"می دانم طولانی است ولی لطفا بخوانید..."

«عجب حوصله ای داشتیم ما بلاگفایی ها! می نشستیم پای کامپیوتر و کلی علاف میشدیم تا به اینترنت دایال آپ وصل شویم! بعد می رفتیم توی وبلاگمان و نیم ساعت تق تق تایپ میکردیم و پست می گذاشتیم؛ بعد هی تند تند کامنت هایمان را چک می کردیم ببینیم فلانی کامنت می گذارد؟ یعنی چه می گوید؟! هر کامنتی هم که گذاشته میشد، در هول و ولای این بودیم که فی الفور برویم در قسمت نظراتِ آخرین پستش چیزی بنویسیم؛ خیلی هم مهم نبود که متن کامنتمان به متن پست بخورد یا نخورد! مهم فقط کامنت در جواب کامنت بود! انگار اگر اینطور نمیشد، مراممان زیر سوال میرفت! عالمی داشتیم برای خودمان...

توی گوگل و بلاگفا می گشتیم وبلاگ خوب پیدا می کردیم؛ بعد هی پست ها را بالا و پایین می کردیم و دل و روده ی آرشیو و پروفایل وبلاگ طرف را درمی آوردیم؛ بعد خوشمان که می آمد با دو بار کامنت گذاشتن با طرف دوست می شدیم و لینک می زدیم؛ گاهی هم جو گیر می شدیم و از پست اول تا آخرش را نیامده کامنت باران می کردیم! که مثلا بگوییم ما از آن کامنت گذاران خوب روزگاریم! آخر، آن زمان ها کامنت گذاشتن، اِند معرفت بود!

هر دفعه هم که میرفتیم به میز کارمان در قسمت مدیریت وبلاگ سر بزنیم، روی مشاهده وبلاگ کلیک می کردیم تا از قالب و عکس پروفایل و مطالب و آهنگ و حباب ها و قلب های متحرک وبلاگمان، خودمان حسابی حظ کنیم؛ بعد می آمدیم دانه دانه لینک ها را باز می کردیم ببینیم کدام رفیق نادیده مان پست جدید گذاشته! بلاگفا که مثل فیسبوک و اینستاگرام Home نداشت، ده بار باید وبلاگ طرف را باز می کردی پست های آخرش را می خواندی تا مطلب جدید بگذارد. یک هفته هم که یادت می رفت سر بزنی، ده تا پست جدید می گذاشت و تا کامنت میگذاشتی، میگفت "کجا بودی بی معرفت؟!"... ماجرایی داشتیم...

بعضی ها هم که خوش ذوق تر بودند، به وبلاگشان که وارد می شدی پیام می آمد "به سرای تنهایی من خوش اومدی" و از وبلاگشان که خارج می شدی پیام می آمد "کجا؟! بودی حالا...نرو!" و از این قرتی بازی ها!!! ما شعر و شاعر بازها هم خراب قالب های پیچک بودیم! ولمان که می کردی داشتیم کد قالب پیچک کپی می کردیم که قالب وبلاگمان را عوض کنیم. عالمی بود برای خودش...

آن روزها اگر 5 تا دوست داشتیم که برایمان کامنت می گذاشتند، شوق داشتیم بنویسیم برایشان و تعریف کنیم؛ خلاصه کارهایمان، حرف هایمان، دوستی هایمان بی ریا بود، صاف و ساده...»۱

یادم نمی آید در بلاگفا زلزله ی چند ریشتری آمده بود که از خانه های وبلاگی گرم و صمیمی مان چیزی جز آوار کلمات و ناپدیدشدنشان باقی نماند! حس بدی بود؛ خیلی بد... بعضی هامان از بلاگفا کوچ کردیم و به بیان پناه آوردیم؛ مثل من! آن روزها در وبلاگ جدیدم احساس غربت می کردم... نه کسی را میشناختم، نه کسی مرا می شناخت... اولین کسی که برایم کامنت گذاشت جناب "کلنگ همساده پسر" بود. پاسخش را نوشتم و طبق عادتم در بلاگفا، همان پاسخ را زیر آخرین پستشان کامنت گذاشتم. در کامنتهای بعدی از ایشان، این مضمون را خواندم: "نیازی نبود زحمت بکشید و پاسخ کامنتم رو برام کامنت بذارید، خودم می اومدم میخوندم"... آن زمان فهمیدم رسم و آداب بیانی ها با بلاگفایی ها فرق می کند! این تفاوت حتی در نوع نوشتارشان هم بارز بود! آن موقع تک و توک میتوانستی در بلاگفا، وبلاگی پیدا کنی که پست هایش رنگ و لعاب ادبی و شاید پربار فلسفی (!) داشته باشد! اما تا دلت بخواهد وبلاگ هایی بودند که طعم تلخ و شیرین حرف های روزمره را به رخت بکشند که گاهی بخواهی با تمام وجود همدردی کنی و گاهی هم از سر شوق، پایکوبی...!!

بیان، برایم ارمغان تغییر بود! شواهدش هم فی ما بین پست های قبل و بعد از عملِ آمدنم موجود است! کم کم یاد گرفتم اینجا نمی شود زیاد هم صاف و ساده بود؛ انگار نمی شود راحت بنویسی "من دارم دق میکنم..." مثلا شاید اینطور بتوانی بنویسی "حجم درد، ضخامت قلبم را به سخره گرفته است؛ دارد پاره پاره اش می کند..."!

ولی دیگر آن قدر بزرگ شده ام که دنبال علت ها، جایی بیرون خودم نگردم؛ لابد چیزی در من غلط است! برای همین است چند روزی است رفته ام؛ رفته ام خودم را به هزار زنجیر بسته ام که کشان کشان خودم را ببرم یک دور کامل بزنم تا برگردم به همان نقطه ای که بودم؛ همان نقطه ای که پیش از این ها بودم...

در طی این دور، پست های مرا که خلاصه کنید جمع می شود در مشتی آه و فغان! مشتی دردسر که خودم برای خودم درست میکردم و گاهی از حلِ چالشِ حاصل، محظوظ می شدم! اما حقیقت اینست که این چند سال را درجا زده ام و با هر قدمی که برداشته ام، فقط فرو رفته ام...

نه، نمی شود! باید به نقطه ای پیش از این ها برسم؛ آن جا که باورهایم خالی از توقع بود! رسیدن هم که به این راحتی ها نیست! یک عمر وقت می بَرَد تا به این باور برسی که می شود به راحتی اعتماد کرد یا می شود کسی را دوست داشت یا کسی می تواند واقعا دوستت بدارد؛ این که آدم خوبی هستی یا همین آدم لالی هم که باشی می توانی مورد پذیرش واقع شوی...

روزی این باورها، تمام سرمایه ی زندگی من بود. کاش باورهای هم را خراب نکنیم؛ سرمایه ی زندگی مرا که احساسِ غربتِ ممتدِ اینجا دارد به باد می برد...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. ۵ پاراگراف اول از #مانگ_میرزایی با کمی تغییر