۴ مطلب با موضوع «چالشی جات» ثبت شده است

جام جهانی چشم هایت

به دعوت از جناب آووکادو پنج-شش بار این پست رو با داستان های مختلف (به شیوه ی جامِ جهانی ورزشی) نوشتم اما به دلم نمی نشست و منتشر نمی کردم و حالا هرچند دیره ولی خب... (:

«اولین باری که خودمُ دیدم، یه روزت بود! چشماتُ که باز کردی یکیُ توش دیدم که داره با تعجب نگام می کنه! ازت می ترسیدم؛ فکر می کردم اون یه نفرُ تو چشمات زندونی کردی و اومدی که منم ببری پشت مژه های بلندت!! ازت فرار می کردم و سعی می کردم بهت بی محلی کنم اما تو هم هِی دنبالم میومدی و سعی می کردی باهام حرف بزنی. دیگه بهت عادت کرده بودم؛ به این که هر وقت منُ می دیدی بدویی که بهم برسی و همین که صدای نفسای بلندتُ می شنیدم، یه نفسِ راحت می شد مهم ترین سهم من از اون روز؛ به این که وقتی شبا فکر می کردی خورشید شل شده و از آسمون افتاده، به خیالت بزرگترین مصیبت رخ داده و تندی میومدی زیر دستام و خودتُ توی بغلم مچاله می کردی و در حالی که چشماتُ با بیشترین فشارِ ممکن می بستی، یه لبخندِ خَرَکی می زدی و با گفتنِ "فقط همین یه بار! فقط همین یه بار!" می خواستی که از خودم نرونمت اما من که میدونستم مصیبتی در کار نیست ولی نمیدونستم چرا اینُ هیچ وقت بهت نمی گفتم تا که امروز

  • ۱۲ |
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • مسـ ـتور
    • شنبه ۱۷ شهریور ۹۷

    ۴۵۰ درجه ی فارنهایت

    توجه توجه =?utf-8?B?55+i5Y2w?= のデコメ絵文字"این پست بدون هر گونه تعصبات عقیدتی و صرفا برای این چالش نوشته شده است"

    به عقیده ی من در زندگی، هر حادثه ای هر آدمی می تواند مجموعه ای از کتاب های ناخوانده و نامکتوب باشد که نای خواندنشان حوصله می طلبد؛ کتاب های مکتوب هم همین طور و این اولین تأثیری بود که من از کتاب هایم گرفتم: "برای فهمیدن باید دقت و حوصله را به حراج بگذاری وگرنه چیزی عایدت نمی شود!"

  • ۱۱ |
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • مسـ ـتور
    • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷

    چی یادداشت می کنم؟

    به دعوت از جناب سراسر گنگ برای چالش "چی یادداشت می کنم" (: 

    من سه تا دفتر و دو تا دفترچه برای یادداشت دارم (مدیونید اگه فکر کنید بیشتر از اینه! D: )! یه دفتر مخصوص خاطرات، یکی مخصوص شعرها و دل نوشته هام و دیگری هم مخصوص بیت ها و متن هایی که برام دل نشینن؛ از دفترچه هام هم یکی برای نوشتن کارهاییه که باید با فاصله ی زمانی انجام بدم و ممکنه یادم بره و اون یکی هم برای نوشتن خصوصیات اشخاصی که تو زندگیم نقش دارن و خب کی می خواد ببینه من چه کارهایی برای انجام دارم و این که دومی هم خیلی خصوصیه و نمی تونم منتشرش کنم پس این دو تا رو فاکتور می گیرم (((:

  • ۱۸ |
  • نظرات [ ۴۶ ]
    • مسـ ـتور
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    وقتی نهال بودم

    خیلی دیر است اما به دعوت از جناب آووکادو (:

    قدرت تخیلم آن قدر زیاد بود که موجوداتِ عجیب الخلقه ی ذهنم را با وضوح HD در حالِ رفت و آمد، خوابیده، پرواز و غیره و ذلک می دیدم. گاهی هم می آمدند یقه ام را سفت می چسبیدند و چیزهایی را به زبانِ نامفهوم الحالِ خودشان زمزمه می کردند که ازشان سر در نمی آوردم تا بدانم دلیل این خشونتِ نابه جا چیست! حداقلش این بود که من خالقشان بودم؛ نبودم؟! تنبیهی بالاتر از این بلد نبودم که دیگر تصورشان نکنم و بگذارم در ناکجاآبادِ ذهنم بپوسند!! با این حال من عاشق تخیل و خلق بودم؛ یعنی هنوز هم هستم ولی آن زمان ها ذهنم درگیرِ محدودیت ها و چارچوب ها نبود! یکی از عقاید و فرضیه هایم این بود که آینه، شیءِ اسرارآمیزی است و شب ها -مخصوصا وقتی همه خوابند- دریچه ای می شود برای سفر در زمان و مکان، کلیدی هم که باعثِ باز شدنِ این دریچه می شود چیزی جز یک چوبِ جادویی نیست و آن چوبِ جادویی چیزی نبود جز یک شیرازه ی آبی! آن را می گرفتم و چشمانم را می بستم و در دل آرزو می کردم که الآن گربه ای در پشت خانه ظاهر شود و جالب این جاست که واقعا هم اتفاق می افتاد، می شد!! همین باعث شده بود که من آن شیرازه را به عنوان یک چوب جادویی بپذیرم اما هیچ وقت جرأت نکردم شبی -وقتی که همه خوابند- بروم رو به روی آینه و دریچه را باز کنم؛ از این می ترسیدم که آینه مرا ببرد به همان ناکجاآبادِ ذهنم...!

  • ۱۰ |
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • مسـ ـتور
    • شنبه ۳۰ تیر ۹۷
    بِسمِ رَبِّ جان
    سلام، مستور هستم (:
    شب گردم،
    میان آب قدم می زنم
    و سر به بالین ماه دارم!
    دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
    شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

    + آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
    yon.ir/sy3Ym
    نویسندگان