تا جایی که ذهنم می تواند به دوردست های زمانی سفر کند، می رسم به همان جا که 8 ساله بودم و یک دفتر نقاشی کوچک داشتم. واضح و مبرهن است که هر برگ از دفتر، دو صفحه را شامل می شد و من هم همیشه روی یک صفحه از یک برگ نقاشی میکردم! یک روز که کار رنگ پاشی به آخرین برگ از دفتر تمام شد، نشستم و کمی اندیشیدم که بر صفحه های سفیدِ پشتِ هر اثر (!) چه اثر دیگری می توانم بنگارم! و همانا همان لامپِ روشنِ معروف، بالای سر اینجانب شروع به واپاشی تشعشعاتِ حاصله (!) کرد!! با توجه به مضمون هر نقاشی شروع کردم به نوشتن چیزهایی شبیه به شعر! اولین چیزِ شعری را خاطرم هست:

نی نی کوچولو باهوشه

زرنگ و ریزه موشه

تو خونه ی قشنگی

نشسته و می خنده

میگه مامان، بابا، داداش

بیاین منو بغل کنین

بازی های قشنگ کنین

اتل متل توتوله

گاو حسن چه جوره!

[نخندید؛ فقط 8 سالم بود خب!]

خلاصه برای همه ی نقاشی هایم چیزِ شعری نوشتم و الآن هم نمی دانم آن دفتر کدام گوشه و کناریست؟! آیا به سلولز تجزیه شده است یا هم چنان به انتظار واکنش های شیمیایی نشسته است؟!

بعدها دیگر یادم رفت که چیز می نوشتم شبیه به شعر تا این که در 12 سالگی، خانم نجدی انشایی را تکلیفمان کردند با موضوع آزاد! من هم باز رفتم نشستم و اندیشیدم که چه بنویسم و چگونه بنویسم که دوباره سر و کله ی همان لامپ پیدا شد! با خودم گفتم: "یافتم، یافتم" و در عرض 15 دقیقه انشای شعر مانندی را روی کاغذ پیاده کردم و فردایش سر کلاس با تشویق معلم، خر کیفانه رویش سوار شدم!! انشاهای بعدی را هم به همین منوال سوار شدم. اوج خر سواریم آن جا بود که وقتی یکی از انشاهایم را برای مادرجان خواندم باورش نمی شد خودم نوشته باشم و مرا نزد طبیب ادبیات (همان استاد ادبیات فارسی) برد تا معاینه ام کند! و با تأیید صحت و سقم این که این استعداد در من یافت می شود، همگی بسی از شادی گریستند! (مشخصه که فقط لبخند زدند ولی من میدونم تو دلشون همین طوری بود که نوشتم ((: ) همان زمان ها بود که دوستان و هم کلاسی هایم به من لقب "پروین اعتصامی قرن 21" دادند که الحق و الانصاف برایم زیادی بود!!!!!

اولین غزلم را در 15 16 سالگی نوشتم، اسمش را هم گذاشتم "رحمت الهی":

دلا معشوقِ در قلبت هزاران آفرین دارد/ تفاخر بایدش هر کو که یاری این چنین دارد

نه ساقی را نه مِی را من ز جانانم جدا خواهم/ سراپا مستِ وی باشم که رویی مَه جبین دارد

و گر چهرش بیفشاند نشاید جان که چشمانش/ چو تیری در کمانی و به هر گوشه کمین دارد

منم آن کو به هر سویی روان باشم به بوی او/ شوم مسحور و شیدایش که عودی در قرین دارد

منم شیرین که می خواهم ز جان فرهادِ جانش را/ مرا فریاد می باید که جان در آستین دارد

تخیل کردنش خاتِم به خوابیدن میسر شد/ که چون ما عاشقانِ خام را کِی هم نشین دارد

ز هجرانش به خوف افتاده ام دردی به جان دارم/ ز درگاهش بلایایش خدایش در امین دارد

قسم بر دل تخلص هم نمی خواهم ز بهر او/ بنازم دلبرم را من که حسنش آن و این دارد

تا 17 سالگی هم چیزی از عروض نمی دانستم و حالا هم اگر می دانم دست و پا و چه بسا سر شکسته است! بگذارید یک اعترافی هم بکنم! بیت آخر را خیلی اغراق آمیزانه گفتم! به من چه که دلبرم حسنش آن و این دارد، مگر می شود شاعر تخلص نداشته باشد یا نخواهد که داشته باشد؟! مگر داریم؟! راستش این است که من تا همان 17 سالگی تخلص نداشتم؛ یعنی نه این که نداشته باشم ها، داشتم اما همین جور الکی طوری! اولین تخلص شاعریم را به تقلید از استاد شهریار انتخاب کردم.

گرگ و میش صبح بعد از نماز، رفتم دیوان حافظ را سفت چسبیدم و گفتم "حافظ جون قربون مرام و معرفتت، یه تخلص واسه ما انتخاب کن خوشگل و باکلاس باشه آبرومون حفظ شه جلو غریبه و آشنا، دستم به دامنت (عه دامن نداری که!) دستم به عبای توی نقاشیایی که ازت کشیدن، ضایعمون نکنیا!!!" (مدیونید اگه فکر کنید اینا رو گفتم! واقعیتش اینه که اصلا هم این ها را نگفتم، نشستم فاتحه خواندم و دعا کردم آن چه بر من حق است در اشعار حافظ هویدا شود به عنوان تخلصم)

این بیت آمد:

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز

ای کوته آستینان تا کی دراز دستی

دوباره گرفتم برای اطمینان، آمد:

آن تلخ وش که صوفی اُمُّ الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا

این چنین شد که تخلصم شد "صوفی"! همه ی اهل ادب می گفتند دخترجان برو برای خودت تخلص دیگری بگزین! صوفی با این که خود، معنای والایی دارد، در اشعار حافظ نقشی منفی بازی می کند، اما من که گوشم به این حرف ها بدهکار نبود! میگفتم لابد حافظ جان یک چیزی می دانسته که گفته صوفی هستی، شاید هم از من بدش می آمد اما من که دوستش داشتم و به حرفش اعتماد (:

تا اواسط اسفند ماه سال 95 همه ی اشعارم با تخلص صوفی وارد دفتر اشعارم شدند اما همان موقع ها من دچار یک تحول روحی شدم که بنا به تغییر مسیر زندگی، تصمیم گرفتم تخلصم را هم عوض کنم! دوباره سراغ حافظ رفتم، گفتم هم تو میدانی هم من و هم خدای بالای سرمان که حال و احوال دلم سخت متحول شده است؛ حالا مرا چه می نامی؟! آمد:

در گوشه ی سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو گوید با ما رموز مستی

بار دیگر امتحان کردم، آمد:

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند

ما دل به عشوه ی که دهیم اختیار چیست

گفتم "تا سه نشه بازی نشه"، آمد:

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

(قشنگ معلوم بود که آخرش حافظ میگفت کچلم کردی تو، بابا مستوری دیگه مستور!)

و از آن زمان تا حالا من مستورم و مستم به نگاهی که تواند بودنم هست کند...........