوی دکمۀ روی کمر خیلی محسوس تنگش بنماییم، زدیم چشمِ شلوار -همان دکمه- را مخدوش نمودیم و خیلی مهدوم تحویل خودمان دادیم... |:

+ نماز می خواندم و دخترعموی کوچولو موچولویم مرا خیره خیره، زل زده بود... خیلی آرام آرام و شیک، تسبیح را از نگاه خودش، یواشکی برداشت و کمی آن طرف تر تسبیح را بر زمین نهاد و دمر خوابید و سجده کرد که این کارش منجر شد پایش هنگام سجده به سر من بخورد.... (((((:  الهی قربانش بروم، مثلا خواست ادای مرا درآورد (خیلی پُر واضح است که من برای سجده دمر نخوابیده بودم ها (; )

+ شام، ماکارونی تناول کردیم (:

+ بعد از شام عزیمت نمودیم سوی خانۀ عمو چنگیز (دوست پدرم که دست کمی از عمو ندارند برایمان). با شوخی ها و بذله گویی های ایشان، شب را با خنده سپری کردیم... بسی خوش گذشت (:

دوشنبه مورخ 95/1/2

+ دو عموی بزرگوار همراه خانواده به اضافۀ پدربزرگ و سه مهمان ناخواندۀ دیگر که عمۀ بزرگ و دختر بزرگترش و پسر کوچکترش بودند، مهمان شب نشین ما شدند.

+ جوان های جمع به دو دسته تقسیم می شدند: آن ها که این ور و آن ور را از نگاه می گذراندند و مدتی بعد با کمی خجالت می پرسیدند "رمز وایرلس رو میشه بگید؟" و آن ها که نیامده، پرمدعا دستی در هوا می چرخاندند و ندا می دادند "فلانی! رمز وایرلستون چیه؟" ... تنها شباهتشان در کلّه ها بود که به یک سو جهت یافته بود: رو به پایین، سوی گوشی... D:

+ با همان دخترعموی کوچولوموچولویم بازی میکردم که دراز کشید و با صدای بچه گانه اش گفت: لالالالایی... (هر وقت شعر لالایی برایش میخوانم ساکت و آرام می شود (:  به گفتۀ دیگران صدایم آرامش خاصی دارد، حالا راست یا دروغش را الله أعلم) و من هم شروع کردم: گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب لالا... چشم هایش را بست، گوش می داد...... ((((:

+ پسرعموی فداکار، شب را پیش ما ماند و تا ساعت 1 و 30 دقیقه در کنار من و مادرم، در حالی که گوشۀ های چشمش قرمز شده بود برای من از نحوۀ درس خواندن و انگیزه و زندگی و تلاش گفت. آن قدر حرف هایش دلسوزانه و از اعماق قلب بود که به دل می نشست. چه قدر از او متشکرم... (:


82. وقتی تو را گم میکند مولا شبانه...

این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در

بــاور نکــردنیست، لگــد می زنــد بـه در؟!

مشعــل گرفته است که آتش به پـا کنـد؟!

یـا بـا طنـــاب، دسـت شـمــا را جدا کنـد؟!

اینجا کجاست چادر خاکـی! چه میکنـی؟!

تنهاترین نشانــه ی پاکـــی چه میکنــی؟!

اینجا غریبـه نیست، چـــرا رو گرفتـــه ای؟!

آیا تویـــی که دست به زانـــو گرفتـــه ای؟!

دیـــر آمـــدم بگـــو چــه کردنـــد کوچـــه ها

بانوی قد خمیده! زمین میخـــوری چـــرا؟!

این کودکت چه دیده که هی زار میزنـــد؟!

هی دست مشت کـرده به دیــوار میزنـــد

حق دارد او که طــاقت این روز را نــداشت

روزی که خانه دست کم از کربلا نــداشت...

 

+ چقدر دلم هوای با تو بودن دارد...! و تنها باور دارم از وقتی که جسمت به خاک رفت؛ مُهری ابدی خورد بر تنهایی دختر...

+ سوگند میخورم به خود نام فاطمه/ زهرا اگر شهید نمی شد اجل نداشت....

+ شهادت مظلومانۀ خانم فاطمۀ زهرا سلام الله علیها، دُخت نبی اکرم صل الله علیه و آله تسلیت باد.

بِسمِ رَبِّ جان
سلام، مستور هستم؛
شب گردم،
میان آب قدم می زنم
و سر به بالین ماه دارم!
دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
Designed By Erfan Powered by Bayan