یادم نمیاد چه مجلسی بود اما خاطرم هست که همه شاد بودن. یه گوشه ایستاده بودم و با یه دوست صحبت می کردم، چشمم افتاد به آسمونِ شب. میونِ اون همه ستاره، یه چیزِ تماما سفیدی انگار خیره شده بود به من؛ شبیه روح! نترسیدم، دست از دید زدنش نکشیدم. لبخند زد، لبخندش از اون لبخندایی نبود که تهِ دلت بشینه و بخوای باهاش بیخیالِ عالم و آدم بشی ولی منم لبخند زدم، بازم نترسیدم. اون بالا بود، خیلی دورتر از این که بغلِ گوشم زمزمه کنه "من فرشته ی مرگتم، امشب می میری" اما این جمله دقیقا از بیخِ گوشم رد شد!! هنوز می خندید، من اما لبخند رو لبم ماسیده بود! چی کار باید می کردم؟ خشکم زده بود! بر خلاف عقاید بعضی ها، زندگیم مثل یه فیلم از جلو چشمام رد نشد؛ نه اصلا مرگ که وقتِ تماشای گذشته و از دست رفته هات نیست، خودت داری از دست می ری!! نمی دونستم چی کار کنم! اجلت که برسه مگه میتونی فرار کنی؟ ولی یهو وسط جمع دوئیدم!! دوستم گفت "کجا؟" گفتم "من امشب می میرم" و همین طور می دوئیدم و فقط به این فکر می کردم که "من هنوز هیچ کاری تو زندگیم نکردم، هی چیزایی رو که دوس داشتم انجام بدم موکولشون کردم به فرداها و پس فرداها و پس از اون فرداها..."

سرم رو بلند کردم، دیدم از آسمون با لبخند داره با سرعت میاد زمین. با خودم گفتم تا برسه من دورتر میشم اما همین که سرم رو پایین آوردم روبه روم بود و محکم من رو گرفته بود. این بار دیگه واقعا ترسیده بودم، نه از لبخندِ تلخش، نه از مرگ، ترسیده بودم از وقتی که دیگه نبود، از مهلتی که نداشتم، از علاقه هایی که دیگه خبری ازشون نمی شد...! داشت نفسام رو می بلعید، داشتم می مردم... با تمومِ وجودم داد زدم "من زندگی نکردم، بذار زنده بمونم"...

بیدار شدم. چشمام به سقفِ تاریکِ اتاقم بود. چشمام رو بستم و در عینِ حال بلند شدم و نشستم. چشمام رو باز کردم، رو به روم بود. بازم همون لبخندِ لعنتی... به سمتم خیز برداشت و جیغ زدم و... چشمام رو به سقفِ تاریکِ اتاقم باز شد. رو به روم رو دیدم، هیچ کسی نبود به جز فرصت هایی که دوباره بهم داده شد...

«شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص» چارلی چاپلین

+ پست خودکشی عقل از آقای هشت حرفی رو بخونید