مـ18o81ـن

کسی مستور در من است که سعی در کشف اسرارش دارم!

119. چه شد که مستور شدم

تا جایی که ذهنم می تواند به دوردست های زمانی سفر کند، می رسم به همان جا که 8 ساله بودم و یک دفتر نقاشی کوچک داشتم. واضح و مبرهن است که هر برگ از دفتر، دو صفحه را شامل می شد و من هم همیشه روی یک صفحه از یک برگ نقاشی میکردم! یک روز که کار رنگ پاشی به آخرین برگ از دفتر تمام شد، نشستم و کمی اندیشیدم که بر صفحه های سفیدِ پشتِ هر اثر (!) چه اثر دیگری می توانم بنگارم! و همانا همان لامپِ روشنِ معروف، بالای سر اینجانب شروع به واپاشی تشعشعاتِ حاصله (!) کرد!! با توجه به مضمون هر نقاشی شروع کردم به نوشتن چیزهایی شبیه به شعر! اولین چیزِ شعری را خاطرم هست:

نی نی کوچولو باهوشه

زرنگ و ریزه موشه

تو خونه ی قشنگی

نشسته و می خنده

میگه مامان، بابا، داداش

بیاین منو بغل کنین

بازی های قشنگ کنین

اتل متل توتوله

گاو حسن چه جوره!

[نخندید؛ فقط 8 سالم بود خب!]

خلاصه برای همه ی نقاشی هایم چیزِ شعری نوشتم و الآن هم نمی دانم آن دفتر کدام گوشه و کناریست؟! آیا به سلولز تجزیه شده است یا هم چنان به انتظار واکنش های شیمیایی نشسته است؟!

بعدها دیگر یادم رفت که چیز می نوشتم شبیه به شعر تا این که در 12 سالگی، خانم نجدی انشایی را تکلیفمان کردند با موضوع آزاد! من هم باز رفتم نشستم و اندیشیدم که چه بنویسم و چگونه بنویسم که دوباره سر و کله ی همان لامپ پیدا شد! با خودم گفتم: "یافتم، یافتم" و در عرض 15 دقیقه انشای شعر مانندی را روی کاغذ پیاده کردم و فردایش سر کلاس با تشویق معلم، خر کیفانه رویش سوار شدم!! انشاهای بعدی را هم به همین منوال سوار شدم. اوج خر سواریم آن جا بود که وقتی یکی از انشاهایم را برای مادرجان خواندم باورش نمی شد خودم نوشته باشم و مرا نزد طبیب ادبیات (همان استاد ادبیات فارسی) برد تا معاینه ام کند! و با تأیید صحت و سقم این که این استعداد در من یافت می شود، همگی بسی از شادی گریستند! (مشخصه که فقط لبخند زدند ولی من میدونم تو دلشون همین طوری بود که نوشتم ((: ) همان زمان ها بود که دوستان و هم کلاسی هایم به من لقب "پروین اعتصامی قرن 21" دادند که الحق و الانصاف برایم زیادی بود!!!!!

اولین غزلم را در 15 16 سالگی نوشتم، اسمش را هم گذاشتم "رحمت الهی":

دلا معشوقِ در قلبت هزاران آفرین دارد/ تفاخر بایدش هر کو که یاری این چنین دارد

نه ساقی را نه مِی را من ز جانانم جدا خواهم/ سراپا مستِ وی باشم که رویی مَه جبین دارد

و گر چهرش بیفشاند نشاید جان که چشمانش/ چو تیری در کمانی و به هر گوشه کمین دارد

منم آن کو به هر سویی روان باشم به بوی او/ شوم مسحور و شیدایش که عودی در قرین دارد

منم شیرین که می خواهم ز جان فرهادِ جانش را/ مرا فریاد می باید که جان در آستین دارد

تخیل کردنش خاتِم به خوابیدن میسر شد/ که چون ما عاشقانِ خام را کِی هم نشین دارد

ز هجرانش به خوف افتاده ام دردی به جان دارم/ ز درگاهش بلایایش خدایش در امین دارد

قسم بر دل تخلص هم نمی خواهم ز بهر او/ بنازم دلبرم را من که حسنش آن و این دارد

تا 17 سالگی هم چیزی از عروض نمی دانستم و حالا هم اگر می دانم دست و پا و چه بسا سر شکسته است! بگذارید یک اعترافی هم بکنم! بیت آخر را خیلی اغراق آمیزانه گفتم! به من چه که دلبرم حسنش آن و این دارد، مگر می شود شاعر تخلص نداشته باشد یا نخواهد که داشته باشد؟! مگر داریم؟! راستش این است که من تا همان 17 سالگی تخلص نداشتم؛ یعنی نه این که نداشته باشم ها، داشتم اما همین جور الکی طوری! اولین تخلص شاعریم را به تقلید از استاد شهریار انتخاب کردم.

گرگ و میش صبح بعد از نماز، رفتم دیوان حافظ را سفت چسبیدم و گفتم "حافظ جون قربون مرام و معرفتت، یه تخلص واسه ما انتخاب کن خوشگل و باکلاس باشه آبرومون حفظ شه جلو غریبه و آشنا، دستم به دامنت (عه دامن نداری که!) دستم به عبای توی نقاشیایی که ازت کشیدن، ضایعمون نکنیا!!!" (مدیونید اگه فکر کنید اینا رو گفتم! واقعیتش اینه که اصلا هم این ها را نگفتم، نشستم فاتحه خواندم و دعا کردم آن چه بر من حق است در اشعار حافظ هویدا شود به عنوان تخلصم)

این بیت آمد:

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز

ای کوته آستینان تا کی دراز دستی

دوباره گرفتم برای اطمینان، آمد:

آن تلخ وش که صوفی اُمُّ الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبلة العذارا

این چنین شد که تخلصم شد "صوفی"! همه ی اهل ادب می گفتند دخترجان برو برای خودت تخلص دیگری بگزین! صوفی با این که خود، معنای والایی دارد، در اشعار حافظ نقشی منفی بازی می کند، اما من که گوشم به این حرف ها بدهکار نبود! میگفتم لابد حافظ جان یک چیزی می دانسته که گفته صوفی هستی، شاید هم از من بدش می آمد اما من که دوستش داشتم و به حرفش اعتماد (:

تا اواسط اسفند ماه سال 95 همه ی اشعارم با تخلص صوفی وارد دفتر اشعارم شدند اما همان موقع ها من دچار یک تحول روحی شدم که بنا به تغییر مسیر زندگی، تصمیم گرفتم تخلصم را هم عوض کنم! دوباره سراغ حافظ رفتم، گفتم هم تو میدانی هم من و هم خدای بالای سرمان که حال و احوال دلم سخت متحول شده است؛ حالا مرا چه می نامی؟! آمد:

در گوشه ی سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو گوید با ما رموز مستی

بار دیگر امتحان کردم، آمد:

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند

ما دل به عشوه ی که دهیم اختیار چیست

گفتم "تا سه نشه بازی نشه"، آمد:

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

(قشنگ معلوم بود که آخرش حافظ میگفت کچلم کردی تو، بابا مستوری دیگه مستور!)

و از آن زمان تا حالا من مستورم و مستم به نگاهی که تواند بودنم هست کند...........

سلام

چه عالی شعر میگید

موفق باشید
سلام
نظر لطف شماست
ممنونم
سلامت باشید
آخه اون ساعت بود که شما رفتی سراغ حاقفظ !! :))

مطمئنی دامن پاش بود اون ساعت؟!
بله ساعت خیلی خوبی بود!
در ششمین روز از اولین ماهِ اولین فصل سال!
با باد بهاری و جیک جیک مستانِ گنجشک ها!
سرشار از آرامش و بسیار لطیف...
(الآن توجیه شدید که فضا کاملا شاعرانه بود؟!)
نه نبود! گفتم که دست به عبا شدم!
اگر اون کامنت اول چیز بود
باید بگم که

غزل اولتون انگار این بود که چند تا مصرع داده باشن به یکی گفته باشن با اینها غزل بساز  :) و البته  اون که قبلا من از شما خوندم خیلی خوووب بود :)
اگر کامنت اول چیز بود؟! معنی کنید لطفا!
اون اولی غزل نبود، چیز شعری بود (:
و اونی که قبلا از من خوندید همین اولین غزلم بود که خب ممنونم، خوبی از خودتونه (:
هیچی
انگار ماسمالی تون خوبه :)
هیچی که نشد معنی!!
اگر حوصله ی شما هم به اندازه ی کافی خوبه
لطف بفرمایید توضیح بدید
همیشه انشاء موضوع آزاد انشاء مورد علاقه ی من بود :))
من کلا انشا نوشتن رو دوست داشتم ولی خب قبول دارم موضوع آزاد یه چیز دیگه ست!
سلام ای شاعر جوان سرزمینم.
ایکاش از این لامپ ها تو خونه ما بود تشعشعاتش بهم میخورد مثل خودت شاعر
میشدم:(
ولی نشدم دیگه.
بزار من برم همین الان فال حافظ را درباره رشته خودم بگیرم:
این لینک عکس فال حافظ درباره رشته ام، مکانیک خودرو
«http://www.hafez.taktemp.com/images/falhafez/74.jpg»
که برام خوب در اومد حتما در رشته ام به درجات بالایی میرسید
و ان شا الله شما هم در شعر و شاعری خود و رشته خودتون به درجات بالایی
برسین:))
شعر دوره کودکیتون خیلی جالب و بامزه و دوست داشتنی به نظر من بود:)
سلام مهندس جوان سرزمینم
زندگی پر از "ای کاش" هاست، باید یاد گرفت چطور با "این باش" ها کنار بیاییم و بسازیم!
به قول پروین اعتصامی:
کارگر هر که هست محترم است/ هر کسی در دیار خویش کسی است
هر کسی ویژگی منحصر به فرد خودش رو داره
ان شاءالله که دعاتون هم برای خودتون و هم برای ما مورد قبول درگاه حق قرار بگیره
ممنونم (:
پس از همون دوران کودکی طبع شعر و ادبیات داشتید :-)
بله به لطف و عنایت خدا (:
نظرتون راجع به اولین غزلم چیه؟
فوق العاده بوده نسبت سن تون 
واقعا این طور فکر میکنید؟!
ممنونم جناب آووکادو (:
من با دانش ناقص و داغون خودم معتقدم که عالی بود واقعا و به دلم نشست! نظر اهل فن هم فکر کنم این باشه که حداقل نسبت به سنتون خیلی عالی بوده :)

بنده محو تبحر حافظ شدم! معلم ادبیاتمون توی دوران راهنمایی داستان‌هایی میگفت از تفال به حافظ. همیشه پای این داستان‌ها کلی عشق میکردم. روایت شما هم جالب بود :)
خوشحالم که به دلتون نشسته (: خیلی خیلی ممنونم
اگه واقعا دلمون رو صاف کنیم و خالصانه نیت کنیم واقعا حافظ جان، لسان الغیب قَدَریه (:
اولین بار که با وبلاگ شما آشنا شدم و به صفحۀ معرفی‌تان رفتم، درک نکردم که این‌همه دقت و رمز و راز و صغرا و کبرا گفتن برای یک نام بابت چیست. ولی حالا کاملاً متوجه قضیه شدم. :)

به امید موفقیت‌های بیشتر.

+ واقعا از خواندن این پست لذت بردم.
چه خوب (:
اما حالا چی کمکتون کرده که متوجه قضیه بشید؟
ممنونم، هم چنین برای شما
+ بنده هم از خوندن این کامنت لذت بردم (:
همین پست. همین پست قضیه را آشکار کرد. و بخصوص همان قطعۀ آخرش. که حافظ به جان می‌آید و زیر پوستی می‌گوید دست از سر کچل من بکش و الخ... :)
این حافظ ما هم که همه جا به کمکمان می آید (:
خدایش بیامرزد
واای هلاک اون شعر 8 سالگیتم :)))
دیگه نگم از شعر 15 سالگیت که غوغااا بود و بشدت مولانا گونه ؛) 
آفرین به تو خوشم اومد 
تخلصتم که عالی :)
خدا نکنه (((:
مولاناگونه؟! نه دیگه در این حدم نبوداااا
خوش حالم که خوشت اومد
ممنووووونم الهام عزیزم *:

نه واقعا میگم به نسبت اون سنت عالی بوده ؛)
حتما حتما میتونی کلی موفق بشی تو زمینه ی شعر :)
خواهششش میشه عزیزم :*
بازم تشکر
اگه خدا بخواد شاید چند سال دیگه کتابام تو دستتون باشه ((:
جانـــم *:
الهی ^_^
هشت ساله‌ی گوگولیِ من :)
از بچگی گوگولی بودم، می بینی؟ (((: 
البته اینو خودم نمیگما، بقیه می گن 
احسنت
تشویقِ حضار :))
عالی بود عزیزم عالی. واقعاً خوشحالم که یکی از بلاگرها اینقدر هنرمنده :)
ممنووونم حوای عزیز *: 
اینقدر یعنی همین قدر کم، به پای شما دوستان جان که نمی رسیم (: 
احوال صوفی سابق؟ 
:) 
جدی میگم یکی از بهترین پست هایی بود که تو یکی دو هفته ی اخیر خوندم و انقدر خوب نوشته بودی که آروم می خوندم که دیرتر به ته پست برسم 
بی تعارف میگم از این که با خودتو نوشته هات آشنا شدم هم برام خوشحال کننده ست هم ناراحت کننده، خوشحالم چون واقعا پستاتو دوست دارم و تو همین مدت کمی که باهات آشنا شدم احترام زیادی به شخصیتت قایلم بعد اینکه شاعرم هستی من اصلا به شاعرا یه نگاه ویژه دارم :دی
و اینکه ناراحتم که چرا زودتر آشنا نشدم باهات
سرما خورد ه شدیـــــــد ولی حال دلش خوبه (: 
احوال خودت چطوره؟ غم دلت تسکین پیدا کرد؟ 
باور میکنی وقتی منتشرش کردم میخواستم پاکش کنم؟! ممنون که قوت قلبی برام *: 
عزیــــــــــــزم 
اینا همه از محبت و لطفته نسبت بهم 
نمی تونم حجم خوش حالیمو از کنار شما بودن بیان کنم ولی بدون دل به دل راه داره ♥ 
خیلی خوب بود. 
مخصوصا اون غزل پانزده سالگی ، تو اون سن واقعا قشنگ بوده

راست میگن که شاعری باید تو وجود آدم باشه
خیلی خیلی ممنونم از شما (((: 
شاعری یه موهبت الهیه که باید بخاطرش گفت الحمدلله رب العالمین ... 
از همون چیز نوشتنا شاعر شدید دیگه؟!
بالاخره هر کسی از یه جایی شروع میکنه!
برای من هم اینطوری شروع شد (:
چه کارِ خوبی
چقدر دلچسب . . .
ممنون (: 
بخاطر طولانی بودنش فقط آخرشو خوندید یا من اشتباه حس  میکنم؟ (; 
نظرتونو راجع به اولین غزلم نمی گید بهم؟ (: 
واییییی خدا 
خیلی عالی بود
اولین شعرت ...
غزل هات ...
خاطراتت ....
خیلی خوشم اومدد مستور جان 😍😍
شعرات قشنگ بودن جناب شاعر :)))))
لطف داری منصوره جانم 
خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم (((((: 
عزیزم عالی بود *__* شاعر خانوم :**
ممنووووووونم عزیز جانم ^__^ 
پروین اعتصامی قرن اخیر هستی باور کن :)
تعریف قشنگیه و ممنووووونم ولی باور نمی کنم خب (: 
سلام مستور جان :) 

 استعداد خیلی خوبی داری امیدوارم یه روزی اینجا از کتاب شعری ک چاپ کردی صحبت کنی و پست بذاری ^_^ 

ببخشی دیر جواب کامنت های پرمهرتو دادم 
سلام عزیز جان (: 
ای جان، متشکرم جاناااااا،  ان شاءلله ان شاءالله (((((: 
عیبی نداره که، هر وقت دوس داشتی جواب بده (: 
خوشبحالت 
همیشه فکر میکردم شاعرا چجوری شعر میگن 
جدی چطوری شعر میگید ؟چرا من نمیتونم! D:
واقعا برای 8 سالگی خیلی خوب بود :)
ذوووق ^___^
اورین بر این همه استعداد
خوش به حالم که دوستا و خواننده های خوب و گلی مثل شما دارم (: 
حقیقتش اینه که شاعرا به دو دسته تقسیم میشن: یه دسته اونایی هستن که مهارت خاصی در به کار گیری کلمات و چیدنشون کنار هم دارن و دسته ی دیگه اونایی هستن که ابیات بهشون الهام میشه! حالا این که من جزء کدوم دسته هستم بماند (: 
کلی تشکر بابت این همه مهربونی مریم جانم ^__^ 
دست حافظ جان درد نکنه. الحق والانصاف که تخلص زیبایی بهت پیشنهاد داده و خوشا به حالت مستور جان.
قلم شیرین و شیوایی داری. من وقتی هم‌سن و سال اون موقع تو بودم، با یه سایتی آشنا شدم و عروض و قافیه رو از اونجا یاد گرفتم. هنوز آدرسشو دارم. اگه دوست داشتی ادامه بدی شعر گفتنو، حتماً عروض و قافیه یاد بگیر و تا می‌تونی شعر بزرگان رو بخون. موفق باشی عزیزم.
اینم آدرس اون سایت: http://sarapoem.persiangig.com/link7/aruzadib.htm
اوهوم موافقم شباهنگ جانم. ممنونم (: 
شیرینی و شیوایی هم اگر هست به لطف انگیزه ایه که شما عزیزان بهم میدید ♥ 
مگه میشه دوست نداشته باشم؟! شعرای الانم هم به نسبت اون موقع پیشرفت کرده و بهتر شده (: چشم چشم حتما میخونم و خیلی خیلی ممنون بابت آدرس (((: 
و کلی هم تشکر که اومدی و خوندی *: 
خیلی خوبه :) امیدوارم یک روز دفتر اشعارت را منتشر کنی و همه از خوندنش لذت ببریم. به حضرت حافظ هم سلام ما را برسانید. 
ممنونم
الان اینجا دارن اذان میگن، چه زمانی هم دعاتون رو خوندم (:
ان شاءالله با دعای شما
خودتون سلام برسونید بهتر نیست؟!
مستوره ها... 
این دختر رفیق منه:)

کتاب شعرتو که چاپ کردی قول میدی صفحه اولشو برام امضا کنی ؟ :)
و تویی لیلای عزیـــــــز من ^_^ 
حتما جانم حتما *: 
به به! 
پیام دادم بهشون :) جواب دادن با یک فال خوب. 
جز این هم نمی شد انتظار داشت (: 
نمونه ای از قریحه ی سرشارت رو امروز به من نشون دادی. احسنت
یادمه کلاس چهارم که بودم معلممون گفت انشایی بنویسین که با ( ای کاش) شروع بشه. نمیدونم چی شد شعر گفتم با ای کاش. بعدشم چند تا شعر دیگه گفتم. بچگونه ولی قشنگ بودن. ولی قریحه در حد یکی دو سال بود، بعدش خشکید!
ممنونم خانم دندانپزشک مهربونم ^_^ 
چه جالب! اتفاقا ما هم یه موضوع با ای کاش داشتیم که منم اون رو به شعر نوشتم (: 
شاید اگه تشویق معلمم و خانواده نبود من الان یک شاعر هر چند کوچک نبودم! 
ما همیشه به اونی تبدیل میشیم که باور داریم هستیم و بعضی اوقات این باور رو اطرافیانمون بهمون هدیه میدن ... 
الحق غزل‌تون خیلی خوب بود :) 
ادامه بدین :)
سپاس فراوان آقا رامین 
چشم دارم ادامه می دم (: 
موجب خرسندیه که دوست دارید ادامه دار باشه ((: 
دنیای کامپیوتر:
(وبلاگ زیبایی دارید)
سلام 
سپاسگزارم 
(یه لحظه با دیدن اسمتون فکر کردم آقا عرفانی که قالب میساختن برگشته) 
سلام علیکم
جناب شهریار نیز هم این چنین تفال زدند و تخلص شهریار برایشان آمد...تا سه بار فکر می کنم :)

به ما هم بِسَرید. (فعل امر از سر بزنید)

:)
علیکم السلام 
بله اگه پست رو کامل خونده باشید متوجه شدید که به این موضوع اشاره کردم و این که سه بار نبوده دو بار بوده! 
حتما، در اسرع وقت (: 
دنیای کامپیوتر:
(با سلام:
درسته من عرفان نیستم ولی تونستم با یه ترفند بسیار ابتدایی به جای ایشون پیام بدم که ظاهرا دوستان متوجه نشدند و فکر کردند آقا عرفان(طراح قالب) دوباره برگشته ولی مدتی بعد من خودم گفتم که اینکار را کردم تا سوءتفاهم پیش نیاید.)
ادرس جایی که پیام دادم:

http://nafas75.blog.ir/1396/10/14/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86
سلام 
یعنی وارد حساب کاربری ایشون توی بیان شدید؟ 
به به،  به این ذوق و قریحه. به‌این قلم. به قول بابای نادر تو سریال چاردیواری بریکلا
ممنون از این همه لطف و محبت شما 
دنیای کامپیوتر:
(خیر.)
خب پس به جای ایشون پیام ندادید 
فقط یه تشابه اسمی بوده (: 
دنیای کامپیوتر:
(خیر. چون اینجوری میدیدند ادرس وبلاگ من فرق میکنه!!!در ضمن نام من اینجوریه:(عرفان ...) و نام او (عرفـــــ ـــان).با هم خیلی فرق دارند!!!)
خب منم منظورم همین بوده آقا عرفان 
دوست دارم این پست رو :)

جالبه! منم اولین شعرم رو کهن نوشتم! قشنگ انگار تو دوره‌ی خاقانی باشم! در همون حد :))
و نسبت به سنت شعر خوبی بود به نظرم :)

:: حافظ چرا اینقدر جانه...
هدیه‌اش که تخلصت باشه خیلی قشنگه :)

:: وقتی این پست رو می‌خوندم یاد ری‌را افتادم. یادته؟ اونجا هم یه پست معرفی مانندی گذاشته بودی با کلی نکته‌های جذاب :)
این پست هم تو رو دوست داره (:

اگه قابل بدونی مایل اولین شعر حریرجانم رو بخونم ((:
ممنون رفیق (:

جانه دیگه، کاریش نمیشه کرد! تو ذاتشه (:
اوهوم ((:

آره یادمه، کلا علاقه ی شدید و خاصی دارم دنبال فلسفه ی هر چیزی که یهویی به ذهنم میرسه یا وارد زندگیم میشه برم و جالب اینجاست که واقعا هم به نتیجه می رسم (((:
خوبه که به نتیجه می‌رسه! نتیجه‌ی اون ری‌را که کلا یه چیز عجیب و خفنی بود :دی

حتما شعر رو برات می‌فرستم. برم خوابگاه می‌فرستم برات :)
همیشه به نتیجه های خفن می رسم، حالا بعضی ها خفن تر و عجیب ترن ((: 
ان شاءالله، منتظرم (: 

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است...


نور به قبرش بباره ..خوب اسمی رویتان بنهاد .اسم و مسمی خوب با هم جورند

ان شاءالله 
بله با شما موافقم (: 
سلام
چه روایت قشنگی بود
چه جالب حافظ جوابتون رو داده...

این معلم هایی که آدم رو تشویق میکنن خیلی خوبن،مخصوصا اون اولش که آدم تازه کشف میکنه چنین استعدادی داره و اولین شعرش رو میگه:)

و نیز اونایی که تو ذوق آدم میزنن چقدر کارشون اثر بدی داره:(
سلام
ممنونم از نگاهتون (:

آره واقعا، اون روز که معلمم تشویقم کرد حس کردم همه ی همکلاسی هام با نگاه افتخارآمیز نگام می کنن و فکر میکنم برام دست هم زدن حتی!!

انتقاد خوبه ها ولی این که یهو یه چیزی رو تُف کنن تو صورت آدم خیلی زشته، خیلی!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بِسمِ رَبِّ جان
سلام، مستور هستم
شب گردم،
میان آب قدم می زنم
و سر به بالین ماه دارم!
دیگران، مبهمِ عجیبم می خوانند؛
شما مرا چه می خوانید، الله أعلم...!

+ آدرس وبلاگ برای ممنوع البیانی ها:
yon.ir/sy3Ym
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan