منم عاشق شدم!

اما نه به سادگی...

لباس عشق تو تنم زار میزد؛ خیلی گشاد بود... شایدم من براش خیلی کوچیک بودم...! واسه همین هی میرفت زیر پام، منم لگدش میکردم، هی می خوردم زمین... هی دلم زخمی میشد ولی آخ نمی گفتم؛ یعنی نبایدم می گفتم! آخه من یواشکی لباس عشق رو تنم کرده بودم، نباید صدام درمیومد که کسی بفهمه... این شد که همه ی آخا رو قورت دادم، همشونم میرفت تو دلم... باز دلم زخمی می شد ولی حاضر نمیشدم این لباس رو از تنم دربیارم! آخه اونی که این لباس رو تنم کرده بود -نمیدونم حواسش به تناسب قد من و قواره ی عشق بود یا نه- برام خیلی عزیز بود... من عطر اون رو توی لباسی که تنم کرده بود حس میکردم... من همون یعقوبِ کنعانیِ توی کلبه ی احزان و اون یوسفِ عزیزِ مصرِ گم گشته ی توی قلبم... دروغ نیست اگه ادعای کوری هم بکنم! کور نسبت به همه چیز و بینا نسبت به اون...

بیشتر که گذشت حسابش از دستم در رفت که چند بار زمین خوردم و چند بار دلم زخمی شد و یا حتی سوخت! فکرش رو که بکنی میفهمی درد حاصل از اینا به مراتب سخت تر و دردناک تر از سوختگی جامونده از آب جوشیده یا کوتاه کردن مو و ناخن برای یه دختره...!

آره، عشق بچه بازی نیست اما گاهی تو عالَمِ بچگی، دنیات به بزرگی یه عشق میشه و توش گم میشی، اونوقت چاره ای نداری تا صاحب عشق رو پیدا کنی چون اون تنها کسیه که میتونه مسیر رو بهت نشون بده...

من قد عشق نبودم که عاشق شدم؛ آره درد داشت، خیلی هم درد داشت ولی قد کشیدم با درد عشق... هنوزم دارم قد میکشم... لباس عشق اونقدر بزرگ و گشاده که هر چی هم قد بکشی، کمه...

راستش گاهی هم دلم تنگ میشه برای دختر لوس و ناناز بابابودن، برای پری دخت مامان بودن، برای شیطنتای بچگونه و دخترونه م و... ولی خوب که گوش میدم، میشنوم و میبینم از اون دوردورا -شایدم همین نزدیکیا- توی وادی عشق، یکی به قلبش اشاره میکنه و صدام میزنه:

"مستور

بیا

نزدیک تر..."

و فقط خدا میدونه هوسِ رفتن توی قلبش از هر چیزی وسوسه انگیزتره...............