مـ18o81ـن

کسی مستور در من است که سعی در کشف اسرارش دارم!

98. فقط آب را نه، هیچ چیز را گل نکنیم

من از دور ریختن غذا بدم می آید، مخصوصا وقتی پای برنج در میان باشد، برای همین خانۀ آن ها راحت نیستم. زن دایی ام یکی از زیباترین زن هایی است که می شناسم. بیش تر از 50 سالش است؛ چشم های سبز خوش رنگی دارد و فقط قدش کوتاه است. این روزها موقع راه رفتن می لنگد. دکتر گفته نباید از پله بالا برود اما خانۀ شان دوبلکس است. گفته نباید به آب دست بزند اما او وسواس دارد. وقتی مهمان داشته باشد، بهترین میوه ها را توی ظرف می چیند و به محض رفتن مهمان ها همۀ ظرف را توی سطل آشغال خالی می کند؛ حتی قندهای قندان را!

من از دور ریختن غذا بدم می آید، برای همین کلی ظرف کوچک و بزرگِ دردار دارم که حتی غذاهای اندک باقی مانده را با حوصله توی یخچال می گذارم. زن دایی ام غذاها را دور می ریزد و یک جوری پر از افتخار و غرور به همه اعلام می کند و تهش می گوید هر چیزی را که ممکن است مهمان دست زده باشد را هم می شورم! این است که سال هاست خانۀ شان نرفتم؛ از همان موقع که دایی ام دیگر نیست...

دور ریختن غذا را دوست ندارم چون مرا یاد یکی می اندازد. آن روزها مثل الآن نبود. برای مدرسه رفتن، اولین انتخاب نزدیک ترین مدرسه بود. نه خوب ترینی بود و نه غیرانتفاعی و چیزهای دیگر. همۀ ما مثل هم بودیم یا دست کم من فکر می کردم مثل هم هستیم.

اسمش مژگان بود. تک زبانی حرف می زد و خجالتی بود. درسش افتضاح بود و فقط چون من قد بلندی داشتم کنارش می نشستم. چشم های عسلی و مژه های فر خورده داشت. هر چه بود دوستش داشتم. بعد از این که یک بار او و چندتایی از بچه ها نهار آمدند خانۀ مان، اصرار کرد که من هم باید مهمانشان شوم. خانواده ام به شدت سخت گیر بودند و هنوز نمی دانم چه شد که اجازه دادند!

وقتی خبرش را دادم، ذوق زده بالا و پایین پرید و گفت: آخ جون، به مامانم میگم پلو درست کنه! برای یک لحظه فکر کردم که اشتباه شنیده ام و بعد به خودم گفتم لابد هول شده است. فردا از مدرسه رفتیم خانۀ شان. دور بود. رفتیم، رفتیم، رفتیم. همه چیز برایم مثل فیلم ها بود؛ یک خانۀ کوچک و محقر روستایی، یک اتاق، بچه های قد و نیم قد و موقع نهار... دیگر فهمیده بودم جملۀ آن روزش یعنی چه... ما هر روز پلو میخوریم، هیچ چیز عجیبی نبود. هیچ وقت هم فکر نکرده بودم که باید بخاطرش خوش حال باشم ولی باید ذوق بچه ها را می دیدید که یواشکی و پچ پچ کنان می گفتند به خاطر مهمان، امروز پلو می خورند. موقع دیدن سفره ی غذا چیزی در نگاهشان بود. باید می دیدید، آن وقت می فهمیدید چرا من از دور ریختن غذا بدم می آید....

افرین

زهرا ....
:(
خی لی بده دوستت هم باشه و هیچ کاری هم براش از دستت بر نیاد ...
وای ! چقدر بده که ماها هیچوقت قدر داشته هامونو نمی دونیم!همون قندی که زن داییت دور میریزه رو خی لی ها ندارنش و از میون آشغالا بیرون میارن تا بخورن ...
چقدر بده این صحنه هارو می بینی و همش لعنت می فرستی به این روزگار مسخره که آدمایی رو صدر نشین می کنه و آدمایی رو ...
:(
کاش اینقدر اسراف نکنیم ...
اهوم، خیلی بده ):
برای همین این پست رو گذاشتم که قدر داشته هامون رو بدونیم و همیشه شاکر باشیم و در حد توانمون دست گیر دیگران...

ای کاش...

+ نکته ای که باید بگم اینه که این پست از زبان شخص دیگه ایه؛ نه اون خانم زن دایی من هستن، نه مژگان خانم دوستم... زیر پست هم نوشتم: دیگران نوشت
وای زهرا :(


+ واقعا اسراف بده...دور ریختن برکت خدا بده...مثلا همین زنداییت میتونه میوه هایی که اضافه اومدن و سالمه ... یا غذاهای دست نخورده ی توی قابلمه رو جمع کنه بده به یه خانواده ای مثل خانواده ی دوستت... اینجوری هم نعمت خدا حروم نمیشه و هم شکم یه گرسته ای سیر میشه...ثوابش هم میره اون بالاها...

خیلی غم انگیز بود این پست...کاش حواسمون به اطرافمون و داشته هامون باشه...
):

+ پیشنهاد میکنم جوابی که به ریحانه جان دادم مطالعه کنی آبان دخت عزیز
:|
نه عزیزم جرم نیست خی لی هم قشنگه ^___^
^ــ^
آره یه لحظه حس کردم متن ماله خودت نبوده :|
چه حس ششم خوبی (:
من به این قشنگی نمی نویسم...
:) عجب زن دایی ای :|
عه! اون "دیگران نوشت " رو ندیدم! :)

+ خب ادیت کامنت قبل به جای زنداییت بشه زنداییش و دوستت دوستش :))
باشه ((:
): خیلی بده اسراف خیلی به خدا
اهوم ):
غلط کردی که به این قشنگی نمی نویسی :| :)
تازه تو خی لی هم از این چیزا قشنگ تر می نویسی زهرا جان :)
0_o
باشه ریحانه جان، تسلیم (:
ممنونم
خیلی ممنون بابت کمک در اصلاح بیت سوم شعر لحظه های بی کسی 
با اصلاح کردنش خیلی عالی تر شده
:)
خواهش میکنم
خوشحالم تونستم کمکی کنم (:
متاسفانه الان خیلیا اسراف میکنن قدرنعمتای خدا رو نمیدونن
متن خوبی بود
بله، حتی از دست خودمون هم گاهی در میره و اسراف می کنیم.
امیدوارم روزی همه به این موضوع توجه خاص داشته باشن
(:
متن زیبا و پراحساسی بود.
واقعا تو این زمونه بی دلیل ترین تجملات احمقانه رو ما ایرانی ها داریم به کار میبندیم توی زندگیمون
کاش یه کم بیشتر فکر کنیم...
دوشنبه ۲۸ تیر ۹۵ , ۱۸:۴۹ | پریســآتیـــس | (:
چقدر خوب بود این نوشتہ ...
(:
کاملا موافقم... و مخالفِ اسراف...
فکر نمی کنم کسی ذاتا از اسراف خوشش بیاد... به قول مادرا تو دوران بچگی: "شیطون گولمون میزنه"...
اسراف رو به زبون زیبایی نکوهش کردید ، آفرین.
وقتی کسی پاراگراف را بخواند، برنامه ای را برای آن نگه می دارد
کاربر در ذهن خود دارد که چگونه کاربر می تواند آن را درک کند.
به همین دلیل است که این نوشتار کامل است.
با تشکر!
با تشکر از شما!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بِسمِ رَبِّ جان
سلام، مستور هستم
شب گردم،
میان آب قدم می زنم
و سر به بالین ماه دارم!
دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan