از گرگ و میشِ آسمان واهمه دارم؛

مرا یادِ آدم هایی می اندازد که نقابِ لبخندشان برای هم کِش می آید

فارغ از آن که

رویِ چشم های یکی، چنگال های تیز زوزه می کشد برای دریدن

و چشم های آن دیگری، ماهی شده در حوضِ ترِ ترس از جهیدن!

گرگ هایی در لباس میش

و میش هایی در لباس گرگ!

یکی اسیر غریزه

و یکی فراری از غریزه ی آن اسیر!

همه عوض شدیم

و همین است که یکدیگر را عوضی می بینیم!!!