پُشتِ هیچستان

جایی حوالی افکارمان که به جای راه رفتن، پرواز می کنیم!

114. هنوز هم اینجا بوی غربت می دهد!

"می دانم طولانی است ولی لطفا بخوانید..."

عجب حوصله ای داشتیم ما بلاگفایی ها! می نشستیم پای کامپیوتر و کلی علاف میشدیم تا به اینترنت دایال آپ وصل شویم! بعد می رفتیم توی وبلاگمان و نیم ساعت تق تق تایپ میکردیم و پست می گذاشتیم؛ بعد هی تند تند کامنت هایمان را چک می کردیم ببینیم فلانی کامنت می گذارد؟ یعنی چه می گوید؟! هر کامنتی هم که گذاشته میشد، در هول و ولای این بودیم که فی الفور برویم در قسمت نظراتِ آخرین پستش چیزی بنویسیم؛ خیلی هم مهم نبود که متن کامنتمان به متن پست بخورد یا نخورد! مهم فقط کامنت در جواب کامنت بود! انگار اگر اینطور نمیشد، مراممان زیر سوال میرفت! عالمی داشتیم برای خودمان...

توی گوگل و بلاگفا می گشتیم وبلاگ خوب پیدا می کردیم؛ بعد هی پست ها را بالا و پایین می کردیم و دل و روده ی آرشیو و پروفایل وبلاگ طرف را درمی آوردیم؛ بعد خوشمان که می آمد با دو بار کامنت گذاشتن با طرف دوست می شدیم و لینک می زدیم؛ گاهی هم جو گیر می شدیم و از پست اول تا آخرش را نیامده کامنت باران می کردیم! که مثلا بگوییم ما از آن کامنت گذاران خوب روزگاریم! آخر، آن زمان ها کامنت گذاشتن، اِند معرفت بود!

هر دفعه هم که میرفتیم به میز کارمان در قسمت مدیریت وبلاگ سر بزنیم، روی مشاهده وبلاگ کلیک می کردیم تا از قالب و عکس پروفایل و مطالب و آهنگ و حباب ها و قلب های متحرک وبلاگمان، خودمان حسابی حظ کنیم؛ بعد می آمدیم دانه دانه لینک ها را باز می کردیم ببینیم کدام رفیق نادیده مان پست جدید گذاشته! بلاگفا که مثل فیسبوک و اینستاگرام Home نداشت، ده بار باید وبلاگ طرف را باز می کردی پست های آخرش را می خواندی تا مطلب جدید بگذارد. یک هفته هم که یادت می رفت سر بزنی، ده تا پست جدید می گذاشت و تا کامنت میگذاشتی، میگفت "کجا بودی بی معرفت؟!"... ماجرایی داشتیم...

بعضی ها هم که خوش ذوق تر بودند، به وبلاگشان که وارد می شدی پیام می آمد "به سرای تنهایی من خوش اومدی" و از وبلاگشان که خارج می شدی پیام می آمد "کجا؟! بودی حالا...نرو!" و از این قرتی بازی ها!!! ما شعر و شاعر بازها هم خراب قالب های پیچک بودیم! ولمان که می کردی داشتیم کد قالب پیچک کپی می کردیم که قالب وبلاگمان را عوض کنیم. عالمی بود برای خودش...

آن روزها اگر 5 تا دوست داشتیم که برایمان کامنت می گذاشتند، شوق داشتیم بنویسیم برایشان و تعریف کنیم؛ خلاصه کارهایمان، حرف هایمان، دوستی هایمان بی ریا بود، صاف و ساده...

یادم نمی آید در بلاگفا زلزله ی چند ریشتری آمده بود که از خانه های وبلاگی گرم و صمیمی مان چیزی جز آوار کلمات و ناپدیدشدنشان باقی نماند! حس بدی بود؛ خیلی بد... بعضی هامان از بلاگفا کوچ کردیم و به بیان پناه آوردیم؛ مثل من! آن روزها در وبلاگ جدیدم احساس غربت می کردم... نه کسی را میشناختم، نه کسی مرا می شناخت... اولین کسی که برایم کامنت گذاشت جناب "کلنگ همساده پسر" بود. پاسخش را نوشتم و طبق عادتم در بلاگفا، همان پاسخ را زیر آخرین پستشان کامنت گذاشتم. در کامنتهای بعدی از ایشان، این مضمون را خواندم: "نیازی نبود زحمت بکشید و پاسخ کامنتم رو برام کامنت بذارید، خودم می اومدم میخوندم"... آن زمان فهمیدم رسم و آداب بیانی ها با بلاگفایی ها فرق می کند! این تفاوت حتی در نوع نوشتارشان هم بارز بود! آن موقع تک و توک میتوانستی در بلاگفا، وبلاگی پیدا کنی که پست هایش رنگ و لعاب ادبی و شاید پربار فلسفی (!) داشته باشد! اما تا دلت بخواهد وبلاگ هایی بودند که طعم تلخ و شیرین حرف های روزمره را به رخت بکشند که گاهی بخواهی با تمام وجود همدردی کنی و گاهی هم از سر شوق، پایکوبی...!!

بیان، برایم ارمغان تغییر بود! شواهدش هم فی ما بین پست های قبل و بعد از عملِ آمدنم موجود است! کم کم یاد گرفتم اینجا نمی شود زیاد هم صاف و ساده بود؛ انگار نمی شود راحت بنویسی "من دارم دق میکنم..." مثلا شاید اینطور بتوانی بنویسی "حجم درد، ضخامت قلبم را به سخره گرفته است؛ دارد پاره پاره اش می کند..."!

ولی دیگر آن قدر بزرگ شده ام که دنبال علت ها، جایی بیرون خودم نگردم؛ لابد چیزی در من غلط است! برای همین است چند روزی است رفته ام؛ رفته ام خودم را به هزار زنجیر بسته ام که کشان کشان خودم را ببرم یک دور کامل بزنم تا برگردم به همان نقطه ای که بودم؛ همان نقطه ای که پیش از این ها بودم...

در طی این دور، پست های مرا که خلاصه کنید جمع می شود در مشتی آه و فغان! مشتی دردسر که خودم برای خودم درست میکردم و گاهی از حلِ چالشِ حاصل، محظوظ می شدم! اما حقیقت اینست که این چند سال را درجا زده ام و با هر قدمی که برداشته ام، فقط فرو رفته ام...

نه، نمی شود! باید به نقطه ای پیش از این ها برسم؛ آن جا که باورهایم خالی از توقع بود! رسیدن هم که به این راحتی ها نیست! یک عمر وقت می بَرَد تا به این باور برسی که می شود به راحتی اعتماد کرد یا می شود کسی را دوست داشت یا کسی می تواند واقعا دوستت بدارد؛ این که آدم خوبی هستی یا همین آدم لالی هم که باشی می توانی مورد پذیرش واقع شوی...

روزی این باورها، تمام سرمایه ی زندگی من بود. کاش باورهای هم را خراب نکنیم؛ سرمایه ی زندگی مرا که احساسِ غربتِ ممتدِ اینجا دارد به باد می برد...!

باید به نقطه ای پیش از این ها برسم؛ آن جا که باورهایم خالی از توقع بود! 

سلام عالی بود ...
سلام
ممنونم که وقت گذاشتید و خوندید
بین بیانی ها هم روزانه نویس که خیلی زیــــــاده
حداقل از وقتی که دعوت نامه رو برداشته و بلاگفایی ها کوچ کردن :)
من کثرتشون رو ندیدم!
حالا اصل حرفم که روزانه نویسی عامیانه نیست، چیز دیگه ایه!
خب معمولا روزانه نویس ها عامیانه مینویسن البته معمولا
خواهری جان، همه ی اقشار بیان برام محترمن و من دوسشون دارم اما حرفم اینه که این جا آدما انگار با هم راحت نیستن، لااقل من که این احساس رو دارم!
انگار اگه حرفی هم زده میشه از سر تعارفه و شاید حقیقی نیست؛ یعنی دلی نیست!
البته دلیلی هم نداره که اینطور باشه، من فقط حرف دلم رو نوشتم، همین (:
آخی عزیزم من اونموقع وبلاگ نداشتم یعنی اینبار بار اولمه 
^_^
به خاطر همین واقعا نمیدونم چی عوض شده و چه کنیم و ازاین صوبتا :) 
ولی خب شما هرجور راحتی بنویس خو ما میخونیم دوست جانم ^_^
عزیزی میم جانم *:
سلام
کلیت‌ حرفتون رو قبول دارم
به هر حال به علت گسترش فضای مجازی و درگیری مردم در اون 

صرفا از باب سرگرمی عمدتا بهش نگاه می کنند و راحت بودن و بیان واقعی افکار دیگه کم مشخص میشه در این فضا .تازه وبلاگ ها بیشتر مصون موندند تل و فیس بوک و اینستا که کلا شده سراسر دروغ

خوب نوشتید!!

دلتون شاد
سلام
فکر میکنم شاید یادمون رفته که نویسنده های مجازی، همون آدم های واقعی هستند که حس میکنند همه چیز رو....
ممنونم
شادی شما هم برقرار
واااای دختر چقدر خاطره زنده کردی برام :)
فک کنم من یک بیانی شدم ولی از خیلی جهات بلاگفایی موندم.
دیشب تا صبح بیدار بودم و داشتم پستای قدیمیم رو میخوندم
فکر کنم از اثرات اونه (:
منم نسبت به خودم این حس رو دارم!
امیدوارم هرجوری که هستیم مراقب دل هم باشیم...
انگارب پستت یه دستی شد و منو از وسط اتاق پرت کرد تو یه دنیای دیگه؛ روزای بلاگفا... وقتی اومدم بیان دقیقا همین حسا رو داشتم. همینایی که گفتی. الانم یه موقع‌هایی میاد سراغم ولی نه زیاد... در کل بیان و بلاگفا دو دنیای جدان. و من هنوزم یه وقتایی دلم برا بلاگفا و رفقام تنگ میشه... 
با وجود این بیشتر که بهش فکر می‌کنم می‌بینم اینجا حرفای بهتری زده میشه و دوستی‌های عمیق‌تری هم شکل می‌گیره :)
یعنی در واقع من تو بلاگفا اینا رو تجربه نکردم ولی بیان چرا :) 
امیدوارم هرجا هستیم مراقب خودمون و دوستی‌هامون باشیم خلاصه :) 
من هنوز تو بلاگفا رفقام رو دنبال میکنم...
درسته اینجا حرفای بهتری زده میشه ولی من عمق این دوستی ها رو ندیدم! می دونی حریر، خیلی صادقانه اگه بخوام بگم اینه که حس میکنم بعضی دوستی های اینجا فقط کلامیه و دلی نیست! و صد در صد در مواردی هم اشتباه میکنم ولی این حسیه که دارم!!
منم امیدوارم (:
آها
نه میدونی بیانی ها یکم دیرتر صمیمی میشن ولی بعدا میشه روشون حساب کرد واقعا هیچی تعارف نیست
یکم انگار محتاط ترن
راستش تا حالا توی بیان با کسی صمیمی نبودم و اگه هم بودم نخواستم که درگیرشون کنم با حرفام!
شاید منم که خیلی محتاط ترم...!!!
ما که به‌تازگی داریم وبلاگ‌نویسی می‌کنیم، هربار که حرف از دوران طلایی وبلاگ‌نویسیِ بلاگفا میشه، حقیقتاً افسوس می‌خورم که چرا اون‌وقتها نبودم که باشم!

فکر نکنم که وبلاگنویسی دوباره به همچه دورانی برگرده، با وجود شبکه‌های اجتماعی‌یی چون توئیتر و اینستاگرام...
هر دورانی خاصیت طلایی خودش رو داره، افسوس فقط باعث میشه از وضع موجود اونطور که باید لذت نبریم. مهم نیست که کی وبلاگ نویسی رو شروع کردید، مهم اینه که سعی کنید یک بلاگر خوب باشید اونوقت دوران طلایی شما شروع میشه...
متاسفانه بنده هم همین فکر رو میکنم...
هووممم... به نظرم همه‌چی بستگی به همون دوست‌ها داره. مثلا یکی از بچه‌های اینجا بخاطر تجربه‌های بدش می‌گفت بچه‌های تهران بی‌معرفتن. حالا صبر کن می‌بینی. و من بعدش بچه‌های تهران رو دیدم و معرفتشون بیشتر از خیلی‌ها بود. ینی می‌خوام بگم بستگی داره دوستات کی باشن. عمق این رفاقتا به این بستگی داره به نظرم :) 
درسته، مهم نیست کجایی باشی، با چه رسم و رسومی بزرگ شده باشی یا چه ظاهری داشته باشی؛ مهم اینه که دلت صاف و بی غل و غش باشه و معرفت از تو چشمات موج بزنه (:
اینم هست تو حتی از من دوری کردی خواهری :)
با این که خیلی دوسِتون دارم ولی من از همه دوری کردم خواهری (:
با حرف ماهی کوچولو هم موافقم. اینجا بچه‌ها یکم دیر صمیمی میشن ولی وقتی صمیمی شدن جدا رفیقن برات... و این خیلی قشنگه به نظرم ^_^
متاسفانه تجربه ش نکردم حریرجان...
اوهوم... همینطوره ^_^
شاید اگه این پشت کنکور موندن تموم شه خیلی از حس هایی که دارم تغییر بکنه!
خونه نشستن و به کتابا نگاه کردن، گاهی آدم رو میبره توی یه قفس که کمتر کسی میتونن بهش راه پیدا کنن...
شاید این طناب رو شل گرفتی... یه کم محکم تر بگیر... مطمئن باش جواب میده :*
شاید دارم اصلا رهاش میکنم حریر... نمی دونم!
آره اینم می‌تونه باشه. یعنی خیلی چیزا رو آدم تاثیر میذاره. مثلا منو نیگا. هرکی منو ببینه عموما یه دختر لبخند به لب و صمیمی تو خاطرش می‌مونه‌. حالا همین من این روزا که حالم خیلی خوب نیست و فصل امتحاناته حتی حوصله‌‌ی خندیدن ندارم و ترجیح میدم برم یه گوشه بشینم و با هیشکی حرف نزنم. و مطمئنن وقتی اینطور رفتار کنم آدما هم ازم دور میشن. یه وقتایی شرایط آدمو از اطرافیانش و دوستاش و...  دور می‌کنه. غصه‌اش رو نخور جون دلم. درست میشه :*
بیا با هم بخندیم و حالمون رو خوب کنیم ((((((((:
تنها چیزی که این روزا بهم انرژی خاصی میده آهنگ "اومدی پیشم" هست...
 بخندیم بخندیم :))) 
اومدی پیشم؟ از کی؟
(((:
از میلاد بابایی
چقدر سخت بود شبی که خوابیدیم و فرداش که بیدار شدیم دیدیم خبری از بلاگفا نیست، اون همه خاطراتمون دود شد یک شبه رفت هوا، دوست هایی که از دست دادیم... چند وقت پیش داشتم دفتر خاطراتمو می خوندم خاطرات سال 91و92و93و اوایل سال 94... اولین سال هایی که وبلاگ نویسی می کردم...  با هر دوستِ وبلاگی که آشنا شده بودم چند خطی ازش نوشته بودم برای بعضی ها حتی چند صفحه! بستگی به عمق دوستی داشت و بالاپایین کردن وبلاگ هاشون... 
بعد از اون باز هم نوشتم یه مدت تو میهن بلاگ و الانم بیشتر از یکساله که به بیان کوچ کردم... روزی که اومدم بیان خوشحال بودم و به بقیه هم پیشنهاد میدادم که کوچ کنن میگفتم امکانات بیان کجا و بلاگفایی که در حد چراغ نفتیه کجا... بیشتر از یکساله تو بیان ثبت خاطرات می کنم ولی هر بار که می خوام دکمه ی انتشار مطلب رو بزنم انگار اولین پست عمرم رو دارم منتشر می کنم انگار یه غریبه ام بین این جماعت بلاگر، با دوستان وبلاگی خوبی آشنا شدم تو بیان، ولی هنوز نتونستم به قول خودت کسی رو پیدا کنم که رفاقتش مثل بلاگفایی ها دلی باشه نه کلامی و از سر تعارف... بیشتر از یکساله که برای نوشتن و ثبت خاطراتم معذبم و دلم هوای بلاگفا رو کرده، هوای ساده نویسی بین جماعت ساده نویس و روزمره نویس... انگار از اول بیان برای امثال ما نیومده بوده روی کار... 
تو بلاگفا که می نوشتم می دونستم خواننده هام بخاطر خودم و نوشته هام میان سر می زنن، می خوننم و کامنت میذارن... الان نمی دونم بخاطر خودم و نوشته هام میان می خونن و کامنت میذارن یا برا اینکه منم بخونمشون و کامنت بذارم... نمی دونم چون وبلاگمو دوست دارن دنبالم می کنن یا از سر رودروایسی چون وبلاگشونو دنبال می کنم یا دنبال می کنن که دنبالشون کنم... 
من هنوز بعد از این همه مدت نتونستم به سیستم بیان عادت کنم... 
شاید یه روزی باروبندیلمو جمع کنم و برگردم به بلاگفا با همون امکانات ضعیفش که در حد چراغ نفتیه... 
اول از همه ممنونم بابت وقتی که برای خوندن پست صرف کردید و نظرتون رو نوشتید
به نظرم بیان، یه سیسم حرفه ایه برای نگارشِ هر چه که میخوایم و انگار آدما هرچه که حرفه ای تر باشن جانب احتیاط رو برای وارد کردن شخصی به حریمشون بیشتر رعایت میکنن، بخاطر همینه که شاید احساس میشه کلام و رفتارشون دلی نیست ولی نمیشه بی انصاف بود! شاید بیشتر آدمایی که اینجان همون بلاگفایی هایی باشن که کوچ کردن ولی جو بیان و سبکش موجب شده اونام محتاط بشن؛ مثل خودم!
من مدتی به بلاگفا برگشتم ولی دیگه بلاگفا هم رنگ قدیما رو نداره! انگار اونجا حتی بیشتر حس میشه که بخاطر این که بری تعداد کامنتای وبلاگشون رو زیاد کنی، بهت سر میزنن یا برات کامنت میذارن! اکثر بلاگفایی های قدیم، مهاجر بیان یا میهن بلاگ یا سیستمای وبلاگ نویسی دیگه شدن، کمتر کسی از اون قدیما هنوز تو بلاگفا هست و قلمش تَره...
من با تمام احساس غربتم، بیان رو دوست دارم همونطور که بلاگفا رو دوست داشتم اما اینا رو نوشتم که بگم باورهای همدیگه رو نسبت به هم خراب نکنیم و اگه وقتی هم برای هم میذاریم واقعا از جون و دل بذاریم...
جمعه ۲۲ دی ۹۶ , ۰۸:۵۳ گرافیست ارشد
احسنت ، بله واقعا همینطور بود :)
نسبت برتری بلاگ بیان به بلاگفا ، مثل برتری تلگرام به بعضی از این پیام رسان های ایرانی هست ...
اصلا بلاگ بیان قابل مقایسه هم با اون نیست .
پشتیبانی و توسعه بلاگ بیان هم خیلی خیلی بهتره ، هر چند اونم چند وقتی هست سرعتش خیلی کم شده ، ولی 1 ، 2 سال پیش بهتر بود .
ممنونم
نظر شما هم محترمه و قابل قبول
شنبه ۲۳ دی ۹۶ , ۱۷:۵۱ گرافیست ارشد
سپاس .
خواهش میکنم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پشت هیچستان جایی است‌
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند
از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک!
روی شن ها هم‌،
نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند...
پشت هیچستان‌، چتر خواهش باز است‌؛
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید
آدم این جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری ست‌...
#سهراب سپهری

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
Designed By Erfan Powered by Bayan