پُشتِ هیچستان

جایی حوالی افکارمان که به جای راه رفتن، پرواز می کنیم!

72. عملیات جبهه ی wifi

می خواستم خاطره ی دیروز را به نوشته های وبلاگ اضافه کنم که متوجه شدم ای به خشکی شانس! نت دود شد، رفت هوا... مجبور شدم برادر گرامی را مجاب کنم تا با صرف هزینه ای از جانب خودم عنایت فرموده و دوباره نتمان را شارژ بفرمایند که همین کار را هم کردند اما به صورت کاملا همین الآن یهویی هایی که در فضاهای مجازی باب شده تصمیم گرفتند تنظیمات وایرلس را تغییر دهند و برداشتن تیک Enable wireless همانا و قطعی نت هم همانا...

خلاصه مجبور شدم که عملیات خطیری انجام دهم تا بتوانم همین امشب که گویا آخرین فرصت اینجانب است برای استفاده از لپ تاپ، خاطراتم را در وبلاگ بگنجانم.
عملیات شب سیاه (به گفته ی برادرم شب سیاه نامیده شد!):
مادرم در اتاق خواهرم بود و پدر عزیز در اتاقشان در حال استراحت بودند... سلانه سلانه و لپ تاپ به دست وارد اتاق پدر و مادر شدم. لپ تاپ را روی صندلی گذاشتم، برق ها خاموش بود و چشمم یارای دیدن اجسام را نداشت. موبایلم را که زیر سجاده ی پدرم قرار داشت برداشتم و چراغ قوه ی آن را روشن کردم (چند وقتی می شود که موبایلم را به آنها سپرده ام) هم چنان آرام قدم برمی داشتم... به کامپیوتر رسیدم، نشستم، گوشی را به دهان گرفتم و با نوری که از چراغ قوه ی گوشی متسع می شد مشغول پیدا کردن سیم زردی شدم که برادرم می گفت به کیس وصل است... نگاه کردم، چشمم به همان سیم زردی افتاد که در پایین ترین قسمت قرار داشت. دست دراز کردم تا آن را بکشم... صدای اندکی به دلیل برخورد سیم ها به هم، به گوش می رسید! دست کشیدم که مبادا پدر بیدار شود؛ خسته بود و نفس های بلندی که می کشید نشانه ای آشکار بود بر این حقیقت... دوباره تلاش کردم وبالاخره موفق شدم. سیم مذکور را به لپ تاپ وصل نموده و به اینترنت دسترسی پیدا کردم و به نَقل از برادرم که دورادور مرا مشاهده می کرد، مانند هکرها شروع کردم به درست کردن خرابکاری ودردسری که ایشان به بار آورده بود! و پس ازچند ثانیه با رضایت از اتمام کار، همانطور که از در وارد شدم، به بیرون راه یافتم و به اتاق برادر پناه آوردم... 
برادر: « این عملیات از عملیات کربلای 7 هم سخت تر بود!!!»
من: لبخند... (:

سه شنبه ۲۰ بهمن ۹۴ , ۱۷:۰۴ ♥خانوم یار♥ ♥آقای یار♥
سلام عزیزم مرسی راستی دنبالت کنم دنبالم میکنی
سلام خانوم یار عزیز
خواهش میکنم. عوضش شمام واسه ما دعای خیر کن که عاقبت کنکورمون ختم به خیر بشه (:
بله حتمـــــا
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پشت هیچستان جایی است‌
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند
از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک!
روی شن ها هم‌،
نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند...
پشت هیچستان‌، چتر خواهش باز است‌؛
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید
آدم این جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری ست‌...
#سهراب سپهری

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
Designed By Erfan Powered by Bayan