به دعوت از جناب آووکادو پنج-شش بار این پست رو با داستان های مختلف (به شیوه ی جامِ جهانی ورزشی) نوشتم اما به دلم نمی نشست و منتشر نمی کردم و حالا هرچند دیره ولی خب... (:

«اولین باری که خودمُ دیدم، یه روزت بود! چشماتُ که باز کردی یکیُ توش دیدم که داره با تعجب نگام می کنه! ازت می ترسیدم؛ فکر می کردم اون یه نفرُ تو چشمات زندونی کردی و اومدی که منم ببری پشت مژه های بلندت!! ازت فرار می کردم و سعی می کردم بهت بی محلی کنم اما تو هم هِی دنبالم میومدی و سعی می کردی باهام حرف بزنی. دیگه بهت عادت کرده بودم؛ به این که هر وقت منُ می دیدی بدویی که بهم برسی و همین که صدای نفسای بلندتُ می شنیدم، یه نفسِ راحت می شد مهم ترین سهم من از اون روز؛ به این که وقتی شبا فکر می کردی خورشید شل شده و از آسمون افتاده، به خیالت بزرگترین مصیبت رخ داده و تندی میومدی زیر دستام و خودتُ توی بغلم مچاله می کردی و در حالی که چشماتُ با بیشترین فشارِ ممکن می بستی، یه لبخندِ خَرَکی می زدی و با گفتنِ "فقط همین یه بار! فقط همین یه بار!" می خواستی که از خودم نرونمت اما من که میدونستم مصیبتی در کار نیست ولی نمیدونستم چرا اینُ هیچ وقت بهت نمی گفتم تا که امروز دیگه صدای تند تند نفس کشیدنتُ نشنیدم! نمیخواستم به پشت سرم نگاه کنم و ببینم نیستی؛ فقط به رو به رو نگاه می کردم و دوست داشتم فکر کنم امروز قراره غافلگیرم کنی و از جلو ظاهر شی!! وقتی نمی دیدمت انگار هیچیُ نمی دیدم، دیگه مطمئن بودم تو اون حیوونِ درنده ای نیستی که اون اوایل فکر می کردم، فقط به این فکر می کردم باید امروز تو چشمات بیشتر نگاه کنم که... [یک نفسِ عمیق می کشد] که پیدات کردم. کنار یه برکه نشسته بودی و از چشمات آب بیرون میومد و می ریخت تو برکه؛ اولش فکر کردم اون برکه کارِ چشمای توئه اما یادم اومد که قبل از اومدنت هم اون همونجا بوده. دوییدم سمتت و این بار من بودم که پشت سرت نشسته بودم. خیلی دلم می خواست بدونم تو هم همون حسی رو داری که منم موقع شنیدنِ نفسات دارم یا نه! دهن باز کردم که... با سرعت برگشتی و محکم خودتُ بهم چسبوندی. آبِ چشمات خیسم می کرد و من تو این فکر بودم که این سوراخیِ چشمات نکنه کارِ همونی باشه که تو چشمات زندونی بوده و حالا فرار کرده!! چشمم افتاد به برکه و دیدم همونی که تو چشمات بوده حالا اونجاست! کم کم داشتم مطمئن می شدم که اون چشماتُ سوراخ کرده اما وقتی دیدم تو هم توی برکه ای و اون بغلت کرده، فهمیدم اون خودمم! نمیدونم چرا ولی حالا دوست داشتم زودتر و بیشتر و بهتر دوباره خودمُ توی چشمات ببینم. خواستم از خودم جدات کنم اما نمیذاشتی و هِی صداهایی از خودت در می آوردی شبیهِ صداهایی که وقتی حیوونا ناراحتن از خودشون در میارن... یه کم که آروم شدی سرتُ بلند کردی و همین که خواستم تو چشمات نگاه کنم انگار که چیزیُ که سال ها می خواستی دیده باشی دوییدی طرفش! رفتی سمت درخت ممنوعه و من تو دلم خوشحال بودم از این که قدت نمی رسه تا بتونی میوه هاشُ بچینی اما از طرفی هم نمی تونستم ببینم ناراحتی و اصلا هم خوشم نمیومد که دوباره از اون صداها از خودت دربیاری! فهمیدم که دلت هوسِ رونده شدن داره ولی تنهایی؟! محال بود که بذارم!! اومدم جلو و وقتی دستمُ بلند کردم که یکی از میوه ها رو بچینم، میتونستم حدس بزنم که رنگ لبت به شیرینی لبخند و برق نگاهت به درخشانی ستاره هاست...

[به چشمانِ حوا خیره می شود] حالا باید بدونی که بزرگ ترین مصیبت، شل شدنِ خورشید و افتادنش نیست، بزرگ ترین مصیبت سوراخ شدنِ چشم تو و افتادنِ من از چشماته... زندونی بودن تو جهانِ چشمای تو خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت اما بدونِ توئه...»

روی ماه نشسته بودند؛ سرش را در گودی گردنِ آدم فرو می کند. بوی یک سیب طعمه ی قلب هایشان شده بود و جهانی که اسیرِ جامِ چشم های او!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+  این شما و این هم وبلاگی که به نقل از نویسنده «قراره به مسائل از دوربینی ناب نگاه کنه و با تعاملِ همدیگه لطیف و ظریف نگاه کردن و البته درست زندگی کردن رو یاد بگیریم»| وبلاگ نظارات (: