توجه توجه =?utf-8?B?55+i5Y2w?= のデコメ絵文字"این پست بدون هر گونه تعصبات عقیدتی و صرفا برای این چالش نوشته شده است"

به عقیده ی من در زندگی، هر حادثه ای هر آدمی می تواند مجموعه ای از کتاب های ناخوانده و نامکتوب باشد که نای خواندنشان حوصله می طلبد؛ کتاب های مکتوب هم همین طور و این اولین تأثیری بود که من از کتاب هایم گرفتم: "برای فهمیدن باید دقت و حوصله را به حراج بگذاری وگرنه چیزی عایدت نمی شود!"

پیش از آن که بتوانم خواندن و نوشتن را در مدرسه بیاموزم، قرآن می خواندم؛ کتابی که با هر بار خواندنش فکر می کنم تحریف شده است! در حالی که واژه ها همان واژه ها هستند اما محال است تکراری باشند! کتاب اسرارآمیزی که در بالاترین قفسه ی کتابخانه ام، پیچیده در یک پارچه ی سفیدِ حاشیه دوزی شده قرار دارد و اولین تأثیرش بر من... اولین را به خاطر نمی آورم (: فقط می دانم "هر چه دارم همه از دولت قرآن دارم"

هنوز مدرسه نمی رفتم اما کتاب دیگری را هم می خواندم: "اتل متل توتوله، گاو حسن چه خوبه" خیلی دوستش داشتم، مخصوصا این دو بیتش را:

آی حسنک کجایی/ چرا پیشم نیایی

دلم برات تنگ شده/ دلت چرا سنگ شده

و تبعا هر جا می رفتم آن را با خود می بردم. از قضا یک روز خانه ی دخترعمه ام جا می گذارمش. روزها را بی خبر از آن سپری کرده بودم و دلم برایش تنگ شده بود. دست آخر وقتی پیدایش می کنم که پسرِ دخترعمه ام آن را خط خطی کرده، جلدش را جدا و برگ برگ کتاب را پاره کرده است... یادم نمی آید برایش گریه کرده باشم و اگر هم اشکی ریخته ام مطمئنا کسی آن را ندیده است! عادت نداشتم در حضور دیگران، بارانِ چشم هایم را به رخ بکشم اما از ته دل ناراحت شدم. تمام برگه ها را با منگنه به هم وصل کردم و البته که بعضی از آن ها هم گم شده بودند! و تأثیر من از این کتاب: "هیچ وقت هیچ وقت چیزهایی/ کسانی را که دوست دارم از یاد نبرم، ممکن است از یاد بردنشان مسبب آن شود که خط خطی شوند، بشکنند، تکه تکه شوند و یا بخش هایی از وجودشان زیر تَلِّ این فراموشی گم شود!" و حتی بعد از خواندن این کتاب بود که من متمایل شدم به سراییدنِ چیزهایی شبیه به شعر! (:

وقتی که مدرسه رفتم کتابی می خواندم به نامِ "خورشید خانم". از خورشید خانم شروع می شد و به بستنی ختم! این اولین کتابی بود که مرا درباره ی چگونگی هستی به فکر واداشت و از آن زمان به بعد کنجکاویِ ذاتی ام رشد پیدا کرد و دوست داشتم کاشفِ هر چیزی باشم؛ به طور مثال پوست شکلات، گلبرگ، خاک و... را می خوردم تا ببینم چه مزه ای دارند و تأثیرشان بر بدنم چیست (((: و گاها درباره ی مسائلی که نمی دانستم از بزرگترها می پرسیدم چرا؟ چرا؟ چرا؟ (:

تأثیرم از کتاب سیندرلا هم آن جا بود که با کلمه ی "بالاخره" مواجه شدم و آن را balakhare می خواندم (: وقتی تلفظ صحیحش را مادرم به من یاد دادند فهمیدم "در زندگی چیزهایی/ افرادی هستند که تا سوادِ خواندنِ بطن و قلبشان را بلد نباشی، درکشان نمی کنی؛ به عبارتی ظاهربین نباش!"

از دوران راهنمایی تا دبیرستان شروع کردم به خواندنِ رمان های فانتزی، تخیلی، رمانتیک، زندگینامه ها و... هر کتابی که می خواندم، وجه اشتراکم را با قهرمان داستان پیدا می کردم. ادای آن ها را درآوردن، حس خوبی به من می داد اما این حس فقط تا چند روزِ اول کاری بود! از یک جایی به بعد حالم به هم می خورد از شبیهِ دیگری بودن، از خودم نبودن! از مجموع تمام این ها دریافتم که "هر انسان، منحصر به فرد است و هر کس قهرمان داستان زندگی خود؛ پس تا جایی که می توانی خودت باش و از آن لذت ببر"

کتاب های زیادی از هر موضوعی خوانده ام و هر کدام شده کم، شده کوچک، تأثیرگذار بوده اند اما فکر می کنم مؤثرترین کتاب زندگی من، همان کتاب نانوشته است؛ کتاب وجودی من که انتخاب می کند از چه چیزی، چه تأثیری را پذیرا باشد...!

+ با تشکر از آقای نئوتد و نیلی عزیزم (:

+ دعوت می کنم از خانم ها: هلما، لیلا، فرشته، بانوچه، شباهنگ، خانم میم، چوگویک، حریر، بق بقو، هوپ، رنگارنگ و آقایان: آووکادو، سراسر گنگ، سید طاها، اینترنال آدر، آقا احسان (طاق فیروزه)، آقا احسان (نوشته های خودمونی)، آقا محمد، آقا علی، آقا رامین، فابر و خود چالش ساز! (:

+ با این که نوشتم آقایان و فاکتور گرفتم از همه اما با این حال بازم سختمه که وقتی اسم شخصیشون رو می نویسم نگم آقای فلانی!!