مـ18o81ـن

کسی مستور در من است که سعی در کشف اسرارش دارم!

123. من از گذرِ بهار می ترسم

برخلافِ سال های پیشین، کسی در من این بهارِ لعنتی را نمی خواهد؛ چهره ی ارغوانی و غمزه ی غمازه ی فرتوتانِ نوباوه شده ی زمستانِ قبلی بدجوری دلش را می خراشند! می خواهد در پیله ی شبِ غم های خود بماند و تمامِ تار و پودهای روزهای پیشِ رو را به ماهِ نگاهش پیش کش کند تا برایش کلافِ ابریشمیِ اشک ببافد. می خواهد فرار کند از حقیقت -این که یک پنجم از عمر خود را در قمارِ مشتی افکارِ پوچ باخته است- از نوشتن، از خندیدن، از زندگی، از عشق!!

بهار را نمی خواهد، نمی خواهد، نمی خواهد... بهار برایش چیزی جز ارمغانِ باختنِ دوباره نیست! نه، نباید زمان حرکت کند و او را در مسیرِ مبهمِ مجنونِ اوهامِ خورنده اش تنها بگذارد؛ باید جایی بایستد تا او از تمامِ این  و آن هایی  که وجودش را به بند کشیده اند، خلاص شود؛ از گرزِ افکارِ مریضی که بر سرش کوبیده می شوند، از آتشِ بطالتی که سوزشش در عمقِ جانِ روزهایش رسوخ کرده، از نَمی که پشتِ شیشه ی چشمانش، پرده وار نشسته و نمی بارد تا او بتواند بهار را ببیند اصلا!

این بهار را نمی خواهد، بهارِ وجودش را می خواهد... کوچ از این همه درد را می خواهد؛ در روزگاری که خسته است، در بهاری که دلگیر است...

122. و من آفریدگاری که از روزیِ شهیدانم ناآگاهم!

تا وارد جزء به جزء واژه های من نشوید، این پست ها فقط تصوری قریب با الفبا هستند که گاه با آن ها غریبید و گاه قرینِ رغبتِ قرائتِ رقیبانی چون شما واقع می شوند؛ که در قلمرو افکار من رژه می روند و حتی ممکن است آنی تصمیم بگیرند قلمروشان را ویران کنند و از هم فرو بپاشند و خودکشی کنند با گلوله های نقطه های خود!

اما درست در همین زمان که در دلِ هم پیچ و تاب می خورند و نظمشان از هم گسیخته می شود، هر کدام معنایی شگرف تر و قدرتمندتر از خود و یک کلمه ی چهار حرفی به نام "واژه" پیدا می کنند؛ شروع می کنند به هورت کشیدنِ رشته ی افکارم و مرا هم ناخودآگاه -و شاید خودآگاه- قورت می دهند! و چه چیزی دهشتناک تر از این که حاشیه ای از افکارت تا به ابد در واژه هایِ نامرئیِ ادا نشده بلعیده شده باشند؟!

برای یافتنِ این پنهانی ها، چاره ای جز ویران شدنِ دوباره و دوباره و دوباره نیست؛ این که خودت را هی بشکافی و در اعماقِ جانت به دنبال افکاری محبوس باشی که شاید تا به حال پوسیده باشند در کنجِ دنجِ رنج!!!

و کسی چه می داند "افکاری که مفقودالاثر و شاید در راه جهادِ فی سبیلِ صرفِ واژه ها شهید شدند، آیا هنوز زنده اند و از نزد آفریدگارشان روزی می گیرند؟!"

121. لعنت به تمامِ جیمی ها!

... ولی از یک جایی بح بعد، از حَمان جا کح ترجیح دادم پیروِ تمامِ اشتباحاتَم این بار حَم یک غلطِ اضافی کح نح، یک غلطِ جابح جا بکنم؛ از حَمان جا کح بح حَر چح  "هـِ" دو چشم و "هویتِ هارمونیِ هندسه ی هجرتِ هاله ی چشم ها به هم" پشتِ پا زدم کح حَم پای "حـِ" جیمی، جیم شوم لابه لای "حَربِ حراجِ حجمِ حسرتِ حادِ حبسیِ دل"، از حَمان جا خودم را جا گذاشتم؛ جایی میانِ چشم حایش، درست قبل از حَمان سح  نقطح!!!

+ تا 8 تیر بودنم با خداست!

+ ز دست درس و این کنکور فریااااد که اجازه نمیدن تا مدت های طولانی نوشته های قشنگتون رو بخونم؛ ببخشید

+ شروع سال جدید هم پیشاپیش مبارک (:

120. راستی! این لباس ها را که می فروشد؟!

از گرگ و میشِ آسمان واهمه دارم؛

مرا یادِ آدم هایی می اندازد که نقابِ لبخندشان برای هم کِش می آید

فارغ از آن که

رویِ چشم های یکی، چنگال های تیز زوزه می کشد برای دریدن

و چشم های آن دیگری، ماهی شده در حوضِ ترِ ترس از جهیدن!

گرگ هایی در لباس میش

و میش هایی در لباس گرگ!

یکی اسیر غریزه

و یکی فراری از غریزه ی آن اسیر!

همه عوض شدیم

و همین است که یکدیگر را عوضی می بینیم!!!

119. چه شد که مستور شدم

تا جایی که ذهنم می تواند به دوردست های زمانی سفر کند، می رسم به همان جا که 8 ساله بودم و یک دفتر نقاشی کوچک داشتم. واضح و مبرهن است که هر برگ از دفتر، دو صفحه را شامل می شد و من هم همیشه روی یک صفحه از یک برگ نقاشی میکردم! یک روز که کار رنگ پاشی به آخرین برگ از دفتر تمام شد، نشستم و کمی اندیشیدم که بر صفحه های سفیدِ پشتِ هر اثر (!) چه اثر دیگری می توانم بنگارم! و همانا همان لامپِ روشنِ معروف، بالای سر اینجانب شروع به واپاشی تشعشعاتِ حاصله (!) کرد!! با توجه به مضمون هر نقاشی شروع کردم به نوشتن چیزهایی شبیه به شعر! اولین چیزِ شعری را خاطرم هست:

118. ما آدم ها

هر چه می گذرد

هی گذشته روی گذشته تلنبار می شود

اما خبری از آینده نیست!

و ما آدمهای باگذشتِ بی خبر،

از حالمان چنان می گذریم که انگار تعهد داده ایم به انبوهِ خاطره دست یابیم!

فقط خدا نکند،

خدا نکند که خاطره هامان برسد به آنجا که بارقه های آتشِ زیرِ خاکسترِ یک مهره ی سوخته در چشممان بیفتد؛

به چشم بر هم زدنی هم قناعت نمی کند و هر چه خاطره دیده ایم، تلی از گذشته را

می سوزاند و 

می سوزاند و

می سوزاند...

و خدا نکند، خدا نکند چشم یک بی خبری به ما بیفتد...

و ما می مانیم زیر مشتی از خاکستر که هنوز برقِ شعله در چشم هامان سوسو می زند...

ما آدمهای بی گذشتِ باخبر...

از نوشته های خودم در کانال مستور

+ شعرام رو اینجا بنویسم؟ موافقید؟

117. گرام های مجازیِ من

اینجا کسی می نویسد

که هر وقت رو به روی آینه می ایستم،

می بینم به شکل مرموزی توی ظلمات چشم هایم ایستاده و خیره خیره نگاهم می کند؛

مبهم،

ساکت،

تأثیرگذار

و

رمز آلود!

#مستور می نویسد...

[ممنونم که بدون نام نویسنده نشر نمی دید]

برای عضویت در کانال کلیک کنید:  Ma3toor@

اینستاگرام من: Ma3toor@

116. جرأت می خواهد عریان شدن

منم عاشق شدم!

اما نه به سادگی...

لباس عشق تو تنم زار میزد؛ خیلی گشاد بود... شایدم من براش خیلی کوچیک بودم...! واسه همین هی میرفت زیر پام، منم لگدش میکردم، هی می خوردم زمین... هی دلم زخمی میشد ولی آخ نمی گفتم؛ یعنی نبایدم می گفتم! آخه من یواشکی لباس عشق رو تنم کرده بودم، نباید صدام درمیومد که کسی بفهمه... این شد که همه ی آخا رو قورت دادم، همشونم میرفت تو دلم... باز دلم زخمی می شد ولی حاضر نمیشدم این لباس رو از تنم دربیارم! آخه اونی که این لباس رو تنم کرده بود -نمیدونم حواسش به تناسب قد من و قواره ی عشق بود یا نه- برام خیلی عزیز بود... من عطر اون رو توی لباسی که تنم کرده بود حس میکردم... من همون یعقوبِ کنعانیِ توی کلبه ی احزان و اون یوسفِ عزیزِ مصرِ گم گشته ی توی قلبم... دروغ نیست اگه ادعای کوری هم بکنم! کور نسبت به همه چیز و بینا نسبت به اون...

115. نباید هنوز هم بپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است!

چه سخت است آبیِ بیکران اقیانوس باشی و نارنجیِ آتش، بر فرازت آن گونه سر بلند کند که سیاهش توی چشمانِ آبیِ آسمانِ بالای سرت بزند و تو هیچ کاری از دستت برنیاید، هیچ کاری، هیچ!

از بچگی در گوشمان زمزمه کرده اند "حقیقت تلخ است" و شاید وقتی سهراب میگفت "و نپرسید چرا قلب حقیقت آبی است؟!" نمی خواست آبی و هر آنچه که به آبی می زند مثل آب -که آرامِ جان هاست- پیش دل های مردم رنگ ببازند و تلخی حقیقت یادآور آبیِ آن باشد!

اما این روزها چه قدر احساس میکنم آبیِ اقیانوس دارد از شرمندگی دق می کند!

و چه کسی فکرش را می کرد که روزی نارنجیِ آتش به آبیِ آب، دهن کجی کند؟!.......

+ از منظر من سانچی یعنی سان + چی؛ یعنی خورشیدچی؛ یعنی نورچی و به حق که ساکنان سانچی، دارنده ی نور بودند در قلب هاشان، نوری از جنس خدا...

+ «و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند، مرده اند بلکه زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی داده می شوند» آل عمران/ 169

+ شهادتشان مبارکشان باد

+ و ایران تسلیت......

+ صبر جمیل رو برای خانواده های محترم این شهدا از خدا مسألت دارم.......

+ خدا آخر و عاقبتمان را بخیر کند!

+ مشکوکم!!!

۱ ۲ ۳ . . . ۳۷ ۳۸ ۳۹
بِسمِ رَبِّ جان
سلام، مستور هستم
شب گردم،
میان آب قدم می زنم
و سر به بالین ماه دارم!
دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan