هر چه می گذرد

هی گذشته روی گذشته تلنبار می شود

اما خبری از آینده نیست!

و ما آدمهای باگذشتِ بی خبر،

از حالمان چنان می گذریم که انگار تعهد داده ایم به انبوهِ خاطره دست یابیم!

فقط خدا نکند،

خدا نکند که خاطره هامان برسد به آنجا که بارقه های آتشِ زیرِ خاکسترِ یک مهره ی سوخته در چشممان بیفتد؛

به چشم بر هم زدنی هم قناعت نمی کند و هر چه خاطره دیده ایم، تلی از گذشته را

می سوزاند و 

می سوزاند و

می سوزاند...

و خدا نکند، خدا نکند چشم یک بی خبری به ما بیفتد...

و ما می مانیم زیر مشتی از خاکستر که هنوز برقِ شعله در چشم هامان سوسو می زند...

ما آدمهای بی گذشتِ باخبر...

از نوشته های خودم در کانال مستور

+ شعرام رو اینجا بنویسم؟ موافقید؟