طولانی است ولی لطفا بخوانید، مخصوصا شما دوست عزیز! (:

گاهی وقت ها ما آدم ها سوارِ زمان می شویم و با فکر این که زمان "همه چیز" را حل می کند، بر خیالِ تختِ خود می خوابیم. این میان ممکن هست خیلی چیزها تغییر کند چرا که زمان متبوع تغییر است و تغییر تابعِ آن و ممکن است خیلی چیزها هم هیچ تغییری نکند و هم چنان ساکن و ثابت بماند؛ مانند خودِ ما که در خوابِ غفلتیم! این وقت ها آدم هِی خودش و افکارش را می جَوَد که چرا هیچ چیز باب میلِ او تغییر نمی کند؟! حقیقتِ امر اینست که وقتی چیزی که اصالتش "حرکت و جریان" است راکد بماند، می گندد و کدام تغییرِ خوشایند و مساعدی در اطرافش می تواند جبرانِ گندیدگیِ درونش باشد؟! 

من هم دچارِ یکی از این گاهی وقت ها بودم و شاید حتی خودم را هم به آن دخیل بسته بودم ولی شبی که داشتم از انبوهِ افکارِ نامطبوعم در گلو خفه می شدم انگار خدا حواسش به من بود؛ یعنی همیشه حواسش هست اما کو جانِ بینا و شنوا و فهیم؟! او گاهی بنده هایش را به رسالتِ نجات مبعوث می کند و توفیق من آن بود که آن شب، بیدار و هشیار شوم به حرف ها و آیاتِ یکی از همین مبعوث شدگان... شاید همان حرف ها را به طُرُق دیگر از دیگران هم شنیده بودم اما مگر کسی که در خواب است با نوازش و لی لی به لالا گذاشتن ها اشتیاقی به بیداری پیدا می کند؟! شاید اندکی برخیزد و تظاهر کند به بیداری اما همین که حواس دیگران پرت شود دوباره قصه از همان کاسه ی قبلی آش می خورد! من نیاز داشتم به این که کسی آن چنان سیلیِ محکمِ جانانه ای بزند به افکارم که پرت شوم به بیرونِ گود و از دور باتلاقی را که برای خود ساخته بودم به نظاره بنشینم...

سخت است، خیلی سخت است که به یک باره بازتابِ منظره ای را در چشم هایت ببینی که چندین سال از بهترین دوران زندگی و بندگی ات را در آن، مفت مفت به حراج گذاشته ای و قبولِ این حقیقت؟ مگر می شود سخت تر نباشد؟! اما طبعا و ذاتا کسی خواستارِ پیشرویِ چنین دنیایی نیست و من هم نبودم پس تمامیِ لاشه ی آن افکارِ در گلو را عُق زدم و سبک و رها دویدم میانِ تنفسِ درخت های امید..... و از همین جا فراوان سپاسگزارم از ایشان بخاطر دردِ یک سیلیِ محکمِ جانانه و چقدر چشیدنِ بعضی دردها ماحصلِ مطبوعی دارد (:

و اما درست است که هدایت به مسیر درست مهم هست ولی از آن مهم تر، ماندن در آن است؛ این که بینِ راه جا نزنی و نخواهی که دوباره به هوایِ اعتیادِ قبلی برگردی! همیشه می گویند قدم اول سخت است؛ قدم اول را که برداری مابقی قدم ها خود به خود برداشته می شوند اما من می گویم قدم اول که با ذوق و شوق باشد، کدام سختی و مشقتی را می توان برای آن قائل شد؟! گام های بعدی را باید دریابیم که یقینا در آن میان، از اشتیاقِ اولیه کاسته شده و شاید اگر به همین منوال پیش برویم دیگر رمقی برای ادامه ی راه نداشته باشیم! و خوشا به سعادتم که فرشتگانی هستند که به وقت سقوط، بال هایشان را برای نجاتم به حرکت در می آورند؛ مثل پدر پشتیبان و صبورم، مادر مهربان و فداکارم، خواهر دلسوز و همدلم، برادر خوش قلب و عزیزم، خاله و عمه جانم، دوستانِ پر مهرم: نجمه، فاطمه ش، مریم، سپیده، فاطمه ج، سنا، شمایانی که مجازی طور اما حقیقی به کمکم می آیید؛ خانم های خوش ذوق و جان: حریر، چوگویک، لیلا، هلما، حوا، فرشته، بانوچه، میم، گلاویژ، هوپ، نلی، ماهی قرمز، شباهنگ، الهه، نسرین، میس بل و آقایان ارجمند و محترم: سرباز، نئو تد، سید طاها، آووکادو، مرتضا دِ (جناب دچارِ سابق)، آقا محمد و همه ی اسامی و نام هایی که به سبب ناتوانیِ حافظه در یادآوری، این جا نوشته نشده اند! از همگی متشکرم که هنگامِ ناامیدی به دادم رسیدید، ممنونم، ممنونم و هم چنان ممنونم (:

خب... و حالا پس از این مقدمه ی نسبتا طولانی سفر می کنیم در زمان و می رویم به پنج شنبه مورخ 97/4/7 . صبح زود بعد از تناول صبحانه، ساعت 7 و 10 دقیقه این آهنگ را پِلِی کردم و با خواهرجان مبادرت نمودیم به انجام حرکات موزون و گاها ناموزون D:

متن آهنگ از این قرار است که: (با این فرض که رئیس سازمان سنجش، این آهنگ را برای ما داوطلبین کنکور می خواند (((: )

مگه داریم این همه عاشق و مجنون؟

مگه داریم؟ مگه داریم؟

کاری به روز و شب و هفته و هر سال نداریم

هر دقیقه بی قراریم

مگه داریم این همه عزیزتر از جون؟

مگه داریم؟

حالِ هیچیُ به جز حالِ همین حال نداریم

آره خوب و سرحالیم

وای چه حالی! تو به من بگو الان تو چه حالی؟ خوشحالی؟

وای چه حالی! تو کنارم یعنی عشق تو این حوالی، در چه حالی؟

وای چه حالی! همه هستن، همه عالی!

وای از نگات نگم، از چشات نگم، از دلم نگم برات

وای از تبم نگم، از شبم نگم

آخه مستم از هوات

عشقم نگم برات

بلـــه، خلاصه که کلی مستفیض شدیم و در طول روز انرژی زائد الوصفی تا زمانِ حلِ سوالاتِ رشته ی ریاضی ما را در برگرفته بود اما بعد از آن، کم کم فشارِ امیدم داشت افت می کرد! سوالات سخت تر از چیزی بودند که فکر می کردیم و البته درس شیمی بینِ بقیه ی دروس استثنا بود و من می خواندم:

کنکووووور! دست تو رو شده برام

قصه هاتو بلد شدم

من آدمِ خوبی بودم

به خاطر تو بد شدم

کمی بعدتر خواهرم متمرکز شد به حل سوالات و من هم روی تختم مچاله شدم در اندیشه ی هبوط در باتلاق! خوشبختانه در این مواقع تصویر فرشته های زندگی ام و تصور حرف هایشان، این اندیشه های باطل را از ذهنم می زدایند و آن شب هم همین اتفاق افتاد اما هنوز دلم آرامشِ کاملش را بازنیافته بود! در کشمکش با دلم به سر می بردم که نوای رسای معلم شیمی بزرگوارمان در خانه طنین انداز شد. ایشان با خانم محترمشان چند روزی بود که از لبنان برگشته بودند و تشریف آورده بودند منزل ما. خواهرم فرصت را مغتنم شمرد و بعضی از اشکالات درسی اش را با ایشان مطرح کرد و... و اما من هنوز در تب و تاب دل بی قرارم بودم، هرچند حالم خوب بود و ناامید نبودم. در کل حس عجیبی بود که با رفتن به امامزاده و درد و دل با مهربان ترینِ مهربانانم و خواندن دو رکعت نماز توسل به حضرت فاطمه ی زهرا -سلام الله علیها- رفع شد الحمدلله. در راه برگشت به خانه، حدود ساعت 22:10 این آهنگ از رادیو پخش می شد که مزید بر آرامش خاطرم شد:

پنجره بازه، تو رو می بینم

تو رو که پاکی، تو نمیدونی

پشت این ابرا ماه می خنده اگه تو بخندی

کاش می دونستی وقتی می شینی

مثل یک شبنم تو نگاه من

دونه های برف با تو می خندن اگه تو بخندی

اگه تو بخندی ماه می خنده

با تو می خندن همه ی گل ها

با تو می خندن همه ی دنیا

با تو می خنده عابر تنها

که تو رویاهاش غرقه تو شب ها

پنجره بازه رو به عشق تو اگه تو بخندی

اگه تو بخندی ماه می خنده

ماه می خنده اگه تو بخندی

و وقتی به ماه نگاه کردم کاملِ کامل بود و من لبخند زدم به روی ماهِ ماه..... (:

صبح جمعه مورخ 97/4/8، رأس ساعت 5:15 بیدار شدم و حدود ساعت 7 سر جلسه ی امتحان نشسته بودم. این را هم بگویم که مادر جان با گوشی از همان پنج شنبه افتاده بودند دنبال ما و هی فیلم می گرفتند و ما هم با کشیدنِ هر چه دمِ دست بود -اعم از شال و چادر و دستهامان که دمِ دستی ترینشان بود- از آشکار شدنِ چهره مان در فیلم جلوگیری می کردیم و الفرار!

مراقب کنکور امسال خانم بدری بودند و با همان نگاه اول بذرِ یک رابطه ی خوب و صمیمیِ متقابل را در دلش کاشتم :دی و ماشاءالله انگار همیشه قبل امتحان، سخنوری ام گُل می کند و بعد از دقایقی خود را بالای منبر در حال نطق کردن یافتم و البته که این یافتن دلیل نمی شود من کناره گیری کرده باشم از روحیه دادن و خنداندنِ دخترانی که نیامده دوستشان داشتم و برایشان آرزوی موفقیت می کردم (((: 

یک ربع مانده به امتحان، طبق روال هر سال آیة الکرسی پخش شد و من از آن زمان چشم هایم را بستم و هم نوا شدم با آیه های قرآن و برای همه و همه دعا کردم که خوب و راضی از جلسه ی کنکور خارج شوند و تنها خواسته ام برای خودم این بود که تقدیرم طوری رقم بخورد که فقط و فقط پیش خدا و پدر و مادرم سرافکنده و شرمنده نباشم، همین و بس! (:

با آرامش سوال ها را حل می کردم و بعد از اتمام وقت با حوصله وسایلم را جمع و جور کردم و آرام آرام از در خارج شدم و در حینِ راه رفتن به این فکر می کردم که تمام شد؟ واقعا تمام شد؟ باید بیشتر تلاش می کردم؟ چه می شود؟ مسیرم را درست انتخاب کردم؟ اگر تغییر رشته می دادم الآن چه حالی داشتم؟ خواهرم امتحانش را چطور داده؟ خوب بوده؟ خدا کند خوب خوب داده باشد؛ سرم را بالا آوردم و به مسیری که شاید خواهرم هم از آن می گذشت نگاه کردم و با چشم به جست و جوی لبخند رضایتش بودم اما ندیدمش. پیچِ مسیر را طی کردم و گوش هایم را دری قرار دادم برای شنیدن حرف های خیلِ عظیمِ پسران و دخترانی که روانه ی درِ خروجی بودند. بعضی ها می خندیدند از این که موفق شدند فقط 4 تا سوال ریاضی حل کنند، بعضی ها سخن از نشستن برای سال بعد می زدند و بعضی هم جواب هایشان را با دوستانشان چک می کردند. آن لحظه نمِ اشکی روی گونه ام نشست؛ نه بخاطر سوال هایی که در ذهنم بود، نه؛ دلم آرام بود و آرامش داشتم از وجود خدایی که هیچ وقت برایم بد نخواسته و نمی خواهد؛ شاید برای این که لحظه ای احساس کردم دلم برای این چند سال، با تمام سختی ها و زجرهایی که کشیدم تنگ می شود! رشد و بالندگی و پختگی من در این دوران بود و چیزهای ارزشمند زیادی را فهمیدم و آموختم... دستم را روی گونه ام کشیدم که یکهو دیدم مادرجان در حین فیلمبرداری با گوشی از پشت چمن ها بیرون آمدند و خواهرم هم لبخند می زند....... (((:

ساعت 3:30 تا 6:30 هم کنکور زبان را پشت سر گذاشتیم و بعد از آن بدون فوت وقت به سمت باغمان رفتیم و دمِ غروب من و خواهرم میان درختچه ها و سبزه ها با هم می خواندیم:

آسمون نارنجیه، ابرا شدن تیره

چه آسمون قشنگی، دلم داره میره

و هی می گفتیم واقعا تموم شد؟ یعنی واقعا تموم شد؟

بعد هم باز بدون فوت وقت رفتیم به سمت سینما و همان جا هم با عمو علی قرار گذاشتیم که همدیگر را ببینیم. فیلم "دشمن زن" که پخش می شد، با خودم گفتم چرا کیفیتش پایینه؟! و بعد عینکم را زدم به چشم مبارک و بلـــه، تصویر تار به تصویر اچ دی بدل شد و این هم ارمغانِ پشت کنکوری بودنمان بود؛ عینکی شدن! (: فیلم خوبی بود، لااقل برای این که چند دقیقه ای را آسوده خاطر و فراغ بال کنار خانواده ام خندیدم.

شب را خانه ی عمو علی ماندیم و من کیک هایی را که سر جلسه ی کنکور بهمان داده بودند برای پسرعمویم که سال بعد کنکور دارد بردم و گفتم «بخور! تبرک کنکوره!!!» D:

امروز صبح که به خانه برمی گشتیم من به همان مقدمه ای که نوشتم فکر می کردم و همان لحظه پدرم پرسیدند «کی بیداره؟» لبخندی زدم و گفتم «من بیدارم»..... (: